تور آنتالیا
ویزای تایوان
خدمات VFS
تور کانادا
خرید توتون پیپ
مرکز خرید پیپ در تهران
خرید بک لینک
وبلاگ راديو كودك
درباره من
موضوعات
    موضوعي ثبت نشده است
نويسندگان
برچسب ها
عضویت در خبرنامه
    عضویت لغو عضویت

ورود اعضا
    نام کاربری :
    پسورد :

عضویت در سایت
    نام کاربری :
    پسورد :
    تکرار پسورد:
    ایمیل :
    نام اصلی :

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۷ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۲۰:۵۱

من يكي از دوست‌هاي عسل، يعني همان بچه خرسه هستم. من هم ديگر بچه آدم نيستم، من تازگي يك بچه گربه شده‌ام؛ اما نه براي اينكه عاشق غذاي گربه‌اي باشم، نه! من حالم از موش به هم مي‌خورد. من آرزو كردم بچه گربه شوم، فقط براي اينكه گربه‌ها به مدرسه نمي ‏روند. گربه‌ي خانه‌ي ما كه همين طور بود. از او ياد گرفتم كه گربه شوم.
گربه‌ي خانه از صبح تا شب دور حياط با خواهرش بازي مي‌كرد. وقتي مي‌رفتم مدرسه، مي‌پريد روي ديوار و به من پز مي‌داد كه از درس خواندن راحت است.
خيلي نقشه‌ها براي گربه شدنم داشتم. فكر كردم به جاي مدرسه رفتن، با بابا گربه‌ام مي‌رويم پارك. مي‌پريم سر ديوار و ميوميو مي‌كنيم.
يك فكر ديگر هم داشتم. اين كه از بابا گربه‌ام بخواهم يك خواهر گربه‌اي برايم پيدا كند. آن وقت با او بازي مي‌كردم. وقتي هم لباس‌هايم كوچك مي‌شد، آن‌ها را به او مي‌دادم. آن وقت من هم مثل گربه‌ي خانه‌مان ديگر تنها نبود. يكي بود كه هميشه با او بازي كنم. اگر هم بابا، خواهر گربه‌اي پيدا نمي‌كرد، با همان گربه‌ي خانه و خواهرش دوست مي‌شدم و بازي مي‌كردم. 
اين‌ها همه نقشه‌هاي خوبي بود؛ اما فقط نقشه بود. وقتي بچه گربه شدم، بابام هم زود بابا گربه شد. بعد بابا گربه، زود بچه گربه‌اش را روي پاهايش نشاند و گفت: «عزيزم فردا بايد بروم اسمت را از مدرسه‌ي آدم‌ها خط بزنم.» خيلي خوش‌حال شدم؛ اما بابا گربه زود گفت: «بايد بروم مدرسه‌ي جديدي اسمت را بنويسم، مدرسه‌ي گربه‌ها!» 
فكر مي‌كنم امسال موقع فوت كردن شمع‌هاي كيكم، بايد آرزوي ديگري بكنم. ميوووووو

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۷ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۱۱:۲۲

توي مزرعه هميشه كار زياد بود. اِريك و اّندي داشتند كاه‏ هاي انبار را مرتب مي‌كردند.
ناگهان متوجه شدند كه چيزهايي توي هوا وول مي‌خورند؛ چيزهايي شبيه توپ‏ هاي گرد زرد روشن مثل خورشيد.
اريك گفت: «اين‌ها حباب‌اند!»
پسرها به حباب‏ ها خيره شدند. بعد صداي خش‌خش چيزي را گوشه‌ي انبار شنيدند.
ناگهان يك دست و دو تا گوش و يك دماغ از پشت كاه‌ها بيرون آمد.
و همه جا پر از حباب شد. اندي گفت: «اون چيه؟»
اريك گفت: «نگاه كن! يكي ديگه هم اونجاست! شبيه بچه ميمون‏ هايي‏ اند كه مادربزرگ توي قصه‏ هاش تعريف مي‌كرد!»
اندي گفت: «مگه ممكنه. بچه ميمون‏ ها كه وجود ندارند!»
يك بچه ميمون پريد پشت خرگوش مزرعه؛ لوپي. 
لوپي فكر كرد بچه ميمون‏ ها خيلي بامزه‌اند. يك بچه ميمون ديگر هم تخم‌مرغ‌ها را برداشت و شروع كرد به شعبده‌بازي. جوجه‌ها با تعجب به بچه ميمون نگاه مي‌كردند.
اريك كه باورش نمي‌شد، گفت: «واااي! پس بچه ميمونا وجود دارند و واقعاً هم شيطون هستند.»
اندي خنديد و گفت: «و هميشه هم حباب درست مي‌كنند!»
حباب‏هاي بچه ميمون‌ها به آسمان پرواز مي‌كرد. 
اندي گفت: «بيرون را نگاه كن، پدر اونجاست! اگه بچه ميمون‌ها را ببيند، نمي‌گذارد نگه‌شان داريم.»
اريك و اندي بچه ميمون‌ها را بغل كردند. اندي گفت: «بيا پشت تراكتور قايم بشيم!»
اريك و اندي و بچه ميمون‏ها ساكت ماندند و صداي پدر را شنيدند.
-«پسرها! شما اونجاييد؟ اين حباب‌ها از كجا اومده؟»
پدر كه ديد خبري از پسرها نيست، رفت؛ اما بچه ميمون‌ها انگار ناراحت بودند.
اندي گفت: «فكر مي‌كني دلشان براي مادرشان تنگ شده؟»
اريك آه كشيد و گفت: «شايد؛ اما ما كه نمي‏ دونيم مادرشان كجاست. بيا حمام ‏شان كنيم. آن‌ها آب بازي را دوست دارند!»
بچه ميمون‌ها با خوش‌حالي پريدند توي آب. 
اندي چند تا شكلات از جيبش در آورد و گفت: «گرسنه‌ايد؟ مي‌خواهيد يه چيزي بخوريد؟»
بچه ميموني شكلك درآورد و شكلات را پس زد. اريك صابون را برداشت و گفت: «بيا، مي‏خوام تميزت كنم!»
ناگهان بچه ميمون صابون را گاز زد.
اريك گفت: «واي، صابون بي‌مزه است، حالت را به هم مي‏زند!»
بعد از اينكه بچه ميمون‌ها حسابي بازي كردند و همه جا را به هم ريختند، وقت استراحت رسيد. بچه ميمون‌ها بايد به رختخواب مي‌رفتند.
اريك و اندي يك جعبه‌ي مقوايي را پر از كاه كردند. اريك چند تا تكه صابون بريد و توي جعبه گذاشت تا بچه ميمون‌ها گاز بزنند و گفت: «اين صابون‌ها مال شماست، چون شما صابون خيلي دوست داريد. بچه ميمون‌هاي كوچولو، خوب بخوابيد!»
ناگهان... وووهووو!
پسرها از طرف جنگل صداي جيغ وحشتناكي را شنيدند.
اريك حس كرد قلبش مثل طبل مي‏زند.
بچه ميمون‌ها از جعبه بيرون پريدند و فرار كردند.
اندي فرياد زد: «برگرديد، خطرناكه!»
اما بچه ميمون‏ها گوش ندادند. با سرعت هر چه تمام ‏تر با پاهاي كوچولويشان به سمت جنگل دويدند. 
پسرها دنبال بچه ميمون‌ها دويدند.
ناگهان بچه ميمون‌ها ايستادند.
چي ديده بودند؟ صداي وحشتناك دوباره همه جا پخش شد: ووووهوووو!
اندي گفت: «صدا از اون درخت مياد!»
بچه ميمون‌ها از شاخه‌هاي يك درخت بلند بالا رفتند و ميان برگ‏ها ناپديد شدند.
اندي فرياد زد: «اوه، نه!»
يك حباب بزرگ از ميان شاخه‌ها بيرون آمد.
اريك گفت: «فكر مي‌كنم خانه‌شان را پيدا كردند، مادرشان را هم همين طور...»
دو بچه ميمون با هيجان به بالا خيره شده بودند. درحالي‌كه مادرشان آرام و با دقت از درخت پايين مي‌آمد. بچه ميمون‏ ها به مادر چسبيده بودند.
مادر دستش را به طرف اريك برد. اريك هم آرام دست مادر را گرفت و به اندي گفت: «فكر كنم مي‌خواهد تشكر كند.»
اما اندي نگران بود و گفت: «باز هم مي‏تونيم با آن‌ها بازي كنيم؟»
انگار بچه ميمون‌ها منظور اندي را فهميده بودند. نفس عميق كشيدند و لپ‏هايشان را پر از باد كردند و پالاپ، پالاپ، پالاپ... به طرف پسرها حباب فرستادند. حباب‏ها شكل قلب بودند.
اريك خوش‌حال شد و گفت: «پس شما هم موافقيد؟ ما مي‏تونيم برگرديم و با شما بازي كنيم!»
اندي گفت: « قول مي‌دهيم يك عالمه صابون هم بياريم!»
نويسنده: سي. كِلِر
تصوير گر: الف. جيولِرِي
مترجم: شيرين سليماني

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۷ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۰۷:۱۳

-كريك... كريك كريك...
-اين صداي شكسته شدن پوست تخم يك تمساح بود.
-خس خس... خس خس خس.
اين صداي پاهاي كوچكش بود. از تخم بيرون آمد. زير نور آفتاب روي علف هاي كوچك دويد.
-من كيم؟ اين جا كجاست؟... چه خبره... چي به چيه؟
اين هم حرف هايي بود كه توي فكرش بود و هنوز بلد نبود آن ها را بگويد.
-واي... فرار كنيد... يك موجود وحشتناك!
تمساح كوچولو سر راهش به يك لانه ي مورچه رسيده بود و اين صداي يك مورچه بود.
تمساح كوچولو با خودش فكر كرد: «وحشتناك؟... من وحشتناكم؟»
اصلا خوشش نيامد. اگر چه نمي دانست وحشتناك يعني چه؟!...
مورچه ها به هر طرف فرار كردند.
«خوب باشد. وحشتناك باشم.»
وقتي مورچه ها فرار كردند تمساح كوچولو لج كرد و با خودش اين حرف ها را زد. بعد از يك تپه ي كوچك بالا رفت. دهانش را باز كرد و اين جوري غرش كرد: «زيززز...» خوب! او كوچك بود و بلد نبود بهتر از اين غرش كند و وحشتناك باشد بعد از غرش از آن طرف تپه ليز خورد و پايين آمد. كمي جلو تر رفت. مي دويد. چون فكر مي كرد يك موجود وحشتناك بايد تند بدود. دويد و ...
«دنگ گ گ...»
واين صداي سرش بود كه به لاك يك لاك پشت خورد. لاك پشت از آن طرف لاكش سرك كشيد با بي حالي به او نگاه كرد و گفت: «هاي هاي... حواست كجاست بي دست و پا؟» و باز راهش را گرفت و رفت.
تمساح كوچولو فكر كرد: «پس من بي دست و پا هستم؟!»
و همين كه اين فكر را كرد. ديگر نتوانست دست و پايش را تكان بدهد چون خيلي كوچك بود و هر حرفي را باور مي كرد. وسط راه افتاد و همان جا ماند. ماند و ماند و ماند.
-دام... دام... دام...
اين صداي پاي فيل بود كه از راه رسيد. نزديك بود او را له كند. خوب شد كه او را ديد و گرنه قصه ي ما همين جا تمام مي شد.
فيل با گوش هايش خودش را باد زد و همان طور كه يك پايش را بالا نگه داشته بود تا او را له نكند گفت: «آهاي كوچولو. اين جا كه جاي استراحت نيست بدو برو پيش مادرت و گرنه دفعه ي بعد ممكن است تو را نبينم و زير پايم له بشوي.»
تمساح كوچولو نگاهي به كف پاي بزرگش كرد. علف ها و گل شقايق له شده ي كف پايش چسبيده بود. تمساح كوچولو از ترس نفهميد چه طور دويد و رفت توي آب. نزديك يك تمساح بزرگ بزرگ.
او مادرش بود. گفت: «سلام دختر كوچولوي من! حالت خوب است؟»
آن قدر بزرگ بود كه انگار صدايش از يك جاي دور مي آمد.
تمساح كوچولو جواب داد: «نه! چون هم وحشتناكم. هم بي دست و پا»
مادرش خنديد و سرش را پايين آورد و در گوش او گفت: «خوب وحشتناك و بي دست و پا نباش. آن چيزي باش كه خودت مي خواهي.»
تمساح كوچولو با تعجب نفس راحتي كشيد و گفت: «آخيش. چه خوب شد حالا فقط يك تمساح كوچولو هستم كه بايد فكر كند كه مي خواهد چه جور تمساحي باشد بعد همراه مادرش دور تا دور بركه شنا كرد.
سوسن طاقديس

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۶ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۲:۱۶:۴۹

حمام كرگدني
ببري از دست مامانش در رفت. مامانش داد زد: «مگر به تو نمي‌گويم وقت حمّام است؟ كجا مي‌روي؟»
ببري كوچولو جست و خيزكنان از مادرش دور شد. نزديك بركه، صداي خنده شنيد. جلوتر رفت. تپلو كرگدن، شاد و شنگول با مامانش توي گلِ‌ها غلت مي‌زد. ببري گفت: «داريد چي كار مي‌كنيد؟»
تپلو گفت: «داريم حمّام مي‌كنيم.»
ببري گفت: «چه حمّام خوبي!»
شيرجه زد توي گلِ‌ها و گفت: «من هم مي‌خواهم حمّام كنم! من هم مي‌خواهم حمّام كنم!»
مامان تپلو گفت: «چه كار خوبي ببري جان! حمّام براي سلامتي لازم است!»
ببري و تپلو همديگر را توي گِل‌ها قِل دادند. چرخ زدند. روي هم گِل پاشيدند و خنديدند.
كمي كه گذشت، مامان تپلو گفت: «خب ديگر بچّه‌ها! حمام بس است. بهتر است برگرديم خانه.»
ببري شاد و خوش‌حال به طرف خانه راه افتاد. وسط راه، دستش خاريد. گردنش خاريد. پاهايش خاريد، شكمش را مي‌خاراند، سرش مي‌خاريد، سرش را مي‌خاراند، كمرش مي‌خاريد. اين جا را مي‌خاراند، آن جا را مي‌خاراند. گريه‌اش گرفته بود. مامانش را صدا كرد و به طرف خانه دويد.
مامان ببري تا او را ديد، گفت: «واي! ببري جان چرا اين جوري شدي؟! كجا بودي؟»
ببري دماغش را بالا كشيد و با گريه گفت: «ماماني همه جايم مي‌خارد. تپلو داشت توي گلِ‌ها حمّام مي‌كرد. مامانش هم بود. من هم رفتم.»
مامان ببري، ببري را توي بغل گرفت و گفت: «واي از دست تو ببري! نمي‌داني حمّام كرگدن‌ها با ما فرق دارد؟»
ببري همان طور گريه مي‌كرد و خودش را مي‌خاراند. مامان ببري گفت: «خب ديگر! گريه بس است. تنها راهش اين است كه يك حمّام درست و حسابي كني!»
مامان ببري تا شب، ببري را حمّام كرد؛ سرش را ليسيد. گردنش را ليسيد. دستش را ليسيد، پاهايش را ليسيد.
اين حمّام، طولاني‌ترين حمّام عمر ببري بود.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۶ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۲:۱۴:۰۳

من هنوز اسم ندارم؛ يعني اسم داشتم، ولي ديگر آن اسم به دردم نمي‌خورد. چون من ديگر آن آدم قبلي نيستم. حالا من يك بچه خرسم. دقيقاً يك ساعت از بچه خرس شدنم مي‌گذرد.
خرس شدنم يك دليل بيشتر نداشت، من عاشق عسل بودم. براي همين با خودم فكر كردم كه اگر يك بچه خرس بشوم، از صبح تا شب عسل مي‌خورم. شير عسل، خورشت عسل، پيتزاي عسل و كيك عسلي. اين بود كه آرزو كردم يك بچه خرس شوم. آهان! اصلاً اسمم را هم مي‌گذارم عسل.
حالا باباي من هم يك خرس است. خرسي كه كيك عسلي‌هاي خيلي خوش‌مزه‌اي مي‌پزد. او هم مثل من عاشق عسل است. براي همين وقتي ديد كه بچه‌اش يك بچه خرس شده، او هم تصميم گرفت كه يك بابا خرس شود. چون اين جوري تا دلمان مي‌خواست با همديگر عسل مي‌خورديم.
الآن يك سال از بچه خرس شدن من مي‌گذرد. در اين مدت ماجراي خرس شدنم را براي هم كلاسي‌هايم تعريف كردم. به آن‌ها گفتم: «كافيست وقتي شمع تولدت را فوت مي‌كني، آرزو كني.»
امروز تولد يك سالگي خرس شدن من است. بابا خرسه برايم تولد گرفته. بابا خرسه گفت: «همه‌ي دوست‌هايت را دعوت كردم.» 
بالأخره زنگ را زدند و مهمان‌هايم آمدند... ولي مهمان‌ها، زرافه و قورباغه و موش بودند. نزديك بود از تعجب شاخ دربياورم. به بابا خرسه گفتم: «اين‌ها را كه من نمي‌شناسم!»
قبل از آنكه بابا خرسه جواب بدهد، مهمان‌ها يكي‌يكي خودشان را معرفي كردند. آن وقت فهميدم كه همه را مي‌شناسم. آن‌ها هم كلاسي‌هاي مدرسه‌ام بودند كه روز تولدشان مثل من آرزوهايي كرده بودند!

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۶ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۲:۱۱:۳۵

روزي روزگاري گاوِ نادانِ شكمويي توي چمن‌ زار لم داده بود و علف‌ها را مي‌لُمباند. شب‌پره‌ي كوچكي بال زد و رفت توي گوشش و گفت: «گاوِ نادان؟!»
گاو دور و برش را نگاه كرد و ترسيد. گفت: «كيه؟ كيه داره حرف مي‌زنه؟»
شب‌پره گفت: «من گاوِ بادان هستم.»
گاو گفت: «هان؟ گاوِ بادان؟»
شب‌پره گفت: «گاو بادان يه جور گاويه كه همه‌چي رو مي‌دونه. مثل تو نادان نيست. فهميدي؟»
گاو دستي به شاخ‌هايش كشيد و گفت: «هان؟ يه گاو كه همه‌چي رو مي‌دونه؟ پس كجايي؟ اگه گاوي خودت رو نشون بده شاخ بزنيم، ببينيم كي زورش بيشتره.»
شب‌ پره توي گوشِ گاو پاهاش را انداخته بود روي هم و مي‌خنديد. گفت: «من يه گاو بادانِ نامرئي هستم. چون خيلي بادان بودم، تونستم نامرئي بشم.»
گاو با دُمش كوبيد روي شكمش و گفت: «يه گاو نامرئي؟ زورت هم زياده؟»
شب‌پره گفت: «خيلي! از گاوميش هم بيشتره. از شتر گاو پلنگ هم بيشتر.»
گاو سم‌هايش را جمع كرد زيرِ شكمش و گفت: «چي مي‌خواي؟»
شب‌پره گفت: «مي‌خوام دُمت رو بزاري روي كولت و از اين چمن‏زار بري. چون كه خيلي علف مي‌خوري. آنقدر شكم‌گنده‌اي كه همه‌ي گل‌ها رو مي‌خوري. نمي‌گي پروانه‌ها و زنبورها چي بخورن؟»
گاو گفت: «زورم زياده. مي‌خورم. زنبورها رو مي‌خورم. پروانه‌ها رو هم. شب‌پره‌ها رو هم.»
شب‌ پره با پاهاي نازكش به گوشِ گاو لگد زد و گفت: «پس بيا با هم بجنگيم. مي‌ندازمت بيرون از چمن‏زار نادان.»
گاو گفت: «بجنگ تا بجنگيم. كجايي بادان؟»
شب‌ پره گفت: «جلوي اون درختِ چنار. بيا جلو!»
گاو ماغ بلندي كشيد و دويد. شاخ‌هايش را پايين آورد و محكم كوبيد به درختِ چنار. شاخ‌هاش توي تنه‌ي چنار گير كرد و همان جا ماند. شب‌پره بيرون آمد و روي دماغش نشست. گفت: «ديدي گاوِ باداني بودم؟ تا تو باشي قُلدُر بازي در نياري.» و پر كشيد و رفت.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۶ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۲:۰۸:۳۹

آن روز، دلقك ماهي‌هاي كوچولو پشت مرجان‌ها بازي مي‌كردند كه بچه مارماهي را ديدند. معلوم بود كه راهش را گم كرده. دلقك ماهي‌هاي كوچولو دست از بازي كشيدند و با تعجّب نگاهش كردند. يكي آهسته گفت: «واي! تا حالا بچّه‌اي به اين زشتي ديده بوديد؟» يكي ديگر گفت: «چه‌قدر دراز و بي‌ريخت است!» سوّمي گفت: «خال‌هايش را نگاه كنيد!» و همه زدند زير خنده. همه، به جز ماهي كوچكي به نام آلبالو. 
آلبالو مثل دوستانش هيچ‌وقت از پشت مرجان‌ها بيرون نرفته بود و هيچ‌وقت مارماهي نديده بود. آن‌ جا فقط دلقك ماهي‌ها زندگي مي‌كردند. آلبالو با خودش گفت: «چه بچّه‌ي عجيب و غريبي! ولي ازش خوشم مي‌آيد. دلم مي‌خواهد با او دوست شوم.»
امّا دلقك ماهي‌هاي كوچولو اين قدر خنديدند كه بچه مارماهي بدون گفتن يك كلمه از آن جا رفت.
آن روز، آلبالو براي اولين بار از پشت مرجان‌ها بيرون رفت و يواشكي دور شد. مي‌ترسيد دوستانش از اين كه مي‌خواهد با بچه مارماهي دوست شود؛ مسخره‌اش كنند. آلبالو هيچ‌وقت اين همه ماهي جورواجور نديده بود. ميان‏شان دنبال بچه مارماهي گشت تا اين كه او را از خال‌هايش شناخت. ولي به خاطر اتّفاق آن روز، رويش نشد نزديك شود و يواشكي دنبالش رفت. اين قدر پشت سر بچه مارماهي رفت و رفت تا يك‌دفعه...
يك‌دفعه به پشت صخره‌اي رسيد كه پر از مارماهي بود. چند بچه مارماهي دورش را گرفتند و با تعجّب نگاهش كردند. يكي آهسته گفت: «هي! ماهيِ خط‌خطي ديده بوديد بچّه‌ها؟» يكي ديگر گفت: «چه قدر قد كوتاه است!» سوّمي گفت: «تا حالا بچّه‌اي به اين عجيبي نديده بودم.» و همه زدند زير خنده.
آلبالو خيلي دلش گرفت. از خودش پرسيد: «يعني براي اين‌ها اين قدر عجيب و غريبم؟» دلش خواست از خودش دفاع كند، ولي نمي‌دانست چه بگويد.
يك‌دفعه بچه مارماهي خال‌خالي، همان كه آلبالو دنبالش كرده بود، از پشت سر بچه‌ها جلو آمد و گفت: «هي! اين دوست من است و اجازه نمي‌دهم مسخره‌اش كنيد. تازه اگر از اين‌جا بيرون برويد، مي‌فهميد كه خيلي از ماهي‌ها شكل ما نيستند. ما هم براي‏شان عجيب و غريبيم.»
بعد باله‌اش را زير باله‌ي آلبالو انداخت و گفت: «برويم بازي؟»
آن روز، به خاطر دوست جديدش، آلبالو با دلي پر از شادي به پشت مرجان‌ها برگشت. به دوستانش گفت: «من با بچّه‌ي عجيب و غريبي كه اين‌جا آمده بود دوست شدم. درست است كه با ما فرق دارد. ولي او هم شنا مي‌كند، مثل ما. او هم بازي مي‌كند، مثل ما. گاهي خوش‌حال و گاهي غمگين مي‌شود، مثل ما. تازه خيلي هم مهربان است.»
يكي از دلقك ماهي‌هاي كوچولو پرسيد: «مثل ما؟»
آلبالو محكم سر تكان داد و گفت: «نه، نه، خيلي بيشتر. چون ما هم برايش عجيب و غريب بوديم، ولي به ما نخنديد. تازه وقتي بچّه‌هاي ديگر مسخره‌ام كردند، از من دفاع كرد.»
آن روز، آلبالو دوستانش را به پشت مرجان‌ها برد تا ماهي‌هاي جورواجور را ببينند. دلقك ماهي‌هاي كوچولو با دهاني باز از تعجّب به اطرافشان نگاه كردند. ولي نه به شكل سفره ماهي خنديدند، نه به قيافه‌ي اردك‌ماهي، نه به سبيل‌هاي گربه ماهي.
«اى اهل ايمان! نبايد گروهى گروه ديگر را مسخره كنند، شايد آن‌ها از اين‌ها بهتر باشند...» (قرآن كريم، سوره حجرات (۴۹)، آيه ۱۱)

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۶ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۲:۰۵:۳۲

يك روز صبح، خرگوشك پاي درخت سنجاب كوچولو آمد و گفت: «سلام، دم قرمز! اين كيك سيب زميني را برايم نگه مي‌داري؟ مي‌ترسم مورچه‌ها بخورندش. آن بالا جايش امن‌تر است.»
دم قرمز قبول كرد. سبدش را با طناب پايين انداخت و كيك را بالا كشيد. خرگوشك گفت: «خوب مواظبش باش. عصر مي‌آيم مي‌برمش.»
خرگوشك هنوز خيلي دور نشده بود كه يك‌دفعه، چيزي از شاخه‌ي بالايي تِلِپي افتاد پايين. دم قرمز پريد كنار. جغد همسايه بود كه درست وسط كيك فرود آمد. جغد خواب‌آلود‌ بال‌هايش را ليسيد و گفت: «پيف! چه بد مزّه! هم شور شده هم سوخته!» بعد به سختي از كيك بيرون آمد و گفت: «ببخشيد كه مزاحم شدم.» و گيجِ خواب به لانه‌اش برگشت.
دم قرمز به سوراخ بزرگ وسط كيك نگاه كرد. آه كشيد و با خودش گفت: «حالا چه كار كنم؟ جواب خرگوشك را چه بدهم؟»
آن‌وقت از لانه‌اش پايين پريد و پيش خانم خرسه دويد. ماجراي جغد خواب‌آلود را گفت و كيك را نشان داد و پرسيد: «شما مي‌توانيد درستش كنيد؟»
خانم خرسه به سوراخِ وسط كيك نگاه كرد. با مهرباني خنديد و گفت: «اين كه ديگر درست شدني نيست. ولي اگر برايم سيب زميني و عسل پيدا كني، بعد بچّه‌هايم را نگه داري، يك كيك جديد برايت مي‌پزم.»
دم قرمز يك عالم دويد تا سيب زميني و عسل پيدا كرد. يك عالم هم با بچّه‌خرس‌ها بازي كرد تا كيك آماده شد. از خانم خرسه تشكّر كرد و خسته و خوش‌حال به لانه‌اش برگشت. كيك سوراخ شده را جلوي مورچه‌ها گذاشت و گفت: «بفرماييد.» 
مورچه‌ها كيك را بو كردند و گفتند: «خيلي ممنون، حالا ميل نداريم.» و زودي رفتند.
كمي بعد خرگوشك برگشت. دم قرمز با نگراني پرسيد: «اگر بفهمي كيكت يك‌ ذرّه خراب شده، عصباني نمي‌شوي؟»
خرگوشك گفت: «خب... خب... يك‌ذرّه عيبي ندارد.»
دم قرمز گفت: ««حالا اگر همه‌اش خراب شده باشد، و من يك كيك ديگر به تو بدهم، عصباني نمي‌شوي؟»
خرگوشك با تعجّب توي چشم دم قرمز نگاه كرد و پرسيد: «مگر چه شده؟»
دم قرمز كيك جديد را با سبدش پايين آورد و گفت: «يكي اشتباهي توي كيكت افتاده. بعد يكي اين را به جايش پخته. بيا، مالِ تو.»
خرگوشك به كيك نگاه كرد. بويش كرد و با خوش‌حالي گفت: «اين كه بزرگ‌ تر و خوشبوتر از كيك من است! پس تو مي‌تواني كيك قبلي را براي خودت نگه داري!» 
دم قرمز خنده‌اش گرفت ولي چيزي نگفت. خرگوشك كه رفت، نقس راحتي كشيد و چشم‌هايش را بست تا خستگي در كند. امّا يك‌دفعه از خواب پريد. چندتا خرگوش، كيك به دست، پاي درختش جمع شده بودند. يكي گفت: «ما شنيديم كه كيك امانت مي‌گيري و بهترش را پس مي‌دهي. حالا كيك ما را نگه مي‌داري؟»
دم قرمز فرياد كشيد: «واي، نه، نه! همان يك دفعه بود!»
خرگوش‌ها كه رفتند، دم قرمز روي تكه چوبي نوشت: «اين‌جا كيك امانتي پذيرفته نمي‌شود.» بعد آن را به درختش آويزان كرد و با خيال راحت خوابيد. امّا...
امّا صبح روز بعد با شنيدن اسمش بيدار شد: «دم قرمز، كجايي؟»
پاي درخت، خرگوشك با يك ظرف كتلتِ هويج ايستاده بود. آن را به دم قرمز نشان داد و گفت: «برايم نگه‌اش مي‌داري؟»
« اگر كسى از شما ديگرى را امين دانست، آن كه امين شمرده شده، امانت او را باز پس دهد...» (سوره بقره، آيه ۲۸۳)
«همانا خدا به شما فرمان مى‌دهد كه امانت‌ها را به صاحبانش پس دهيد...»(سوره نساء، آيه ۵۸)

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۶ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۲:۰۲:۲۵

همستر كوچولو، زير زمين، تونل كَند. كَند و كَند تا رسيد به خانه­ ي روباه. يواشكي نگاه كرد. يك ميز ديد كه رويش پر از خوراكي بود. خوش‌حال شد. دوباره نگاه كرد، كسي نبود.
همستر كوچولو از تونل بيرون دويد و رفت روي ميز. سبزي‌ها و دانه‌ها و ميوه­ ها را بو كرد و گفت: «ايناهاش! غذاهاي خودم است، پيداش كردم.»
يك مرتبه صداي پاي روباه و دوستانش را شنيد. فرار كرد؟ نه!
تند و تند شروع كرد به برداشتن خوراكي ­ها. دو طرف صورت همستر كوچولو باد كرد و باد كرد. روباه در خانه­ اش را باز كرد و به دوستانش گفت: «خرگوش بفرما! گربه­ و اردك بفرما!»
آن‌ها وارد شدند. پشت سرشان هم روباه وارد شد و گفت: «شام روي ميز است.
اما روي ميز هيچي نبود. روباه گفت: «خوراكي­ها كجا رفتند؟ حتما يكي آن‏ها را خورده.»
خرگوش گفت: «من كه نخوردم.»
گربه­ و اردك هم گفت: «ما هم كه نخورديم.»
همه باهم پرسيدند: «پس كي خورده؟»
روباه بو كشيد و دور و برش را نگاه كرد. يك مرتبه همستر كوچولو را با لپ­ هاي بادكرده زير ميز ديد و گفت: «دنبالش نگرديد، پيداش كردم. صاحب اصلي ‏اش خورده!»
چهارتايي ريختند زير ميز كه او را بگيرند؛ اما همستر كوچولو پريد توي تونل و فرار كرد. غذاهايش را هم كه روباه دزديده بود، برد.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۶ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۱:۵۹:۵۰

يكي بود يكي نبود. يك پروانه بود وسواسي. پروانه خانم از صبح تا شب ده بار بال‌هايش را گردگيري مي‌كرد. ده بار شاخك‌هايش را برق مي‌انداخت. ده بار گلي را كه رويش مي‌نشست، آب مي‌ريخت و مي‌شست. شب كه مي‌شد، باز هم مي‌گفت: «هنوز هيچ جا تميز نيست.»
يك شب دست‌هاي پروانه خانم گفتند: «چروك شديم! چه قدر بايد هي بشوريم! تا كي بايد هي بسابيم!»
صبح كه پروانه خانم بيدار شد، جيغ زد: «آخ! دستم درد مي‌كند. واي! دستم جان ندارد.»
پروانه‌ي همسايه جيغش را شنيد. آمد و گفت: «بلا به دور! چي شده پروانه خانم؟»
پروانه خانم گفت: «بالم را خاك گرفته، شاخكم برق نداره، گُلم پر از گِل شده. با دستي كه درد مي‌كند، چه جوري خاك بروبم و برق بندازم و گل بشورم؟ آخ دستم!» بعد دستش را هي بوس كرد و گفت: «خوب شو دست من! درد نكن دست من!»
پروانه‌ي همسايه، بال پروانه خانم را گرفت و گفت: «يه ذره آرام بگير، يه ذره روي گُلت بشين!»
پروانه خانم هم نشست. پروانه‌ي همسايه تند و تند شيره‌ي گل‌ها را ماليد روي دست پروانه خانم. با برگ گل‌ها هم آن را پيچيد. بوسش كرد و گفت: «نترس! يك هفته بگذرد، خوب مي‌شوي! تا آن وقت، بيا يه ذره پرواز كنيم.»
پروانه خانم هم رفت و با پروانه‌ي همسايه پرواز كرد.
يك هفته كه پرواز كرد، ديگر بشور بساب از يادش رفت. به جايش پرواز كرد و گفت: «چه قدر دنيا قشنگ است!»

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ]