تور آنتالیا
ویزای تایوان
خدمات VFS
تور کانادا
خرید توتون پیپ
مرکز خرید پیپ در تهران
خرید بک لینک
وبلاگ راديو كودك
درباره من
موضوعات
    موضوعي ثبت نشده است
نويسندگان
برچسب ها
عضویت در خبرنامه
    عضویت لغو عضویت

ورود اعضا
    نام کاربری :
    پسورد :

عضویت در سایت
    نام کاربری :
    پسورد :
    تکرار پسورد:
    ایمیل :
    نام اصلی :

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۶ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۱:۵۶:۵۲

كم اول: گوشواره قرمزي
آقا گرگه پشت درخت قايم شده بود. سبد خانم داشت از بازار مي آمد. نزديك كه شد، آقا گرگه يواش از پشت درخت گفت: «سلام خانم قزي، گوشواره قرمزي..»
سبد از ترس جيغ كشيد و گفت: «برو، من مي دانم تو گرگي! نه گوشت دارم، نه خرگوش. من فقط آلبالو دارم.»
آقا گرگه گفت: «نه گوشت مي خوام، نه خرگوش. فقط دلم آلبالو مي خواد!»
سبد گفت: «خب برو از ميوه فروشي بخر.»
گرگه گفت:« آخه من گرگم. همه از من مي ترسن. اگه برم بازار، مردم فرار مي كنن.»
سبد به دندان ها و ناخن هاي گرگه نگاه كرد. تيز نبود. ترسناك نبود. گرگه لبخند زد و از پشت درخت بيرون آمد.
سبد خانم ترسش ريخت. دلش سوخت و آلبالوهايش را داد به گرگه.
آقا گرگه هم سبد خانم را سوار كرد و تا دم بازار رساند.
كم دوم: بپر! بپر! نمي پرم
دو تا جوجه مي خواستند با هم بازي كنند. از هم پرسيدند: «چي بازي؟»
گفتند: «برويم بالاي درخت. از آن جا پايين بپريم!»
جوجه ها مي خواستند روي چي بپرند؟
روي سبزه ها! جوجه ها به كمك هم از درخت بالا رفتند. براي پريدن آماده شدند.
اولي گفت: «بپر!»
دومي گفت: «تو اول بپر. گربه اومده مي ترسم!»
اولي گفت: «گربه كه ترس نداره!»
دومي گفت:«اگر ترس نداره تو اول بپر!»
اما نه اولي پريد و نه دومي!
آن وقت، جوجه ها با هم شروع كردند به لج و لجبازي كردن!
اين گفت: «بپر!»
آن گفت: «بپر!»
اين گفت: «من نمي پَرَم.»
آن گفت: «من نمي پَرَم.»
آخرش چي شد؟ يك بادِ تُند آمد. يكي از جوجه ها را اين طرف انداخت و يك را آن طرف.
گربه‌هه گفت: «سلام كجا رفتيد؟ مي آييد بازي كنيم؟»
جوجه ها با خنده گفتند: «بازي، بازي. با گربه ها؟ نه بازي.»
آن وقت دويدند و رفتند. گربه هم رفت تا براي خودش يك دوست پيدا كند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۶ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۱:۵۳:۱۳

جناب شاهين گرسنه بود. از آن دورها مواظب يك دسته كبوتر بود؛ اما جلو نمي‌رفت و حمله نمي‌كرد.
فقط از آن بالاترها آن‌ها را نگاه مي‌كرد.
چون كه شاهين‌ها از آن بالاها حمله مي‌كنند.
جناب شاهين بالا و بالاتر رفت.
درست بالاي سر كبوترها رفت.
از آن بالا يكي از آن‌ها را نشانه گرفت.
چونكه شاهين‌ها پرنده‌هاي كوچك‏تر را شكار مي‌كنند. جناب شاهين، بال‌هايش را بست و از آن بالا، مستقيم به طرف كبوتر شيرجه رفت.
چونكه شاهين‌ها موقع حمله، بال‌هايشان را مي‌بندند. نزديك كبوتر كه رسيد، بال‌هايش را باز كرد و يك دفعه ايستاد. پاهايش را زد به كبوتر و او را بي‌هوش كرد.
خواست تا با پنجه‌هايش او را بگيرد، اما دوستان كبوتر به كمكش آمدند. چونكه اگر نمي‌آمدند، جناب شاهين او را مي‌برد توي لانه‌اش. اول پرهايش را مي‌كند و دوم هام هامش مي‌كرد.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۶ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۱:۴۹:۱۲

صبح يك روزي در ارديبهشت ماه شاهين كه در شهر يزد زندگي مي كرد در زنگ تفريح اول به مدرسه رسيد، معلم از او علت دير رسيدنش را پرسيد و شاهين با جزئيات داستان را براي معلمش تعريف كرد، پس از زنگ تفريح معلم وارد كلاس شد و از شاهين خواست داستان دير آمدنش را براي همكلاسي هايش تعريف كند تا بيشتر در اين باره صحبت كنند.
شاهين گفت: صبح در راه آمدن به مدرسه بودم كه كبوتري با تني سفيد و سر و دمي مشكي، بي حال در كنار باغچه روبروي خانه مان روي زمين كم حركت افتاده بود، مي خواستم به كبوتر كمك كنم اما مطمئن بود مدرسه ام دير مي شود اما اگر من به كبوتر كمك نمي كردم قطعا كبوتر زنده نمي ماند. كبوتر را برداشتم و به خانه بردم، تكه آدامسي به نوك كبوتر چسبيده بود كه نه مي گذاشت نفس بكشد و نه بتواند غذا بخورد، مادرم تا كبوتر را در اين وضعيت ديد سريعا با يك تكه چوب كبريت، تكه هاي آدامس را از دهان كبوتر خارج كرد و از من خواست تا مقداري آب در گلوي كبوتر بريزم و مقداري از گندم هايي كه پشت پنجره مي ريزيم برايش داخل آب بريزم تا نرم شود و بتوانيم داخل گلوي كبوتر قرار بديم.
پس از نيم ساعت كبوتر كه توانسته بود نفس بكشد مقداري از گندم هاي نرم شده را خرد. مادرم كه مطمئن شده بود كبوتر حالش بهتر است، تكه هاي ديگر آدامس روي بدن كبوتر را با آب شست و او را به همراه آب و گندم در بالكن قرار داد. كبوترمان پس از چند دقيقه روي ميله هاي بالكن پريد و پس از آن پرواز كرد روي پشت بام خانه روبرويي نشست پس از آن پرواز كرد و رفت.
معلم از شاهين تشكر كرد كه وقت خود را صرف كمك به يك پرنده كرده و توانسته آن را از مرگ حتمي نجات دهد. معلم از بچه ها خواست اگر كسي خاطره اي مشابه شاهين دارد براي كلاس تعريف كند. چند تا از بچه ها داوطلب شدند:
فرهاد داستاني از سفرشان به جنوب كشور و نجات يك لاك پشت را اين چنين تعريف كرد: در حال غواصي در خليج فارس بوديم كه مسئول غواص ها يك لاك پشت تقريبا بزرگ را به سمت كشتي هدايت كرد و از ما خواست كه لاك پشت را به داخل كشتي بياوريم، طول لاك پشت تقريبا اندازه يك نان بربري بود، مسئول كشتي ما گفت حداقل ۲۰ سال سن دارد. مقداري نخ، پارچه و پلاستيك به گردن و دست و پاهاي لاك پشت چسبيده بود، ما پس از تميز كردن لاك پشت دوباره آن را به درون آب برگردانديم، ولي قبل از اين كار همگي با لاك پشت يك عكس يادگاري هم گرفتيم.
داريوش: داريوش از سفر عيد امسالشان به شمال گفت كه يك پلاستيكي دور گردن يك مرغ دريايي گير كرده بود، اما مردم وقتي كه ميخواستند به مرغ دريايي نزديك شوند و پلاستيك را از گردنش خارج كنند پرواز مي كرد و مي رفت چند متر آن طرف تر مي نشست. به همين دلي نتوانستيم كمكي به مرغ دريايي بكنيم سپس معلم از بچه ها خواست حدس بزنند مرغ دريايي الان زنده است يا خير، حدس ما چي هست؟ مرغ دريايي زنده است يا مرده؟

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۴ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۹:۰۲:۱۲

كم اول: دام دام دام.. بوم بوم بوم.. پت پت پت..
خرگوش كوچولو رفت خوابيد. داشت خوابش مي برد كه يكهو همه جا لرزيد: «دام ... دام... دام...»
خرگوش كوچولو چشم هايش را باز كرد. مادرش ! فيل رفته لب رودخانه آب بخورد.» خرگوش كوچولو دوباره خوابيد. كمي كه گذشت دوباره همه جا لرزيد: «ديم... ديم... ديم...»
مادرش گفت: «بخواب پسرم! خرس تشنه اش شده و دارد مي رود آب بخورد.» خرگوش كوچولو چشم هايش را بست، اما خوابش نبرد.
كمي بعد صدايي آمد: «فيس... فيس... فيس...» مادر خرگوش كوچولو گفت: «چيزي نيست پسرم. مار دارد مي رود لب رودخانه آب بخورد.»
خرگوش كوچولو تا آمد خوابش ببرد، صدايي آمد: «بوم... بوم... بوم...»
مادر خرگوش كوچولو گفت: «زرافه هم تشنه اش شده!»
كمي بعد، همه جا ساكت شد. خرگوش كوچولو خميازه اي كشيد و بعد صداي پت پت به گوش مادر خرگوش كوچولو رسيد. او داشت خوابش مي برد. گفت: «چيزي نيست. خرگوش كوچولويي تشنه اش شده و دارد مي رود لب رودخانه.» و خوابش برد و نفهميد خرگوش كوچولوي تشنه، كي رفت آب خورد و كي برگشت و كي خوابيد!
كم دوم: گاو شكم گنده
آقا گاوه داشت تو صحرا علف مي خورد. يكدفعه يك چيزي تلپي افتاد پايين! آقا گاوه رفت جلو. ديد يك هواپيماست. خراب شده!
خلبان هواپيما آمد بيرون و گفت: «كمك كمك! هواپيماي من لاي اين درخته گير كرده!» آقا گاوه گفت: «اگه كمكت كنم، منو يه دور سوار مي كني؟»
خلبان گفت: «باشه، اگر درست شد يك دور سوارت مي كنم.»
آقا گاوه شاخ هايش را زد زير هواپيما و آن را كشيد. هواپيما از لاي درخت آمد بيرون، خلبان خوش حال شد. جعبه ابزارش را آورد و هواپيما را درست كرد. آقا گاوه هم كمكش مي كرد. تا اينكه خلبان گفت: «درست شد.» بعد هم رفت نشست تو هواپيما و گفت: «بيا سوار شود يك دور بزنيم!» اما در هواپيما كوچك بود و آقا گاوه شكمش خيلي گنده بود، نتوانست سوار شود. خلبان گفت: «عيبي ندارد، برو بالاي هواپيما بنشين!» آقا گاوه هم پريد روي هواپيما نشست. خلبان هواپيما را روشن كرد. اما هر چي زور زد، نتوانست پرواز كند. خلبان گفت: «ببخشيد آقا ي گاو! وزن تو زياد است. خيلي سنگيني! زور هواپيماي من به تو نمي رسد.» آقا گاوه اول دلش شكست. اما فكري كرد و با خوش حالي گفت: «صبر كن! مي دانم چرا سنگينم. آخه من از صبح دستشويي نرفتم.»
آقا گاوه رفت پشت درخته و تلپ تلپ دستشويي كرد. سبك شد و نفس راحتي كشيد. شكمش هم كوچك شد. از در هواپيما رفت تو. كنار صندلي خلبان نشست و سه دور در آسمان پرواز كرد.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۴ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۵۶:۲۳

در يك شب سرد و پاييزي خرگوش گشنه اي به دنبال غذا مي گشت.
اون دو روز بود كه گشنه مونده بود و چيزي پيدا نكرده بود تا بخوره. براي همين از گشنگي داشت مي مرد.
خرگوش گشنه همينطور داشت مي گشت كه خسته شد و پاي درختي نشست و با خودش گفت:حالا كه هويج و كاهويي نيست اگه يه دونه ميوه هم پيدا كنم خيلي خوبه:
در همين موقع درخت كه يك درخت سيب بود حرف خرگوش رو شنيد و دلش به حالش سوخت
درخت سيب يكي از سيب هاي رسيدش رو از اون بالا به طرف خرگوش انداخت. اما از بدشانسي خرگوش بيچاره سيب درست روي كله اون افتاد خرگوش خيلي ترسيد از جاش پريد و فرار كرد

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۴ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۴۹:۱۰

هر مسواكي در دنيا با دندان هاي يه نفر دوست كه هر روز حداقل ۱ بار همديگر رو مي بينند.
مسواك و دندان ها هميشه تو طول روز با هم صحبت مي كنند. مسواك ها به دندان ها از غذاهايي كه صاحبشان خورده مي گن و ازش ميخوان كه حسابي تميزشون كنه.
اما يك مسواك بود كه هيچ دوست دنداني اي نداشت.
يعني اصلا مال كسي نبود و هيچ كس ازش استفاده نمي كرد.
هميشه صبح ها و شب ها مي ديد كه مسواك هاي ديگه براي تميز كردن دوستان دنداني شون استفاده مي شدند.
اما اين مسواك هميشه تنها بود.
تا يه روز ديگه خسته شد و تصميم گرفت اونجا رو ترك كنه و دنبال يه صاحب جديد بگرده
اما وقتي خواست از جاش بيرون بياد 
مسواك هاي ديگه ازش پرسيدن: كجا مي خواي بري مسواك كوچولو؟
مسواك كوچولو گفت: همه شما دوست هاي زيادي داريد، كه همشون دندان هاي تميزي هستند، شما هر روز آن ها را مي بينيد اما من دوستي ندارم و تنها هستم
مسواك هاي ديگر بهش گفتند: مسواك كوچولو، تو مسواك يه نوزاد هستي، نوزاد ها كه دندان ندارند، اگر كمي صبر كني و دنياي هاي نوزاد تو در بياد ميتوني هر روز بري اون ها رو ببيني و تميزشون كني
مسواك كوچولو تازه فهميد كه قراره به زودي با يه نوزاد جديد دوست بشه و دندان هاش رو تميز كنه
بخاطر همين خيلي خوشحال و شاد برگشت سرجاش.
مسواك كوچولو روزشماري مي كرد كه هرچه سريع تر ني ني دندان هاش در بياد كه بتونه سريع تر دوستانش رو ببينه

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۴ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۳۵:۰۷

يه روز خانم بزه يه سبد خريد و اون رو به سقف خونه آويزون كرد، بزغاله هاشو صدا كرد.
بهشون گفت: اگر من خونه نبودمو، آقا گرگه اومد سريع بپريد تو سبد و  بندِ طناب رو بكشيد.
همه بزغاله ها هم ياد گرفتند و به مامانشون قول دادند كه وقتي آقا گرگه رسيد، كاري كه مامان بزي گفته بود رو سريع انجام بدن.
خلاصه گذشت و گذشت تا يه روز خانم بزه بچه هاشو صدا كرد و بهشون گفت بچه ها من بايد برم ولي زود برميگردم و براتون آش مي پزند.
به دونه دونه بچه هاش يه كاري رو سپرد.
و بهشون گفت شما خونه رو تميز كنين، اين ظرفا رو هم بشورين تا من بيام.
مواظب هم ديگه هم باشي مامان بزي رفت و بچه ها مشغول بازي شدند.
ولي متاسفانه حواسشون پرت شده بود در خونه باز موند بود.
آقا گرگه ديد در بازه و مامان بزي هم نيس.
پس آروم وارد خونه شود و اومد و اومد تا رسيد به بچه ها
بچه ها تا آقا گرگه رو ديدن،  سريع پريدن تو سبد و طناب رو كشيدن.
بعد هم به آقا گرگه گفتند اگر مي خواهي ما را از توي سبد بيرون بيان خونه رو تميز كن.
براي ما آش خوشمزه بپر تا ما به بيرون بياييم
آقا گرگه هم مجبور شد تمام خونه رو تميز كنه و آش رو بار بزاره
اما ديگه انقدر خسته شده بود كه روي تخت افتاد و منتظر ماند تا بزغاله ها پايين بيا
در همين وقت مامان بزه از راه رسيد و آقا گرگه رو از خونه بيرون كرد
اونوقت با بزغاله ها نشستند و آش شون رو خوردند
اما خانم بزه دلش براي آقا گرگه سوخت و كمي آش هم براي او بيرون در گذاشت

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۴ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۳۲:۲۴

سال ها پيش كشاورزي در روستايي زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي، كيسه ي بزرگي از بذر را براي فروش به شهر مي برد ناگهان در راه چرخ گاري به يك سنگ بزرگ برخورد مي كند
يكي از بذرها از داخل گوني به زمين خشك و گرم مسير مي افتد دانه از اين كه در اين چنين مكاني بود ترسيده بود
مدام با خود مي گفت من فقط بايد زير خاك باشم تا رشد كنم و از بين نروم
بذر كوچولو داشت از ترس به خودش مي لرزيد كه
گاوي ناگهان پايش را روي دانه گذاشت و آن را به داخل خاك فرو برد
دانه دوباره زيرخاك نگران بود اين دفعه نگراني او از بابت آب بود
مدام مي گفت من به كمي آب براي رشد در زير اين خاك احتياج دارم وگرنه از تشنگي مي ميرم و نمي تونم رشد كنم
بعد از گفتن اين حرف باران شروع به باريدن كرد
چند روز بعد همان بذر داخل خاك يك جوانه سبز دراورد و تمام روز با ذوق زير نور خورشيد مي نشيند تا قدش بلند و بلندتر شود
يك شبانه روز از اين اتفاق گذشت تا اولين برگش درامد اين برگ كمك كرد تا نور خورشيد بيشتري را بگيريد و بزرگ و بزرگتر بشود
در همين زمان بود كه بذر از اينكه مي ديد رشد كرده و روز به روز بزرگ تر مي شود ذوق مي كرد و خوشحال مي شد
پرنده اي آمد كه از گرسنگي قصد داشت آن را بخورد
پرنده سعي كرد بذر كوچولو كه الان بزرگ شده بود و ساقه و ريشه قوي اي داشت را از خاك بيرون بكشد
اما بذر چون ريشه ي محكمي در خاك داشت هيچ اتفاقي برايش نيوفتاد
سالهاي زيادي گذشت و دانه باران زيادي خورد و مدت زيادي با اشتياق نور خورشيد را تماشا كرد تا اين كه اول تبديل به يك درختچه شد
بعد يك درخت بزرگ تبديل شد كه وقتي از آن منطقه عبور مي كنند درختي بزرگ را مي بينند كه خود صاحب تعداد زيادي دانه بود

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۴ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۲۸:۵۳

ساعت ۱۰شب بود و بچه ها بايد مي خوابيدن
آن ها شب بخير گفتن و هر يك  به اتاق خواب خود رفتند
اما انگار اتفاقي افتاده بود و هر يك از آن ها در اتاق خوابشان ترسيده بودند
يعني چه شده بود؟
تام كه از شنيدن صدا خيلي وحشت زده شده بود، صدا را دنبال كرد تا ببيند كه علت اين صدا را پيدا كند
او بيرون پنجره را نگاه كرد و با دستانش شاخه درخت را كنار زد و به يك جغد برخورد كرد كه در كوشه اي از درخت نشسته بود و داشت آواز مي خواند
سوفي هم در اتاق خودش همين صدا را مي شنيد
و اين صداي عجيبي مانع از خوابيدن او شده بود
او هم مانند برادر خود پنجره را باز كرد و شاخه ي درخت را كنار زد و ديد 
دوتا گربه هستند كه با هم در حال دعوا كردن هستند

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۴ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۲۵:۴۳

هوا ابري بود و باد مي وزيد. باران و باد هر دو با هم مسابقه مي داند
ابرها بيشتر مي شدند و باران ها سريع تر مي باريدند
طوفان سهمگين شدت گرفت و صاعقه اي به كوه برخورد كرد كه باعث شد سنگ بزرگي از كوه جدا شود و به روي ريل راه آهن بيافتد
پرنده دريايي افتادن سنگ روي ريل قطار را ديد
سريع پيش دوستانش، موش و روباه و خرگوش رفت و ماجرا را برايشان تعريف كرد
خرگوش گفت: حتما تا يك ساعت ديگر قطار سريع السير به اين جا مي رسد ما بايد سنگ را هر چه سريع تر از روي ريل كنار ببريم
آن ها سعي كردند كه صخره را تكان بدهند و بيشتر و بيشتر آن را هل دادند اما صخره اصلا تكان نخورد
روباه گفت: ما بايد به لوكوموتيو قرمز خبر بدهيم، او خيلي قوي است و فقط او مي تواند اين صخره را بردارد
موش گفت: آخه ديگه وقتي برايمان نمانده
پرنده دريايي گفت: من سريع بال ميزنم و ميروم و به لوكومتيو خبر ميدهم و او را مي آورم تا اين سنگ را بردارد
مرغ دريايي در حالي كه پرواز مي كرد و لكومتيو را صدا مي كرد وقتي رسيد از او درخواست كمك كرد و به او توضيح داد كه سنگ بزرگي روي ريل هاي راه آهن افتاده و قطار سريع السير تا چند دقيقه ديگر به آن جا مي رسد.
لوكومتيو بعد از اين كه متوجه قضيه شد سوتي بلند كشيد و تمام دوستانش را صدا كرد تا دور هم جمع شوند.
او با اينكه از همه بزرگ تر و قوي تر بود اما نمي توانست تند حركت كند بخاطرهمين ماجرا را براي دوستانش تعريف كرد و گفت كه آن ها جلوتر بروند و من پشت آن ها خواهم آمد
لوكومتيوها بعد از شنيدن حرف ها سريع به راه افتادند، و قطار تندرو هم هر لحظه نزديك و نزديك تر مي شد
لكومتيوها به صخره رسيدند و شروع به هل دادن صخره كردند، اما سنگ بزرگ اصلا تكان نخورد.
لكومتيو ديگري هم از راه رسيدند و همه باهم سنگ را هل دادند.
سنگ تكاني خورد اما متاسفانه از روي ريل كنار نرفت و ابن در حالي بود كه صداي قطار تندرو به گوش مي رسيد
موش گفت كه آن ها نمي توانند اين كار را انجام دهند
لوكومتيو بزرگ از راه رسيد و سوتي كشيد و با تمام قدرت چهار لوكومتيو را هل داد و آن ها هم صخره ي سنگي را هل مي دادند
سنگ ابتدا تكاني خورد و چرخيد و چرخيد تا اينكه از روي ريل كنار رفت
قطار تندرو بالاخره از راه رسيد و لكومتيوها و حيوانات با شتاب به كناري رفتند و تا قطار رد شود
قطار همانطور كه عبور مي كرد سوت مي كشيد و مي گفت: متشكرررررررررررررررمممممممم

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ]