تور آنتالیا
ویزای تایوان
خدمات VFS
تور کانادا
خرید توتون پیپ
مرکز خرید پیپ در تهران
خرید بک لینک
وبلاگ راديو كودك
درباره من
موضوعات
    موضوعي ثبت نشده است
نويسندگان
برچسب ها
عضویت در خبرنامه
    عضویت لغو عضویت

ورود اعضا
    نام کاربری :
    پسورد :

عضویت در سایت
    نام کاربری :
    پسورد :
    تکرار پسورد:
    ایمیل :
    نام اصلی :

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۳۱:۳۹

روزي روزگاري يك عمو آسياباني بود كه يك سيبيل خيلي خيلي گنده داشت.
سيبييلش از بناگوش دررفته بود و وقتي توي آسياب داشت گندم ها رو آرد ميكرد، سيبيلاش از پنجره ميومدن بيرون.
عمو آسيابان سيبيلاشو خيلي خيلي دوست داشت و مواظبشون بود.
هرروز اونا رو شونه ميكرد و تاب ميداد. بهشون روغن ميزد و خلاصه هميشه مراقبشون بود.
يه روزي كه آسيابان غذايي براي خوردن نداشت، سيبيل پيش خودش فكر كرد:
"هميشه عمو آسيابان مراقب منه، شونه ام ميكنه، بهم روغن ميزنه
ايندفعه نوبت منه كه براش يه كاري انجام بدم. بايد برم براي عمو غذا بيارم."
بعد سيبيل بلند شد و رفت. از كوه ها گذشت، از ميون رودخونه رد شد. از دشت ها و جنگل ها هم گذشت...
تا رسيد به قصر آقا ديوه. آقا ديوه توي قصرش نشسته بود و يه ديگ پلو با يه ديگچه ي خورشت گذاشته بود جلوش و داشت غذا ميخورد.
سيبيل رفت ديگ و ديگچه رو برداشت و راه افتاد بره پيش عمو.
ديوه كه عصباني شده بود گفت: "آهاي... كي به تو اجازه داده غذاي منو برداري ببري؟"
سيبيل يه نگاهي به ديو كرد و گفت: "هيس! هيچي نگو. عمو حسابي گرسنه شه، اگه اين غذا رو براش نبرم حسابي عصباني ميشه و مياد سراغت."
ديوه با خودش فكر كرد: "اگه سيبيل ِ عمو انقدر بزرگه، پس خودش حتما خيلي بزرگتره. اگه بياد سراغ من معلوم نيست چه بلايي سرم بياره."
بخاطر همينم هيچي نگفت و سيبيل غذاها رو آورد براي عمو آسيابان تا بخوره و ديگه گرسنه نباشه.
بعدش با خودش گفت: "عمو كه انقدر واسه من زحمت ميكشه، براي مردم زحمت ميكشه و گندم ها رو آسياب ميكنه، حيفه كه پول نداشته باشه.
بايد برم براش پول بيارم."
بعدم راه افتاد بره سراغ ديوه كه كلي از پول ها و طلا ها و جواهرات مردم رو با ترسوندشون ازشون گرفته بود.
از درياها و كوه ها و جنگل ها و دشت ها رد شد تا رسيد به قصر ديوه.
رفت و همه ي طلاها و پول هاي ديوه رو برداشت و راه افتاد.
ديوه گفت: "چيكار داري ميكني؟ اين طلاها مال منه!"
سيبيل گفت: "هيس! هيچي نگو. عمو پول نداره. اگه اين طلاها رو براش نبرم عصباني ميشه و مياد سراغت."
ديوه از ترسش هيچي نگفت تا سيبيل طلاها رو بياره پيش عمو.
عمو آسيابان كه از ديدن پول ها و طلاها خيلي خوشحال شده بود اونا رو بين همه ي مردم شهر تقسيم كرد و يه مقداريشم خودش برداشت تا باهاش واسه خودش خونه بسازه.
از اون ببعد عمو آسيابان و سيبيلش به خوبي اونجا زندگي كردن و مراقب همديگه بودن.
ديوه هم از ترس عمو ديگه هيچوقت مردمو اذيت نكرد و طلاهاي كسي رو ازش نگرفت.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۲۸:۵۳

ماهك كوچولو خونه ي مادر بزرگ و پدربزرگش رو خيلي دوست داشت.
خونه ي آنها يك حياط كوچك نقلي داشت با يك حوض كوچك نقلي كه توش سه تا ماهي قرمز كوچولو بود. يه درخت خوشگل هم توي حياط بود كه عصرها سايه اش مي افتاد روي حوض.
ماهك هروقت كه به ديدن پدربزرگ و مادربزرگش مي اومد يك كمي نون خشك برميداشت و ميرفت لب حوض، پاهاشو ميكرد توي حوض و به ماهي ها غذا ميداد.
ماهي ها تند و تند شنا ميكردن و ميومدن دور پاهاي ماهك جمع ميشدن تا غذا بخورن. ماهك هم قلقلكش ميومد و غش غش ميخنديد.
بعضي شب ها هم پدربزرگ فواره رو روشن ميكرد و يه هندونه ي بزرگ مينداخت توي آب تا حسابي خنك بشه.
بعدم با كمك ماهك زيرانداز رو مي آوردن و پهن ميكردن و شام رو اونجا توي حياط، پيش ماهي ها ميخوردن.
ماهك انقدر ماهي كوچولوها رو دوست داشت كه دلش ميخواست هرروز اونها رو ببينه.
بخاطر همينم يك روز كه مادرش صداش زد تا پاهاشو از توي حوض دربياره تا برگردن به خونه ي خودشون، به مادرش گفت: "مامان... ميشه اون ماهي كه از همه كوچيكتره رو با خودمون ببريم خونه و بندازيمش توي تنگ ؟"
مادرش گفت: "ماهك جون اما تنگ خونه ي ما براي اين ماهي ها كوچيكه. ماهي كوچولو دلش ميگيره. تازه دلش براي مادربزرگ هم تنگ ميشه."
اما ماهك شروع كرد به اصرار كردن: "مامان من خودم همش مراقبشم، باهاش حرف ميزنم تا دلش براي مادربزرگ تنگ نشه. مامان... لطفا اجازه بده."
مادربزرگ از توي خونه اومد بيرون و گفت: "ببينم ماهك جون.. تو دوس داري بري توي يه اتاق خيلي كوچيك كه نتوني توش بدوي و بازي كني، بدون پدر و مادرت زندگي كني؟"
ماهك گفت: "معلومه كه نه... من خونه ي خودمون رو دوست دارم. دلم ميخواد پيش مامان و بابام باشم."
مادربزرگ گفت: "آهان... ديدي... پس چجوري دلت مياد اين ماهي كوچولو رو از مامان و باباش جدا كني و ببريش توي يه جاي خيلي كوچيك؟ مگه تو ماهي ها رو دوست نداري؟"
ماهك كمي فكر كرد و گفت: "چرا. من ماهي ها رو خيلي دوست دارم. دلم نميخواد ماهي كوچولو غصه بخوره. ميزارم پيش پدر مادرش بمونه. خودم هر هفته ميام باهاشون بازي ميكنم و بهشون غذا ميدم."
مادربزرگ ماهك، اونو بوسيد و  ماهك از ماهي ها خداحافظي كرد و بهشون گفت: "زود برميگردم پيشتون." و بعد با مادرش به خونه رفت.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۲۴:۴۱

يكي بود يكي نبود
يه سرزميني بود توي قطب جنوب كه كلي پنگوئن باهم اونجا زندگي ميكردن.
پنگوئن ها از دريا ماهي ميگرفتن و ميخوردن، روي يخ ها ليز ميخوردن و باهم بازي ميكردن و خلاصه حسابي خوشحال بودن.
برفي هم، كه يه پنگوئن كوچولوي بامزه بود، با پدر و مادرش اونجا زندگي ميكرد.
اما برفي از ديدن برف ها خسته شده بود،
از ليز خوردن روي يخ ها هم همينطور.
برفي دلش نميخواست ديگه ماهي بخوره. دلش ميخواست چيزاي جديد رو امتحان كنه.
اما به هرجا كه نگاه ميكرد، فقط برف و يخ و ماهي و پنگوئن ميديد.
تا اينكه روزي يك كشتي به سرزمين اونها اومد كه چندتا آدم داخلش بودن.
همه ي پنگوئن ها از ديدن اين كشتي وحشت كردند و تصميم گرفتند از اونجا دور بشن و برن جاييكه دست آدم ها بهشون نرسه.
اما برفي دلش ميخواست آدم ها رو ببينه و از ازشون سوال كنه آيا جايي كه اونها ازش اومدن هم پر از برف و يخه؟ آيا اونها هم هميشه ماهي ميخورن؟
مادر و پدر برفي بهش گفتن: "برفي جون، آدم ها خيلي خطرناكن! اونا ممكنه تو رو بردارن و با خودشون ببرن. ولي ما براي زندگي توي قطب ساخته شديم و نميتونيم جاهاي ديگه زندگي كنيم."
ولي برفي يواشكي از مادر پدرش جدا شد و اومد به سمت كشتي.
داشت از پايين به همه جا سرك ميكشيد كه يه پسر كوچولو رو ديد. پسر كوچولو به برفي لبخند زد، برفي هم به اون لبخند زد.
و اونها باهم دوست شدن و باهم بازي كردن.
ظهر شد و وقت برگشتن پسر كوچولو بود، كشتي بايد راه مي افتاد به سمت كشور خودشون.
برفي دلش ميخواست بره و جايي كه پسركوچولو توش زندگي ميكرد رو ببينه، ولي دلش براي پدر و مادر و دوستاش تنگ ميشد.
اما تصميمشو گرفت، با خودش گفت: "ميرم دنيا رو ميبينم و دوباره برميگردم پيش پنگوئن ها."
برفي با پسربچه رفت توي كشتي و راه افتادن.
وفتي رسيدند، برفي جايي رو ديد كه تا حالا توي عمرش نديده بود. خيابون ها، درخت ها، ماشين ها و آدم ها. هيچ خبري از برف و يخ نبود. 
برفي از ديدن اونجا خيلي هيجانزده شده بود.
پسربچه برفي رو با خودش به خونه شون برد. توي خونه مامان پسربچه براش پنكيك با مرباي آلبالو درست كرد، و پسربچه يواشكي يكي هم به برفي داد.
برفي با خودش گفت: "عجب چيز خوشمزه ايه! از ماهي هم خوشمزه تره."
فرداي اون روز پسربچه به مدرسه رفت و برفي توي خونه تنها موند.
حوصله اش سر رفته بود، بخاطر همين هم اومد توي حياط.
چندتا بچه توي حياط مشغول بازي بودند، تا برفي رو ديدن شروع كردن به اذيت كردن برفي.
به سمتش آشغال پرت كردن و نزديك بود بگيرنش كه برفي تونست فرار كنه و بياد توي خونه.
برفي نميدونست كه همه ي آدم ها مثل پسربچه و خونواده اش مهربون نيستن و بعضي ها ممكنه به اون آسيب برسونن.
روزها گذشت، برفي و پسربچه با هم بازي ميكردند و خوراكي هاي خوشمزه ميخوردند.
تا اينكه يك روز، برفي توي آشپزخونه چشمش افتاد به يك ماهي كه مامان پسربچه ميخواست باهاش شام درست كنه.
برفي وقتي ماهي رو ديد، ياد خونه ي خودش افتاد، ياد پدر و مادرش كه حتما نگرانش بودن و ياد دوستاش و ليز خوردن روي يخ ها.
برفي كلي چيزهاي جديد ديده بود و خوراكي هاي جديد خورده بود، ولي حالا دلش ميخواست برگرده به سرزمين خودش.
پسربچه و مادر و پدرش وقتي ديدن كه برفي غمگينه، فهمميدن كه بايد اونو به خونه اش برگردونن.
 برفي و پسربچه از هم خداحافظي كردن و به هم لبخند زدن، مثل روز اول.
و بعد برفي به خونه اش برگشت، پيش پدر و مادرش.
تا همه چيز رو براي اونا تعريف كنه.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۲۰:۲۱

يكي بود يكي نبود
يه خاله پيرزني بود كه توي خونه ي كوچيكش تنها زندگي ميكرد.
خونه ي خاله پيرزن خيلي كوچولو بود، يه حياط نقلي و كوچولو هم داشت.
هرروز دم غروب كه ميشد، سماورشو روشن ميكرد، ميرفت حياط رو آب و جارو ميكرد.
يه لقمه نون و پنير با چايي ميخورد و سماورو خاموش ميكرد و ميخوابيد.
يكي از روزهاي پاييز كه هوا حسابي سرد شده بود و بارون شديدي ميومد.
خاله پيرزن توي خونه اش نون و پنير و چايي اش رو خورده بود، و ميخواست كم كم بخوابه كه
يهو صداي در اومد: تق تق تق....
خاله پيرزن بلند شد و گفت:
"كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"
 
"منم منم... گنجشك كوچولو...
باد مياد... بارون مياد....
سرده هوا... جا ندارم...
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن دلش براي گنجشك كوچولو سوخت و راهش داد توي خونه.
يه حوله بهش داد كه خودشو خشك كنه و يه گوشه بگيره بخوابه.
داشتن ميخوابيدن كه دوباره صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"
 
"منم منم... سگ باوفا...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن يه كمي فكر كرد و بعد گفت: "عيبي نداره، تو هم بيا تو."
يه حوله بهش داد كه خودشو خشك كنه و بگيره بخوابه.
داشتن ميخوابيدن كه دوباره صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"
 
"منم منم... خانوم مرغه...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن گفت: "تو كه جايي نميگيري، تو هم بيا تو."
دوباره اومدن بخوابن كه صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"
 
"منم منم... آقا گاوه...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن يه نگاهي به خونه كوچولوش انداخت و گفت:
"باشه تو هم بيا، فقط بايد با هم مهربون تر باشيم تا هممون بتونيم بخوابيم."
گاوه هم اومد تو و خودشو خشك كرد و داشتن ميخوابيدن كه
باز صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"
 
"منم منم... گربه ملوس...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن كه دلش نميومد گربه تو بارون خيس بشه درو باز كرد تا بياد تو خونه.
بلاخره همه اومدن و گرفتن خوابيدن.
فردا صبح كه خاله پيرزن از خواب بيدار شد، ديد سماور روشنه و سفره ي صبحانه پهنه، نون تازه توي سفره ست و حياط هم آب و جارو شده.
حيوون ها صبح زود از خواب بيدار شده بودن و همه چيز رو آماده كرده بودن.
بلند شد دست و روش شست و همه با هم صبحونه خوردن و گفتن و خنديدن.
بعد صبحونه، خاله پيرزن رو كرد به حيوون ها گفت:
"خب عزيزاي من... ديگه كم كم وقت رفتنه. چون خودتون ميبينيد كه خونه ي من خيلي كوچولو موچولوئه.
براي همه شما جا نداره، پس بايد برين. آقا سگه شما ميري؟"
سگه گفت:
"من كه واق واق ميكنم برات
دزدا رو چلاق ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن دلش براي سگه سوخت و گفت: "باشه آقا سگه تو بمون."
گربه ملوسه از اونور اتاق گفت:
" من كه ميو ميو ميكنم برات
موشها رو چپو ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن كه دلش نميومد هيچ كس رو ناراحت كنه گفت: "خيله خب. تو هم بمون."
گنجشكه از بالاي طاقچه گفت:
"من كه جيك و جيك ميكنم برات
تخم كوچيك ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن گفت: "تو هم كه جايي رو نميگيري گنجشك كوچولو، تو هم بمون."
آقا گاوه هم گفت:
" من كه مو مو ميكنم برات
خرمنو درو ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن خنديد و گفت : "آقا گاوه تو هم بمون."
از اون طرف خانوم مرغه اومد و گفت:
"من كه قد قد ميكنم برات
تخم بزرگ ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن گفت: "عيبي نداره خانوم مرغه، شما هم پيش ما بمون."
و از اون ببعد اونا با هم ديگه زندگي كردن و به همديگه كمك كردن.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۱۷:۳۶

يكي بود يكي نبود
يك پسربچه اي بود به اسم امير كه با پدر و مادرش در خانه شان زندگي ميكردند.
يك روز كه مادر امير داشت در آشپزخانه ماكاروني درست ميكرد، امير لباس گرگي اش را پوشيد و شروع كرد به شيطنت.
از پله ها بالا و پايين ميرفت و صداهاي عجيب و غريب درمياورد.
همه چيز را به هم ميريخت و خلاصه حسابي شلوغ كاري ميكرد.
همينطور كه داشت ميدويد، به ليوان چايي پدرش خورد و آن را ريخت.
مادرش كه حسابي عصباني شده بود گفت: "امير... چرا وحشي بازي درمياري؟ زود برو به اتاقت."
امير هم رفت به اتاقش و روي تختش دراز كشيد.
او دلش نميخواست ليوان چايي بابا را بريزد، فقط دلش ميخواست كمي شيطنت كند.
همينجوري كه داشت فكر ميكرد، خوابش برد، و توي خوابش ديد كه در اتاقش جنگلي ميرويد.
رودخانه اي ميان جنگل بود و تخت او هم تبديل شد به قايقي كه با آن در رودخانه حركت ميكرد.
همينطور كه قايق حركت ميكرد رسيد به جايي بين درخت ها
كه پر از موجودات عجيب و غريب بود.
موجودات عجيب و غريب دور امير جمع شدند
امير پرسيد: "اينجا كجاست؟ شما كي هستيد؟"
و آنها جواب دادند: "اينجا سرزمين وحشي هاست و ما هم وحشي هستيم."
آنها به لباس گرگي امير نگاه كردند و گفتند: "تو بايد پادشاه وحشي ها بشوي."
و يك تاج بر سر او گذاشتند.
امير كه پادشاه وحشي ها شده بود فرياد زد: "حالا.... وحشي بازي را شروع ميكنيم."
و شروع كردند به وحشي بازي.
انقدر وحشي بازي كردند تا خسته شدند و روي زمين دراز كشيدند.
امير همينطور كه روي زمين دراز كشيده بود احساس كرد بوي ماكاروني مادرش به دماغش ميخورد.
دلش براي خانه و پدر و مادرش تنگ شده بود.
سوار قايقش شد و از وحشي ها خداحافظي كرد.
وحشي ها كه از رفتن پادشاهشان ناراحت بودند براي او دست تكان دادند.
امير چشم هايش را باز كرد و ديد كه مادرش يك بشقاب ماكاروني روي ميز اتاقش گذاشته.
لبخند زد و با خودش گفت: "هيچ جا خانه ي آدم نميشود، حتي سرزمين وحشي ها."

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۱۳:۴۹

يكي بود يكي نبود
يك مداد شمعي زرد كوچولو بود كه با پدر و مادر زردش زندگي ميكرد.
زرد كوچولو نقاشي كردن رو خيلي دوست داشت.
اون همه چيز رو به رنگ زرد ميكشيد: خورشيد، جوجه، گل هاي آفتابگردان و حتي فيل هاي زرد، ابرهاي زرد، يا درياي زرد.
يك روز مداد شمعي آبي كوچولو با پدر و مادرش به خونه ي زردكوچولو آمدند.
آبي كوچولو و زرد كوچولو تصميم گرفتند با هم يك نقاشي بكشند.
زرد كوچولو يك خورشيد به رنگ زرد كشيد و آبي كوچولو آسمون رو به رنگ آبي كشيد.
زرد كوچولو يك درخت به رنگ زرد كشيد.
آبي كوچولو گفت: "ولي درخت كه زرد نيست، اون آبيه!"
و اومد روي درخت زرد رو آبي كرد.
زرد كوچولو ميخواست جلوشو بگيره كه يك چيز عجيب ديدند.
درخت ديگه نه زرد بود و نه آبي، اون سبز شده بود.
هردو از كشفشون خوشحال شدند و كلي چيزهاي سبز كشيدند: سوسمار سبز، دايناسور سبز، چمن هاي سبز و لاك پشت سبز.
بعد هم رفتند سراغ قرمز كوچولو تا رنگ هاي ديگه رو امتحان كنند.
زرد كوچولو با قرمز كوچولو تونستند رنگ نارنجي رو درست كنند.
و آبي كوچولو با قرمز كوچولو تونستند رنگ بنفش رو با هم بسازند.
اونها سه تايي باهم يك نقاشي بزرگ و پر از رنگ كشيدند و اون رو بردند تا به پدر مادرهاشون نشون بدند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۱۰:۰۶

يكي بود يكي نبود
فريد كوچولو صبح هاي زود با پدر و مادرش ميومد به خونه ي مادربزرگ و پدربزرگش، تا مادر و پدرش برن به سركار.
عصر هم كه ميشد مادر يا پدرش ميومدن دنبالش و اونو ميبردن خونه.
فريد مادربزرگ و پدربزرگش رو خيلي دوست داشت.
مادربزرگش براش غذاها و خوراكي هاي خوشمزه درست ميكرد،
و پدربزرگش كه يكم فراموش كار شده بود، ساعت ها با فريد بازي ميكرد.
يك روز كه مادربزرگ در آشپزخونه مشغول آشپزي و حرف زدن با تلفن بود،
فريد به پدربزرگ گفت: "بابا بزرگ... من دلم بستني ميخواد. بيا باهم بريم بستني بخريم و بخوريم."
پدربزرگ كه فريد را خيلي دوست داشت قبول كرد و باهم از خانه بيرون رفتند.
فريد و پدربزرگ چندتا كوچه را رد كردند تا يك بستني فروشي پيدا كنند.
از خيابان رد شدند و وارد يك كوچه ي ديگر شدند.
وارد خيابان بعدي كه شدند، بستني فروشي را ديدند.
فريد يك بستني شكلاتي بزرگ گرفت و پدربزرگ يك بستني آلبالويي.
همينطور كه بستني ميخوردند، فريد چشمش افتاد به پارك آن طرف خيابان و گفت:
"آخ جون بابابزرگ... پارك.. بريم بازي كنيم."
و رفتند به زمين بازي و شروع كردند به بازي.
حسابي بازي كردند تا كم كم گرسنه شدند.
راه افتادند به سمت خانه. از خيابان گذشتند و چندتا كوچه را رد كردند.
ولي هيچ جا به نظرشان آشنا نبود.
باز هم چندتا كوچه را رد كردند ولي به خانه نرسيدند.
فريد گفت: "بابابزرگ فكر كنم گم شديم. اينجا كجاست؟"
پدربزرگ هم كه فراموشكار شده بود گفت: "الان پيدايش ميكنم، نگران نباش فريد جان."
اونها كلي راه رفتند، ولي دوباره رسيدند به پارك.
حسابي خسته و گرسنه شده بودند.
فريد كه داشت گريه اش ميگرفت گفت: "كاشكي مامان و بابا بيان دنبالمون."
در همين حين آقاي مهتابي كه از همسايه هاي پدربزرگ بود، پدربزرگ را ديد و آمد با او سلام و احوال پرسي كند.
پدربزرگ كه از ديدن آقاي مهتابي خيلي خوشحال شده بود با او روبوسي كرد، دست فريد را گرفت و دنبال آقاي مهتابي رفتند تا رسيدند به خانه.
مادربزرگ كه حسابي نگران شده بود تا آنها را ديد دويد به سمتشان و گفت: "هيچ معلوم هستيد شما دوتا كجا رفتيد؟ همه جا را دنبالتان گشتم.
فريد مادر پدرت خيلي نگرانت هستند."
بعد هم رفت به پدر فريد تلفن زد و گوشي را به فريد داد.
پدر فريد خيلي با او حرف زد و بهش گفت كه پدربزرگ چون پير شده خيلي فراموش كار شده،
و فريد بايد حسابي مواظبش باشه، و اصلا اجازه نده كه اون از خونه بيرون بره.
فريد هم قول داد كه ديگر بدون اجازه گرفتن از پدر و مادرش بيرون نرود و هميشه مواظب پدربزرگش باشد.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۰۶:۲۴

يكي بود يكي نبود.
يك آقا لاك پشتي بود كه با پدر و مادر و خواهرش كنار رودخانه زندگي ميكردند.
يك روز خونواده ي آقا لاك پشته براش تولد گرفته بودن.
همه ي دوستاش رو دعوت كرده بودن، يه برگ سبز بزرگ خوشمزه هم براش آورده بودن.
و با جلبك يه كيك سبز خوشگل براش درست كرده بودن.
درست موقعي كه آقا لاك پشته ميخواست كادوهاش رو باز كنه، يكدفعه يك عالمه آشغال، مثل بارون، از بالاي سنگ ها روي سرشون ريخت.
آدم هايي كه براي پيك نيك به كنار رودخونه مي اومدن، هميشه آشغال هاشون رو ميريختن اونجا، توي خونه و محيط زندگي لاك پشت ها
آقا لاك پشته كه خيلي عصباني شده بود تصميم گرفت بره سراغ آدم ها و اين مشكل رو براي هميشه حل كنه.
همه ي لاك پشت ها بهش گفتن كه اين كارو نكنه،
مادرش بهش گفت: "عزيزم... تو فقط يه لاك پشت كوچولويي، چجوري ميتوني از پس اين همه آدم گنده بربياي؟"
پدربزرگ آقا لاك پشته بهش گفت: "آدم ها ميگيرنت و تو رو ميندازن توي يه تنگ كوچولو. تنها ميموني و حتي نميتوني درست و حسابي شنا كني."
اما آقا لاك پشته تصميمش رو گرفته بود، شروع كرد از سنگ ها بالا رفتن تا برسه به آدم ها.
وقتي رسيد اون بالا، كنار رودخونه، ديد كه كلي بچه با چندتا آدم بزرگ كه معلم هاشون بودن كنار رودخونه هستند.
آقا لاك پشته، كنار يكي از سنگ ها قايم شد و دنبال موقعيتي بود تا با آدم ها حرف بزنه.
همينطوري كه داشت فكر ميكرد، يكدفعه صداي پا شنيد. چندتا بچه داشتن به اون سمت ميدويدن.
آقا لاك پشته كه ترسيده سريع رفت زير آب و كله اش رو فرو برد توي يك چاله.
بچه ها دويدن و از كنار آقا لاك پشته رد شدن و رفتن.
آقا لاك پشته نفس راحتي كشيد و سرشو از توي چاله كشيد بيرون... كشيد  و... كشيد و....
اما... انگار سرش گير كرده بود، درست به دور و برش نگاه كرد.
و متوجه شد سرش رو برده داخل بك بطري نوشابه كه بچه ها توي رودخونه انداخته بودن.
آقا لاك پشته خيلي سعي كرد كه سرشو بيرون بياره، ولي هركاري كرد، نشد كه نشد.
همينطوري داشت فكر ميكرد كه چيكار كنه، كه يه يكي از بچه ها فرياد زد:
"اينجارو... يه بچه لاك پشت توي بطري گير كرده."
همه ي بچه ها جمع شدن و هركسي يه راه حلي پيشنهاد داد تا آقا لاك پشته رو نجات بدن.
تا يكي از معلم ها چاقويي كه براي ميوه خوردن همراهشون بود رو آورد و بطري رو خيلي آروم و با احتياط بريد.
لآقا لاك پشته كه خيلي خوشحال شده بود نگاهي به معلم و بچه ها كرد تا ازشون تشكر كرده باشه.
همه بچه ها و معلم ها از آقا لاك پشته عكس گرفتند و فرداي اون روز اين خبر توي همه ي شهر پيچيد.
عكس آقا لاك پشته توي روزنامه ها چاپ شد و همه داستانشو تعريف ميكردند. همه متوجه شده بودن كه آشعال هايي كه توي طبيعت ميريزن چقدر ميتونه خطرناك باشه.
از اون روز ببعد، بچه ها و آدم بزرگ ها دسته دسته براي تميز كردن آشغال هاي رودخونه و اطرافش ميومدن.
خانواده ي لاك پشت ها براي آقا لاك پشت يه جشن ديگه گرفتن و ازش بخاطر كار شجاعانه اش تشكر كردن.
مادرش بهش گفت: "من بهت افتخار ميكنم پسرم."
 و پدربزرگش گفت: "تو زندگي همه ي ما رو نجات دادي، اما يادت باشه، اگر اون بچه تو رو نميديد، معاوم نبود چه بلايي سرت بياد، دفعه ي ديگه بيشتر احتياط كن."
آقا لا پشت هم كيك سبز جلبكي اش رو خورد و از اينكه به همه كمك كرده بود حسابي خوشحال بود.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۰۱:۲۱

در يك روز باراني ليزي، كرم كوچولوي قصه ي ما روي شاخه هاي درخت بالاي بركه نشسته بود.
ليزي شروع كرد به خوردن قسمتي از برگ درخت كه زير بارون خيس نشده بود.
يكدفعه صدايي شنيد كه ميگفت: "هي ... تو داري چتر منو ميخوري!"
ليزي به پايين نگاه كرد و يك پرنده كوچولوي خاكستري ديد. بهش گفت: "ببخشيد، من تو رو نديدم. اسمت چيه؟"
و پرنده كوچولوي خاكستري كه يك بچه قو بود، گفت: "اسم من سالي هست. تا حالا تو رو نديده بودم. چقدر بامزه اي!"
و اينطوري شد كه سالي و ليزي باهم دوست شدند و شروع كردند به قايم موشك بازي.
اونها هرروز با هم بازي ميكردند. سالي، ليزي رو روي پشتش سوار ميكرد و ميرفتند توي بركه گشت و گذار ميكردند.
هرروز چيزهاي جديد ميديدند و ياد ميگرفتند. و هرروز بيشتر باهم دوست ميشدند.
تا اينكه يك روز كه داشتند باهم بازي ميكردند، ليزي گفت: "احساس ميكنم حالم زياد خوب نيست، بايد استراحت كنم. سالي من ميرم بالاي درخت تا كمي استراحت كنم."
سالي گفت: "باشه پس من منتظرت ميمونم." و جايي بين علف ها نشست و منتظر موند.
هوا تاريك شده بود و سالي هنوز منتطر بود. صبح شد و هنوز خبري از ليزي نبود.
سالي چند بار ليزي رو صدا كرد: "ليزي... ليزي.... تو كجايي؟" ولي هيچ صدايي نيومد.
سالي به بركه برگشت، ولي هرروز ميومد دنبال ليزي و صداش ميكرد.
سالي كم كم داشت بزرگ ميشد. يك روز كه داشت توي بركه خودشو نگاه ميكرد، تعجب كرد. با خودش گفت : "من چقدر عوض شدم!"
اما ليزي بالاي درخت توي پيله ي خودش بود و منتظز بود تا به يك پروانه تبديل بشه.
وقتي بعد از روزها از توي پيله بيرون اومد، اومد پايين درخت تا سالي رو پيدا كنه ولي هرچقدر گشت اون رو نديد. پس به سمت بركه رفت تا سالي رو پيدا كنه.
اما اونجا فقط يك قوي بزرگ زيبا رو ديد.
ليزي همينجوري داشت به قوي زيبا نگاه ميكرد و پيش خودش فكر ميكرد چقدر قيافه ي قو بنظرش آشناست.
قو هم همينطوري كه توي بركه شنا ميكرد پروانه ي خيلي خوشگل رو، كه همون ليزي دوست قديميش بود، ديد. همينجوري كه داشت نگاهش ميكرد احساس كرد خيلي وقته اونو ميشناسه.
پروانه رفت و نشست روي پشت سالي و بهش گفت: "تو چه چشم هاي مهربوني داري. ميشه باهم دوست باشيم؟"
سالي هم كه خيلي خوشحال شده بود گفت: "بله حتما. تو هم خيلي خوشگلي. اسمت چيه؟"
و پروانه جواب داد: "اسم من ليزيه! اسم تو چيه؟"
سالي كه خيلي تعجب كرده بود بلاخره فهميد چرا احساس ميكرد خيلي وقته قو رو ميشناسه بهش گفت: "ليزي تويي؟ همون كرمي كه من باهاش دوست بودم؟ من سالي هستم."
ليزي كه از پيدا كردن سالي خيلي خوشحال شده بود همه ي داستان را براي سالي تعريف كردند. 
و آنها دوباره هرروز با هم بازي ميكردند و روي بركه باهم گشت ميزدند.
تا اينكه پاييز شد و هردو باهم تصميم گرفتند به سمت سرزمين هاي گرم بروند.
هردوباهم.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۵:۴۳:۳۱

 

يكي بود يكي نبود
خرس كوچولويي بود به نام تدي
تدي توي آخرين روز پاييز زير درخت نشسته بود تا آخرين ستاره ي پاييز بيفتد پايين.
تدي توي يك كتاب خوانده بود كه اگر موقع پايين افتادن آخرين ستاره ي پاييز، آرزو كني، آرزويت هرچه كه باشد برآورده ميشود.
همينطور كه تدي به آسمان خيره شده، جوجه تيغي كوچولو به او نزديك شد و پرسيد: "تو آسمون دنبال چي ميگردي تدي؟"
- "دنبال آخرين ستاره ي پاييز."
" براي چي؟"
" براي اينكه وقتي داره ميفته روي زمين، آرزوم رو بگم تا برآورده بشه."
جوجه تيغي گفت :"واقعا؟ پس منم با تو منتظر ميمونم تا آخرين ستاره ي پاييز بيفته."
همينطور كه تدي و جوجه تيغي آروم نشسته بودن و به آسمون نگاه ميكردن، صداي بازي و خنده ي موش كوچولو و خرگوش كوچولو به آنها نزديك و نزديكتر شد.
وقتي موش كوچولو و خرگوش كوچولو به تدي رسيدند گفتند: "تدي... جوجه تيغي... مياين باهم بازي كنيم؟"
جوجه تيغي كوچولو گفت: "نه... ما منتظر افتادن آخرين ستاره ي پاييز هستيم، تا آرزومون برآورده بشه."
خرگوش كوچولو و موش كوچولو به هم نگاه كردند و تصميم گرفتند اونها هم پيش تدي و جوجه تيغي منتظر بمونن.
سنجاب كه از بالاي درخت صحبت هاي آونها رو شنيده بود يكدفعه گفت: "بچه ها نگاه كنين، آخرين ستاره ي پاييز روي اين درخته!"
و آخرين برگي كه به درخت وصل بود و به شكل ستاره بود رو نشون داد.
تدي كه خيلي هيجان زده شده بود بلند شد و به ستاره نگاه كرد.
سنجاب گفت: "ميخواي آخرين ستاره رو برات بيارم پايين؟"
تدي گفت: "نه...نه... اگه تو به اون ستاره دست بزني، ديگه جادوشو از دست ميده و آرزوهامون برآورده نميشه."
سنجاب آروم آروم به سمت ستاره رفت تا اون رو از نزديك ببينه، همينطوري كه بهش نزديك ميشد، شاخه ي درخت لرزيد و برگ از شاخه جدا شد...
تدي، جوجه تيغي، خرگوش و موش همه با هم فرياد زدند: "نه....." و دويدن تا برگ رو بگيرن.
اما برگ به آرومي سقوط كرد و سرانجام به تيغ هاي جوجه تيغي گير كرد و همانجا ماند.
تدي  ايستاد و به ستاره نگاه كرد، با ناراحتي گفت: "ولي من ميخواستم آرزوم رو برآورده كنم. شما اومدين اينجا و نگذاشتين من به آرزوم برسم."
خرگوش كوچولو گفت: "آرزوي تو چي بود تدي كوچولو؟"
تدي گفت: "آرزوي من اين بود كه همبازي داشته باشم."
جوجه تيغي فرياد زد: "اوووو... تدي... آرزوي تو برآورده شده. ما همه با تو همبازي خواهيم بود. آرزوي من هم همين بود"
و اينطوري همه باهم شروع كردند به بازي كردن و از اينكه آخرين ستاره ي پاييز آرزوشون رو برآورده كرده خيلي خوشحال بودن.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ]