تور آنتالیا
ویزای تایوان
خدمات VFS
تور کانادا
خرید توتون پیپ
مرکز خرید پیپ در تهران
خرید بک لینک
وبلاگ راديو كودك
درباره من
موضوعات
    موضوعي ثبت نشده است
نويسندگان
برچسب ها
عضویت در خبرنامه
    عضویت لغو عضویت

ورود اعضا
    نام کاربری :
    پسورد :

عضویت در سایت
    نام کاربری :
    پسورد :
    تکرار پسورد:
    ایمیل :
    نام اصلی :

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۵:۰۰:۵۱

روزي روزگاري مرغ دريايي پيري در كنار درياچه اي زندگي مي كرد
مرغ قصه ما انقدري پير شده بود كه ديگه نمي تونست مثل قديم ماهي ها را شكار كنه
بخاطر همين هر روز داشت كمتر از روز قبل شكار مي كرد و داشت از گرسنگي مي مرد
اما فكري به ذهن ش رسيد تا بتونه راحت تر ماهي ها رو شكار كنه
پس يك روز خيلي غمگين كنار درياچه نشست
ماهي ها كنجكاو شدن، به نزديك ساحل اومدن و ازش پرسيدن 
مرغ ماهي خوار چي شده و چرا سكوت كردي؟
مرغ ماهي خوار گفت: من شنيدم كه تا ماه ها توي اين درياچه بارون نمياد
درياچه هر روز قراره خشك تر از روز قبل بشه
من كه پير هستم و تا اون موقع مي ميرم اما براي شما نگران هستم
با خشك شدن درياچه شما از بين خواهيد رفت
من ميدونم در اين نزديكي درياچه اي پرآب و بزرگ وجود داره
اگر موافق باشيد هر روز يكي از شما را به اون درياچه ببرم تا زنده بمونيد
ماهي ها كه خيلي از خشك شدن آب درياچه و مردن مي ترسيدن يكي يكي هر روز با مرغ ماهي خوار به قصد درياچه ديگه همراه مي شدند
مرغ ماهي خوار كه از درياچه دور مي شد ماهي بيچاره رو مي خورد
دوباره روز بعد و ماهي بعدي
يك روز ابرها تمام آسمان را فرا گرفتند و هوا باراني شد
قطرات باران به درياچه ريختند
ماهي ها خوشحال شدند و از قطرات آب پرسيدند كه از درياچه نزديك آن ها خبر دارند يا نه
قطرات آب به ماهي ها گفتند كه هيچ درياچه اي در نزديك آن ها تابحال نديده اند و هيچ درياچه اي در آن نزديكي وجود ندارد
همه ماهي ها فهميدند كه مرغ ماهي خوار به آن ها دروغ گفته است و هيچ درياچه اي براي نجات آن ها در آن نزديكي وجود ندارد
پس ماهي ها ديگر به مرغ ماهي خوار اعتماد نكردند تا جايي كه مرغ ماهي خوار نتونست غذا پيدا كنه و مجبور شد از اونجا بره.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۵۸:۴۳

روزي روزگاري در دل يك جنگل، يك بركه ي كوچك و زيبا بود كه ماهي ها، قورباغه ها، و خرچنگ هاي زيادي در آن زندگي ميكردند.
دو ماهي به اسم هاي "بادي" و "بودي" هم در اين بركه زندگي ميكردند كه از همه ي ماهي ها بزرگتر و زيباتر بودند. و به همين دليل به ظاهر زيبايشان مينازيدند.
در اين بركه يك قورباغه هم به همراه همسرش زندگي ميكرد به نام "قوري" كه بسيار قورباغه ي باهوشي بود.
بادي و بودي با قوري و با همه ي حيوانات بركه دوست بودند و با آرامش باهم زندگي ميكردند.
يك روز نزديك هاي غروب كه همه ي ماهي ها و قورباغه ها و خرچنگ ها مشغول بازي بودند، دو ماهيگير كه از ماهيگيري كنار رودخانه برميگشتند، در حال عبور از آن نزديكي ها بودند.
ماهيگيرها چشمشان افتاد به ماهي ها و قورباغه ها كه از توي آب ميپرند بيرون و باهم مسابقه ميدادند تا ببينند كدام از همه بلندتر ميپرد.
يكي از ماهيگيرها گفت: "عجب ماهي هاي خوشگلي! اينجا كلي ماهي و قورباغه و خرچنگ هست. بيا اينها رو بگيريم و با خودمون ببريم."
ماهيگير ديگر گفت: "الان داره شب ميشه و بار ما هم سنگين هست. بيا برويم و فردا صبح برگرديم"
ماهيگير اول قبول كرد و هردو به سمت خانه رفتند.
قورباغه كه مكالمات دو ماهيگير را شنيده بود به بقيه ي دوستانش گفت: "شنيديد چه گفتند؟ اونها فردا برميگردند تا ما را با خودشان ببرند. بايد امروز به جاي امني فرار كنيم."
اما بادي و بودي گفتند: "چي؟ بخاطر حرف دوتا ماهيگير خانه ي قشنگمان را بگذاريم و برويم؟ نه هرگز. شايد اصلا برنگردند. تازه اگر برگردند هم ما هزار راه بلديم كه از تور آنها فرار كنيم."
بقيه ي ماهي ها و خرچنگ ها هم به حرف بادي و بودي گوش كردند و در بركه ماندند.
اما قورباغه به همراه همسرش از بركه رفتند تا جاي امني براي ماندن پيدا كنند.
فردا صبح ماهيگيرها برگشتند و تور خود را درون بركه پهن كردند، ماهي ها هركاري كردند نتوانستند خود را نجات بدهند. بادي گفت: "نخ هاي اين تور خيلي محكم است. نميتوانيم آنها را پاره كنيم."
همه ماهي ها و خرچنگ ها نگران و ناراحت بودند كه متوجه شدند قوري با كلي پرنده به سمت بركه آمده و پرنده ها با نوك زدن ماهيگيرها را ترساندند و فراري دادند.
به اين ترتيب ماهي ها و بقيه حيوانات نجات پيدا كردند و كلي از قورباغه تشكر كردند، و فهميدند كه بايد در مواقع خطر احتياط كنند و حواسشان را جمع كنند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۵۳:۵۱

درخت بلوط هميشه فكر ميكرد كه از ني هايي كه در نزديكي او روييده اند، خيلي قويتر است.
با خودش ميگفت: "من در مقابل طوفان صاف و محكم مي ايستم و وقتي باد مي وزه هيچ وقت از ترس خم نميشم. اما اين ني ها خيلي ضعيف هستند، تا باد مي آيد خم ميشوند."
همان شب يك طوفان خيلي شديد شروع شد و باد خيلي شديدي شروع به وزيدن كرد. درخت بلوط نتونست طاقت بياره و از ريشه درومد و افتاد.
اما ني ها سالم موندند و گفتند: "آخيش. حالا مسير ما خيلي بازتر شد. ما در مقابل طوفان خم ميشيم، ولي هيچ وقت نميشكنيم."

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۵۰:۲۴

روزي روزگاري جغدي در يك جنگل زندگي ميكرد كه با يك قو كه در درياچه زندگي ميكرد دوست بود. قو پادشاه تمام قو هاي درياچه بود و همه به او احترام ميگذاشتند و هروقت هركس مشكلي داشت به سراغ قو مي آمد تا او مشكلش را حل كند.
جغد فكر ميكرد كه چون قو پادشاه است، حتما او هم بايد پادشاه باشد تا بتوانند با هم دوست باشند. بخاطر همين هم الكي به قو گفته بود كه پادشاه تمام جغد هاي جنگل است.
يك روز صبح جغد از جنگل به سمت درياچه پرواز كرد تا قو را ببيند. وقتي به قو رسيد و سلام داد، دو تا از قوهاي درياچه به سراغ پادشاه آمدند تا مشكلشان را به او بگويند، پادشاه از جغد معذرت خواهي كرد و گفت: "چند لحظه صبر كن تا من با قوهاي درياچه صحبت كنم و زود پيش تو برگردم." و رفت.
جغد همينطور كه در اطراف درياچه پرواز ميكرد فكر ميكرد كه حتما بايد به قو نشان بدهد كه پادشاه جغدهاست وگرنه قو ديگر با او دوست نخواهد بود. در همين حال چشمش به يك لشكر سرباز افتاد كه در ميان جنگل اردو زده بودند.
سريع برگشت و به سراغ قو رفت. به او گفت بيا برويم تا سربازهايم را به تو نشان بدهم.
قو ميدانست كه جغد واقعا پادشاه نيست و اين حرف ها را ميزند تا او را تحت تاثير قرار دهد، ولي بخاطر اينكه غرور جغد را نشكند قبول كرد.
آنها پرواز كردند و بالاي سربازها رسيدند. سربازها داشتند آماده ميشدند كه به مبارزه با دشمن بروند.
قو گفت: "مگر اين سربازها به دستور تو به جنگ نميروند؟"
جغد گفت: "چرا همينطوره. الان من بهشون دستور ميدم كه فعلا نرن."
بعد هم پايين تر رفت و شروع كرد به هو هو كردن: "هووووو....هووووو...هووووو"
فرمانده وقتي چشمش به جغد افتاد به سربازانش گفت: "جغد خيلي بديمن است. امروز به جنگ نميرويم. چون ممكن است بدشانسي بياوريم و شكست بخوريم."
سه روز ديگر هم همين اتفاق افتاد. هرسه روز جغد و قو بالاي سر سربازان پرواز كردند و جغد هو هو كرد. روز آخر فرمانده گفت: "اين جغد همه ي برنامه هاي ما را به هم ريخته. بايد بگيريمش تا بي موقع هو هو نكنه."
و همه ي سربازها دويدند به سمت جغد. وقتي يكي از سربازها تور را به سمت جغد پرتاب كرد تا او را بگيرد، قو سريع او را به عقب هل داد تا در تور نيفتد و سريع پرواز كردند به سمت ديگر درياچه.
جغد كه خيلي ناراحت و خجالتزده شده بود از قو تشكر كرد و واقعيت را به او گفت.
قو هم گفت: "من از اول هم ميدانستم كه تو پادشاه نيستي. ولي اصلا براي من مهم نيست و من تو را همينطور كه هستي دوست دارم."
و آنها براي هميشه باهم دوست ماندند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۳۴:۴۲

خانواده ي موش ها در يك نانوايي زندگي ميكردند و از نان ها و كيك ها تغذيه ميكردند.
نانوا همه ي راه ها را براي بيرون كردن موش ها از نانوايي اش امتحان كرده بود و موفق نشده بود.
تا اينكه روزي تصميم گرفت دشمن اصلي موش ها يعني "گربه" را به نانوايي بياورد تا بلكه موش ها را بگيرد.
آن شب گربه به نانوايي آمد و چندتايي از موش هاي كوچولو را گرفت و آقاي نانوا آنها را از آنجا بيرون برد.
همه ي موش ها كه نگران شده بودند سريع بك جلسه گداشتند تا تصميم بگيرند چطور از دست گربه فرار كنند.
در جلسه هركدام از موش ها چيزي گفت و در نهايت تصميم گرفتند تا يك زنگوله به گردن گربه بيندازند تا هروقت گربه حركت كرد صداي آن را بشنوند.
يكي از موش هاي پير گفت: "حالا چه كسي حاضر است اين زنگوله را به گردن گربه بيندازد؟"
همه ي موش ها كه از گربه خيلي ميترسيدند سكوت كردند.
تا بلاخره دو موش جوان و شجاع دستشان را بالا گرفتند و گفتند : "ما زنگوله را به گردن گربه مي اندازيم."
همه شجاعت آنها را تشويق كردند و برايشان دست زدند.
فردا صبح يكي از موش ها جلوي گربه رفت و بلند به او گفت: "آهاي آقاي گربه! اگه ميتوني منو بگير."
و تا گربه آمد او را بگيد سريع شروع به دويدن كرد. گربه هم دنبال او دويد.
موش سريع خودش را به يك سوراخ رساند و پريد داخل سوراخ. گربه هم به دنبال موش دويد و سرش را داخل سوراخ كرد و چون جثه اش يزرگ بود همانجا گير گرد. در همين لحظه موش دومي سريع زنگوله را به گردن او انداخت.
به اين ترتيب هربار كه گربه به آنها نرديك ميشد، موش ها زود صداي رنكوله را ميشنيدند و فرار ميكردند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۳۰:۲۵

روزي روزگاري در يك جنگل سرسبز شيري زندگي ميكرد. آقا شير كه ديگه كم كم داشت پير ميشد نميتونست به سرعت قديم بدوه. بخاطر همينم خيلي وقتا نميتونست شكار كنه و گرسنه ميموند. 
يك روز همينطوري كه داشت در جنگل پرسه ميزد و دنبال غذا ميگشت به يك غار برخورد.
كمي داخل شد و بعد از اينكه همه جا رو خوب بو كرد با خودش گفت: "معلومه كه اينجا يه حيووني زندگي ميكنه."
تمام غار را گشت ولي هيچ حيوان زنده اي پيدا نكرد.
با خودش فكر كرد: داخل غار قايم ميشوم تا خيواني كه اينجا زندگي ميكند برگردد و بتوانم او را بگيرم.
اين غار خانه ي يك شغال بود. اين شغال هرروز صبح براي پيدا كردن غذا بيرون مي رفت و شب براي خوابيدن به غار برميگشت.
آن روز هم شغال بعد از اينكه غذايش را خورد به سمت خانه اش آمد. وقتي خيلي نزديك شد بنظرش آمد كه يك اتفاقي افتاده.
با خودش گفت: "چرا همه جا انقدر ساكته؟ جرا هيچ صدايي از پرنده ها و حشرات نمياد؟"
با احتياط نزديك شد و تصميم گرفت مطمئن بشه كه هيچ خطري وجود نداره. سريعا يك نقشه كشيد.
شروع كرد با غار صحبت كردن و گفت: "سلام غار عزيزم؟ حالت چطوره؟ چرا امروز انقدر ساكتي؟"
شير كه صداي شغال را شنيد با خودش فكر كرد: "حتما بخاطر من است كه همه جا ساكت است بايد قبل از اينكه شغال شك بكند سريع تر فكري بكنم."
شغال دوباره رو به غار فرياد زد: "مگه قول و قرارمون يادت رفته؟ قرار شد هروقت من برميگردم با هم سلام و احوالپرسي بكنيم."
شير سعي كرد كمي صدايش را نارك بكند و جواب داد: "به خونه خوش اومدي دوست عزيزم!"
وقتي پرنده ها و حشرات صداي غرش شير را شنيدند همگي ترسيدند و شروع كردند به جنب و جوش و سروصدا.
و شغال هم كه از شنيدن صداي شير شوكه شده بود، قبل از اينكه شير او را بگيرد سريع پا به فرار گذاشت و از آنجا دور شد.
شير مدت زيادي منتظر شغال ماند و وقتي ديد كه كه او نيامد فهميد كه گول خورده.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۲۷:۰۷

يك روز خانوم كلاغه از لونه اش اومد بيرون تا براي بچه هاش غذا پيدا كنه.
همينجوري كه داشت پرواز ميكرد يك كرم رو ديد كه روي علف ها راه ميرفت.
خيلي خوشحال شد كه يه غذاي خوب براي جوجه كلاغ هاش پيدا كرده. رفت و كرم رو با نوكش از روي زمين بلند كرد.
كرم كوچولو با ناراحتي به خانوم كلاغه گفت: "خانوم كلاغه، مادر من مريضه. اومدم براش غذا پيدا كنم. اگه براش غذا نبرم اون از گرسنگي ميميره."
سنجابه هم كه داشت از اونجا رد ميشد به خانوم كلاغه گفت: "راست ميگه. من مادرشو ديدم، طفلكي خيلي مريضه. لطفا بزار اون بره."
آقا لاك پشته كه روي يك تكه سنگ درحال استراحت بود گفت: "خانوم كلاغه خودش مادره. من مطمئنم كرم كوچولو رو ول ميكنه تا برگرده پيش مادرش و براش غذا ببره."
خانوم كلاغه از طرفي دلش براي كرم كوچولو ميسوخت، از طرفي هم فكر بچه هاي گرسنه ي خودش بود. كمي فكرد كرد و بعد كرم كوچولو رو روي زمين گذاشت.
بعد هم رفت و از روي درخت يه برگ كند و آورد براي كرم كوچولو و بهش گفت: "بيا كرم كوچولو اين برگو ببر براي مادرت ."
كرم كوچولو خيلي خوشحال شد و از خانوم كلاغه تشكر كرد و رفت پيش مادرش.
خانوم كلاغه هم با دست خالي به خونه برگشت.
وقتي رسيد به لونه، بچه كلاغ ها باهم كفتند: "مامان جون چي برامون غذا آوردي؟"
خانوم كلاغه با ناراحتي نگاهشون كرد و گفت: "ببخشيد بچه ها امشب نتونستم چيزي براتون پيدا كنم. فردا صبح زود ميرم و براتون غذا ميارم."
دوتا از جوجه كلاغ ها ناراحت شدند و با مادرشون قهر كردند. اما جوجه كلاغ سوم گفت: "عيبي نداره مامان جون. ما تا فردا صبح صبر ميكنيم."
نصفه شب شده بود ولي جوجه كلاغ ها از گرسنگي خوابشون نميبرد. خانوم كلاغه كه نگران بچه هاش بود از لونه بيرون اومد تا چيزي براي خوردن پيدا كنه.
همينجوري كه توي تاريكي شب پرواز ميكرد، يهو يه نوري روي علف ها ديد. جلوتر رفت و ديد كه كرم كوچولو داره روي علف ها راه ميره. نگو كه كرم كوچولو، كرم شب تاب بوده.
كرم كوچولو تا خانوم كلاغه رو ديد گفت: "چه خوب شد ديدمت خانوم كلاغه، داشتم دنبالت ميگشتم. لطفا دنبال من بيا."
خانوم كلاغه هم دنبال كرم كوچولو رفت تا به يه درخت بزرگ و سبز رسيدند. خانوم كلاغه خوب كه نگاه كرد ديد يه عالمه گردوي درشت سبز از درخت آويزونه.
خيلي خوشحال شد. از كرم كوچولو تشكر كرد، يه گردوي بزرگ از درخت كند و به لونه اش رفت.
جوجه كلاغ ها وقتي گردو رو ديدند خيلي ذوق كردند و دست زدند و رقصيدند. يكي از جوجه كلاغ ها از مادرش پرسيد:
"اين گردو رو از كجا پيدا كردي مامان؟"
خانوم كلاغه هم همينطور كه گردو رو بين بچه ها تقسيم ميكرد، همه ي داستان رو براشون تعريف كرد.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۲۳:۲۷

يك روز اردك كوچولو به دور و برش نگاه كرد و همه ي اردك ها را ديد.
با خودش فكركرد: "من درست شبيه اردك هاي ديگر هستم. هيچ فرقي باهم نداريم!"
ولي او دلش ميخواست جور ديگري باشد، نه شبيه همه!
با خودش گفت:
"اگر يك پرنده بودم ميتوانستم آواز بخوانم.
اگر يك پنگوئن بودم ميتوانستم روي يخ ها ليز بخورم.
اگر يك خفاش بودم ميتوانستم سرو ته از شاخه ها آويزان بشوم.
اگر يك لاك پشت بودم ميتوانستم توي لاكم قايم بشوم.
يا اگر زرافه بودم ميتوانستم با گردن درازم ببينم آن بالا بالاها چه خبر است.
حتي اگر كانگورو بودم... ميتوانستم كلي بالا و پايين بپرم.
فكرشو بكن... اگر يك نهنگ بودم ميتوانستم در دريا شنا كنم.
ولي.. اگر يك شير بودم ميتوانستم غرش كنم.
پس رفت پيش آقاي شير و غرش كرد :" كواك... كواك...!"
اما آقاي شير اصلا به اردك كوچولو محل نگذاشت.
اردك كوچولو رفت دم گوش شير و بلندتر گفت: " كواك... كواك...!"
آقاي شير هم كه اصلا از سروصدا خوشش نمي آمد بلند شد و به سمت اردك كوچولو آمد.
اردك كوچولو جيغ كشيد و فرار كرد
ار روي بوته ها پريد
توي بركه شنا كرد
روي گل ها ليز خورد
بال بال زد و دويد
تا رسيد به بقيه ي اردك ها.
و آقاي شير ديگه نتونست پيداش كنه.
با خودش فكر كرد خيلي هم بد نيست كه شبيه ارك هاي ديگر است. شايد اينجوري بهتر باشد.
البته نه هميشه...

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۱۸:۳۶

يكي بود يكي نبودغير از خدا هيچكس نبود. يك گربه بود و يك طُرقه بود و يك خروس خوشگل و چاق و چله كه ته جنگل، تو يك كلبه چوبي سه تائي با هم زندگي مي‌كردند.گربه پالتو پوستي داشت. طرقه هم تن خودش يك نيم تنه مخملي داشت. اما خروس تپلي، بس كه پرهاش قشنگ بود و رنگ به رنگ بود، حيفش مي‌آمد چيزي روي آن تنش كند. دمش نيلي بود و شكمش سياه و سرخ و نارنجي. اما پرهاي سينه و شانه و پشتش زرد بود، و تو آفتاب كه واميستاد مثل طلا برق برق مي‌زد. و چون به طلا «زر» هم مي‌گويند و «زر» و «پر» هم‌قافيه‌اند، گربه و طرقه اسم رفيق تپلي خودشان را، براي قشنگي، گذاشته بودند:«خروس زريِ پيرهن پري». يعني خروسي كه به رنگ طلاست و پيراهنش از پر است.
آنها در آن گوشه دنج جنگل سه تائي، شاد و خرم براي خودشان زندگي مي‌كردند و غم و غصه راه خانه‌شان را بلد نبود. تا اينكه روزي از روزها طرقه با اخم و روي به هم كشيده و اوقات تلخ گربه را كناري كشيد و يك جوري كه خروس زري نفهمد، به‌اش گفت:دادا پيشي جون!پيشي گفت: جونِ دادا پيشي!طرقه گفت: دادا پيشي جون، هيچ خبر داري اين خاله روباهه كه اومده اون ورِ رودخونه برا خودش آلونك درست كرده پيش خودش چه نقشه‌اي چيده؟پيشي: نه طرقه جون، هيچ خبري ندارم. مگه چه نقشه‌اي چيده؟طرقه: حدس كه مي‌توني بزنيپيشي گفت: شايد واسه رفيقمون... آره؟
پيرهن پري هم كه از قضيه روباهه خبر نداشت، براي خودش بي‌خيالِ بي‌خيال خوش و خرم بود... هرروز صبح، كله سحر از خواب بيدار مي‌شد، مي‌آمد لب پنجره كلبه‌شون، بال‌هاي خوشگلش را مي‌كوبيد به هم، صداي قشنگش را بلند مي‌كرد و مي‌خواند:
«قوقولي قوقو سحر شدسياهي دربه درشدفرشته ها دويدنستاره ها رو چيدنخورشيد خانم در اومدبا يك شفق سراومدتا شب نكرده حاشابچه ها بياين تماشا!»
آن وقت طرقه و پيشي پا مي‌شدند، همه با لب خندان به هم صبح به خير مي‌گفتند و لباس‌هايشان را مي‌پوشيدند و بعد هرسه با هم راه مي‌افتادند مي‌رفتند لب چشمه، دست و روشان را مي‌شستند، خودشان را تميز مي‌كردند، مي‌آمدند صبحانه‌شان را مي‌خوردند و به كارهاي زندگي‌شان مي‌رسيدند و، همين‌طور... تا دوباره شب مي‌شد.
زمستون و باهار اومد و رفت. تابستونم گذشت. تا قصل پاييز اومد و هوا كم كم سرد شد.
يه روز صبح بعد از اينكه صبحونه شون رو خوردند. گربه و طرقه رو كردن به خروس زري و گفتن: "خروس زري جون! پيرهن پري جون! ما بايد براي روشن كردن آتيش به اون دوردوراي جنگل بريم.
چون كه هم تا اونجا اومدن كار تو نيست و خسته ميشي، دوما كه نميتونيم خونه رو تنها بذاريم.
اما بايد خوب حواستو جمع كني. چون آقا روباهه همين دور و براست و ممكنه بخواد بيا تو رو گول بزنه و با خودش ببره.
پس اگه آقا روباهه اومد اين طرفا، هرچي هم كه گفت تو از خونه بيرون نمياي، ميدوني چرا؟ چون كه:
روباهه دمش درازهحيله چي و حقه بازه
تا چشم به هم بداريمي‌بيني كه سر نداري
كله پا شدي تو قندوننه دل داري نه سنگ دون."
خروس زري هم قول داد كه حواسشو جمع كنه و اصلا نزديك روباه نشه.
روباه ناقلا كه همان نزديكي پشت بُته مُته‌ها قايم شده بود، آنقدر صبر كرد تا طرقه و پيشي خوب دور شدند... آن‌وقت آمد زير پنجره نشست سازش را كوك كرد و شروع كرد به زدن، صداشم انداخت به سرش و شروع كرد به خواندن:
«اي خروس سحريچش نخود سينه زري!
پيرهن زر به برت بود پيش از اين؟تاج ياقوت به سرت بود پيش از اين؟
شنيدم رنگ پرت رفته. ببينم پرِتو!ياقوتِ تاجِ سرت ريخته، ببينم سَرِتو!»
خروس زري پيرهن پري كه اين حرف را شنيد، اوقاتش چنان تلخ شد كه همه نصيحت‌هاي گربه و طرقه يك‌سر از يادش رفت... جَلدي پريد پنجره را باز كرد، بادي به گلو انداخت و گفت:
«به سفيد كه گفتن «زنگيه»معلومه كه از چشم تنگيه
اگه خروس زري منماگه پيرهن پري منم
نه پرم رنگش رفتهنه سرم تاجش ريخته
«پيرهن زر به برت بود» چيه؟ هست!«تاج ياقوت به سرت بود» چيه؟ هست!
پرايِ زر؟ ايناهاش، اين پَر من!ياقوت سَر؟ ايناهاش اين سَرِ من!»
خروس زري براي اينكه روباه ببيند كه نه رنگش رفته و نه تاج سرش ريخته سرش را تا سينه از توي پنجره آورد بيرون. و روباه هم كه منتظر همين بود، ديگر امانش نداد: پريد و گرفت كشيدش پايين، چار تا پا داشت، چار تا پاي ديگر هم قرض كرد و دويد طرف لانه‌اش.
خروس زري پيرهن پري كه تازه نصيحت رفيق‌هايش يادش آمده بود، شروع كرد به جيغ و داد كردن:
«ـ گربه جان!اي امان!آقا روبا برد منو!ـ طرقه جان!اي فغان!آقا روبا خورد منو!»
دست بر قضا گربه و طرقه كه هنوز چنداني از كلبه دور نشده بودند، جيغ و داد رفيقشان خروس زري پيرهن پري را شنيدند و بدو بدو خودشان را رساندند به روباه. اين يكي توكش زد. آن يكي پنجولش كشيد، اين يكي پنجولش كشيد، آن يكي توكش زد... آنقدر كه روباهه ديگر نتوانست طاقت بياره: خروس زريِ پيرهن پري را ول كرد، سر خودش را گرفت، چهار تا پا داشت، چهار تا پاي ديگر هم قرض كرد و دِ فرار.
فرداي اون روز آقا روباهه دوباره اومد زير پنجره و همون شعرو خوند. ولي خروس زري كه ديگه درس خوبي گرفته بود و حسابي مراقب بود، اصلا پنجره رو باز نكرد و هيچ صدايي ازش درنيومد.
روباه كه اينجور ديد، كوك سازش را عوض كرد و شروع كرد به زدن يك آهنگ ديگر و خواند كه:
ديروز زن مَش ماشالا بي‌دردمرغاي محله رو خبر كرد
پاشيد واسشون يك چنگه چينهگفت:«زود بخورين خروس نبينه!»
وقتي كه چراشو پرسيدم منگفتش:«با خروس زري بدَم من!»
خروس زري پيرهن پري كه اين را شنيد، انگار غم عالم را گذاشتند رو دلش. دل كوچولوش گورپ و گورپ شروع كرد به زدن، اشك تو چشم‌هاي گردش جمع شد. هرچه كرد خودداري كنه نتوانست و بالاخره طاقتش تمام شد، پنجره را باز كرد، سرش را آورد بيرون و گفت:«آقا روباه! بي‌زحمت ممكنه بفرمائين زن مَش ماشالا بي‌درد سر چي اين‌جور با من بد شده؟»
روباهه رفت جلو و بيخ خِرِ خروس زري پيرهن پري را چسبيد و كشيدش پائين و گذاشتش زير بغلش، سازش را هم برداشت و... برو كه رفتي! منتها اين بار گلوي خروس زري را هم گرفته بود كه نتواند سر و صدا راه بيندازد و گربه و طرقه را صدا كند. اما... نگو كه گربه فراموش كرده بود تبرش را بردارد، از ميان راه برگشته بودند. اين بود كه به موقع سررسيدند و روباه را كتك مفصلي زدند. خروس زري را كه طفلك چيزي نمانده بود خفه بشود، برداشتند آوردند به كلبه‌شان. مشت و مالش دادند و حالش را جا آوردند.
روز سوم روباه اومد و دوباره كوك سازش را عوض كرد، يك آهنگ ديگر زد و اين‌جور خواند:
اي خروس سحريچشم نخود سينه زري
پيرهنت از پرِ زردپرِ دُمبت لاجورد
خَلعت زر به بَرِتتاج ياقوت به سَرِت
اين دَفه پسته دارمپسته سر بسته دارم
فندق نشكسته دارمانار بي‌هسته دارم...
اگر خواستي ببيني چاكرتودرآر از پنجره بيرون سرتو!
خروس زري كه همون جور ساكت و صامت تو كلبه نشسته بود و حرص ميخورد، اين بار ديگه از كوره در رفت، يه ذره لاي پنجره رو باز كرد و گفت :"ببيم آقا روباهه، بيخود وقت خودتو تلف نكن:
اگه تا نصف شبم ساز بزني
جور به جور هي زير آواز بزني
ديگه نيستم خروس، اين دفعه خرم
بازم از حرفات اگر گول بخورم!"
روباه هم كه همينو ميخواست تا ديد خروس زري سرشو از پنجره داده بيرون، جلدي جست، گلوشو گرفت كشيدش پايي و چهار تا پا داشت، چهارتا هم قرض كرد و مث برق و باد رفت به لونه اش.
گربه و طرقه آن دور دورهاي جنگل، تا جايي كه توانستند هيزم جمع كردند و رو هم گذاشتند تا خوب خسته شدند. آن وقت به تل هيزمي كه جمع كرده بودند، نگاهي كردند و گفتند: گربه: «خوب! حالا ديگه مي‌تونيم با خيال راحت برگرديم خونه، يه چيزي بخوريم و بگيريم بخوابيم،»طرقه: «كه از فردا صبح بيائيم و خورده خورده اين هيزما رو ببريم پشت كلبه‌مون انبار كنيم واسه زمستون.»آن‌وقت دست هم را گرفتند و دو تايي آوازخوانان و شلنگ اندازان آمدند و آمدند تا رسيدند به كلبه‌شان اما هرچه در زدند ديدند نه خير، از سنگ و علف صدا درمي‌آيد كه از خروس زري پيرهن پري درنمي‌آيد.
طرقه و گربه كه فهميده بودند قضيه از چه قراره، پشت كلبه روباه رفتند و با يكديگر شروع كردند به خواندن:
«دور جهون ميگردم
شلون شلون ميگردم
واسه مرغ و خروسام
پي يه چوپون ميگردم.
چوپومن دم درازو
نه غرغرو نه نازو
پوزه اش باريك و وزنش
دو من و نيم به ترازو»
 روباهه كه هنوز سراغ خزوس زري نرفته بود، وقتي كه اينو شنيد خيلي خوشحال شد كه ميتونه چوپون گوسفندها بشه و هرروز يكي شونو برداره بياره توي لونه اش و دلي از عزا دربياره.روباهه خروس زري پيرهن پري را گذاشت زير بغلش و از همان ته لانه فرياد زد:
«مطلبتو شنيدموايسا كه خوب رسيدم
خدا خواسته تو اين كارحق برسه به حقدار
واسه كه اين كمينهيه عمره كارش اينه
تعريف خود نباشهاين كار ارث باباشه.»
اين را گفت و از توي لانه با هزار اميد و آرزو جست زد بيرون كه گربه و طرقه امانش ندادند. خودشان را انداختند روي او، و تا روباه آمد بفهمد دنيا دست كيست، آنقدر كتك خورده بود كه زمين و زمان دور سرش مي‌چرخيد. پنجه‌هاي تيز گربه و نوك محكم طرقه يك جاي سالم توي تن روباه حقه‌باز دَله باقي نگذاشت.
از اونجايي كه خروس زري پيرهن پري آنقدري كه لازمش بود تنبيه شده بود و سرش به سنگ روزگار خورده بود، طرقه و گربه ديگر چيزي به روش نياوردند و ديگر از اين بابت چيزي نگفتند تا رفيقشان بيش از اين‌ها شرمساري نبرد.هر سه دست تو دست هم انداختند و همان‌جور كه با هم دَم گرفته بودند و مي‌خواندند، به طرف كلبه‌شان راه افتادند:
«روباهه رو چزونديمتا كوه قاف دوونديمدماغشو سوزونديم
طمع از راه دَرِش كردبيچاره و مَنتَرِش كردخام طمعي بلاش شدكتك خورد آش و لاش شد.هركه دَلَه‌ س، ذليلهمُخلصش عزرائيلههركه اسيرِ آزتردساش از پاهاش درازتر!»

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۱۴:۵۰

يه روزي روزگاري توي يه دشت بزرگ و سرسبز يه عده اسب زندكي ميكردند. اونا همه جا باهم ميرفتن و هميشه پيش هم بودن. روزا ميرفتن از دشت هاي سرسبز علف ميخوردن و از چشمه ي خنكي كه داشتن آب ميخوردن. بچه ها باهم ميدويدن و بازي ميكردن.
بين اين اسب ها يه كره اسب خوشگل هم بود كه يه فرقي با اسب هاي ديگه داشت. اون روي سرش يه شاخ خيلي قشنگ داشت. اسم اين كره اسب "شاخدار" بود.
بچه ها همه ي اسب ها شاخدار رو خيلي دوست داشتن، ولي خودش اصلا از شاخش خوشش نميومد. دلش ميخواست شكل اسب هاي ديگه باشه. احساس ميكرد اين شاخ مزاحمشه.
پيش خودش ميگفت : آخه اين شاخ به چه درد من ميخوره؟ اصلنم قشنگ نيست. من دلم ميخواد شكل اسب هاي ديگه باشم.
تا اينكه يه روز گذاشت و از پيش اسب ها رفت. رفت تا شاخشو يه جوري ببره يا از بين ببره. همينجوري كه تنها به راهش ادامه ميداد، يهو توي آسمون، اونور دشت، چشمش به يه رنگين كمون خيلي خوشگل افتاد. نه يكي، چند تا رنگين كمون.
انقد محو تماشاي اونها شد كه شاخش يادش رفت. دويد به سمت رنگين كمون ها. دويد و دويد تا يهو چشمش به يه صحنه ي خيلي عجيب و قشنگ افتاد. شاخدار خيلي تعجب كرده بود. كلي اسب اونجا بود كه مثل خودش شاخ داشتن.
و تازه.... از شاخ هركدوم از اسب ها يه رنگين كمون خيلي خوشگل بيرون اومده بود. شاخدار هاج و واج داشت نگاهشون ميكرد كه اسب ها اونو ديدند.
همه اومدن به سمتش و بهش سلام دادن: سلام. تو چه تك شاخ خوشگلي هستي. عجب شاخي داري!
شاخدار گفت: تك شاخ؟ تك شاخ چيه؟ من يه اسبم.
تك شاخ ها بهش گفتن كه به اسب هايي كه يه شاخ روي صورتشون دارن ميگر تك شاخ. تك شاخ ها توي باغ وحش ها يا توي كتاباي علمي نيستن. اونا فقط توي روياها زندگي ميكنن.
و تازه شاخشون يه چيز بي مصرف نيست. بلكه يه شاخ جادوييه و كمترين كارش اينه كه از توش رنگين كمون دربياد.
و بعد بهش ياد دادن چجوري از شاخش استفاده كنه.
شاخدار خيلي خيلي خوشحال بود كه با اينكه شبيه اسب هاي ديگه نيست، ولي يه موجود رويايي منحصر بفرده. با اينحال دلش براي خونواده ي اسب ها تنگ ميشد.
بخاطرهمينم برگشت پيششون تا بهشون نشون بده با شاخش چيكار ميتونه بكنه

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ]