تور آنتالیا
ویزای تایوان
خدمات VFS
تور کانادا
خرید توتون پیپ
مرکز خرید پیپ در تهران
خرید بک لینک
وبلاگ راديو كودك
درباره من
موضوعات
    موضوعي ثبت نشده است
نويسندگان
برچسب ها
عضویت در خبرنامه
    عضویت لغو عضویت

ورود اعضا
    نام کاربری :
    پسورد :

عضویت در سایت
    نام کاربری :
    پسورد :
    تکرار پسورد:
    ایمیل :
    نام اصلی :

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۴ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۲۱:۱۱

در فاصله ي دور از زمين، آن طرف دنيا سياره كوچكي به نام فيليپتون قرار داشت.
اين سياره ي كوچك بخاطر دور بودنش از خورشيد خيلي سرد بود و چون يك سياره بزرگ هم جلوي نور خورشيد را گرفته بود فيليپتون تاريك بود.
اهالي  اين سياره همگي موجودات سبز رنگي بودند كه كنار هم زندگي مي كردند، آن ها براي اين كه بتوانند دور و اطراف خود را ببينند و زندگي كنند از چراغ قوه استفاده مي كردند.
يك روز يكي از موجودات سياره كه اسمش نيلا بود اتقاق عجيبي را در سياره رقم زد او با خودش فكر مي كرد كه اگر باطري را جور ديگري در چراغ قوه قرار دهيم چه اتفاقي مي افتد.
آن روز نيلا باطري چراغ قوه اش را برعكس درون چراغ قوه گذاشت كه ناگهان نور خيره كننده اي تابيد و به آسمان رفت. نور از كنار خورشيد گذشت و به سياره زمين برخورد كرد.
نور در روي زمين به يك مزرعه كه داخلش بيلي و سگش مشغول بازي كردن بودند تابيد. نيلا كه از اين اتفاق شوكه شده بود بلافاصله چراغ قوه اش را خاموش كرد ولي آن دو موجود زميني به وسيله آن نور به سياره فليپتون سفر كردند.
بيلي و سگش در فضا به پرواز درآمده بودند و روي سياره فيليپتون فرود آمدند
آن دو به نيلا سلام كردن و او هم دستش را تكان داد 
بيلي كه از شكل سياره تعجب كرده بود گفت: واي، اينجا همه چيز از بستني درست شده و سگ بيلي هم پاهايش را كه به بستني آغشته شده بود، ليس مي زد. 
نيلا با ناراحتي گفت: ولي هيچ كس اينجا بخاطر سرد بودن هوا بستني نمي خورد. او خيلي غمگين به نظر مي رسيد و پرسيد: شما مي توانيد به ما كمك كنيد كه در سياره ما هم نور بتابد؟ ما براي اين كه گياهانمان رشد كند نياز به نور خورشيد داريم
بيلي گفت: نيلا من يك فكري دارم، تو ميتواني ما را به سياره زمين و خانه امان برگرداني؟
نيلا گفت: يك دقيقه صبر كن. سپس او باطري چراغش را دوباره برعكس قرار داد و ...
بوووووووووووووووووم
بيلي و سگش دوباره به پرواز درآمدن و به كره زمين برگشتند
بيلي به محض رسيدن به خانه به حمام رفت از آن جا آينه را برداشت و به حياط بازگشت و آيينه را طوري قرار داد كه اشعه خورشيد كه به آيينه مي خورد اشعه هايش به سياره فيليپتون برگردد.
با اين فكري كه بيلي كرد نور خورشيد به سياره فيليپتون هم رسيد و ديگر آن جا سرد و تاريك نبود 
حالا ديگر نيلا و دوستانش مي توانستند در زير نور خورشيد از خوردن بستني لذت ببرند 

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۴ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۰۹:۴۱

باغ گل زيبايي در كنار شهر بود تو باغ از هرنوع گلي پيدا ميشد،
گل رز، گل نرگس، گل نسترن، گلهاي با رنگ و خوشبو و قشنگ
كنار اين باغ، دختري زندگي مي كرد،
دختري بسيار مهربون ودوست داشتني كه عاشق گلها بود
او هميشه به اين باغ گل سر مي زد و براي گل ها آواز مي خواند
نوازششون ميكرد
بهشون گلها رسيدگي مي كرد
و تازه نگهشون مي داشت
مردم، اسم اين دختر رو ملكه ي گلها گذاشته بودند
چون تمام وقتش رو با گل ها مي گذراند
ازشون مراقبت مي كرد
آبياريشان مي كرد
براشان شعر ميخواند،
نوازششان ميكرد
باهاشون حرف ميزد
آره اون دختر واقعا ملكه ي گلها بود
بعد از مدتي ملكه بيمار شد وديگه نميتونست به باغ گل بره و تو رختخوابش دراز كشيده بود
دلش براي گلها تنگ شده بود واز اين دلتنگي گريه اش ميگرفت
گلها هم وقتي ديدند ملكه به ديدنشون نمياد خيلي نگران شدند ودلتنگ ملكه بودند.
نميدونستند كه چرا ملكه به ديدنشون نمياد
مدتي گذشت روزي از همين روزها كبوتر سفيدي كه هميشه توي باغ گلها پرواز ميكرد لب پنجره اتاق ملكه نشت و ديد كه ملكه بيماره توي تخت خوابيده
فورا پرواز كرد، رفت و به گلها خبر بيماريه ملكه را داد
گلها خيلي ناراحت شدند و فهميدند كه چون ملكه بيمار شده بوده به ديدنشون نميرفته
خيلي فكر كردند كه چه كاري ميتوانند 
براي ملكه انجام بدن يكي از گلها گفت كاش ميتوانستيم به ديدن ملكه بريم ولي اين امكان نداره
كبوتر كه اين حرف گل را شنيد گفت من ميتونم هر روز يكي از شما رو با نوكم بچينم و به ديدن ملكه ببرم گلها خوشحال شدند
از اون روز كبوتر يك گل رو به ديدن ملكه مي برد
ملكه از ديدن گلي كه كبوتر با نوكش كنار پنجره ميگذاشت خيلي خوشحال ميشد و كمي حالش بهتر ميشد
گلهايي كه كبوتر براش كنار پنجره ميگذاشت رو توي گلدون آب ميگذاشت بوشون ميكرد ونوازششون ميكرد
ملكه يه كم حالش بهتر شده بود
يكي از همون شبها كه ملكه توي تختش خوابيده بود صداي گريه ايي شنيد به آرومي از تختش بيرون اومد ودستش رو به ديوار گرفت وآهسه آهسته به باغ رفته
آخه ملكه هنوز خوبه خوب نشده بود
وقتي وارد باغ شد
نسيم ملايمي به صورتش خورد وبوي گل به بينيش خورد واين حالش رو خيلي بهتر كرد
دنبال صداي گريه گشت و فهميد گريه از طرف غنچه هاي باغ هست اونا براي اين گريه ميكردند كه نتونسته بودند به ديدن ملكه برن
اگه كبوتر اونها رو ميچيد واز ساقه جدا ميكرد ديگه نميتونستند باز بشكفند تازه اونا تنها شده بودند
آخه همه ي گلها به ديدن ملكه رفته بودند
ملكه غنچه ها رو نوازش كرد و به اونها قول داد كه گلها رو به باغ برگردونه تا ديگه غنچه ها تنها نباشند
ملكه آروم آروم به تختش برگشت واستراحت كرد فردا صبح گلها رو به باغ برد و توي خاك گذاشت
ملكه با اين كار حالش خيلي بهتر شده بود وقتي داشت به گلها رسيدگي ميكرد و توي خاك مي گذاشتشون احساس خوبي داشت
سر حال شده بود بعد از چند روز ملكه خيلي بهتر شد و ديگه ميتوانست به باغ بره وبراي گلها آواز بخونه گلها هم از اينكه مي ديدند ملكه حالش خوب شده خيلي خوشحال بودند
و تصميم گرفتند كه هميشه كنار هم شاد زندگي كنند وهيچ وقت همديگر را تنها نگذارند 

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۴ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۵۷:۰۳

حسن پسر قصه ي ما پسر تنبل و چاقي بود كه از قضا كچل هم بود.
حسن با مادرش زندگي مي كرد اصلا كاري انجام نمي داد، دراز ميكشيد كنار تنور، ميخورد و ميخوابيد
حتي براي خودش نميرفت آب بياره، مادرش رو صدا مي كرد
همه ي مردم شهر حسن رو هم به خاطر كچل بودنش هم به خاطر تنبلي مي شناختند
مادر حسن از تنبلي او ديگه خسته شده بود
خيلي فكرد كرد كه براي اين مشكلش چكار كنه و يك روزي فكر خوب به ذهنش رسيد
صبح زود به بازار رفت و دو كيلو سيب سرخ و خوشمزه خريد و به خونه برگشت
سيب ها رو دونه دونه از لب تنور تا پشت در حياط به فاصله، چند قدمي گذاشت
حسن كه كنار تنور خوابيده بود بيدار شد و ديد كمي اون طرف تر يه سيب قرمز خوشگل روي زمين افتاده
حسن كه سيب خيلي دوست داشت دلش خواست كه سيب رو بخوره
داد زد ننه حسن بيا اين سيب رو به من بده
ننه حسن گفت كه نميتونه بياد وخودت بايد بري برش داري
حسن كه هم گرسنه بود هم سيب خيلي دوست داشت، سينه خيز رفت جلو وسيب رو برداشت
همون جور كه دراز كشيده بود، خورد وقتي داشت سيب رو ميخورد ديد كمي اون طرفتر يه سيب ديگه روي زمينه
با خودش گفت آخ جون يه سيب ديگه چون سيب اولي سيرش نكرده بود بازم ننه حسن رو صدا كرد ولي ننه نيامد مجبور شد كه خودش بره و سيب رو برداره
تا غروب اين كار ادامه داشت حسن يه سيب ديگه پيدا ميكرد و ننه اش را صدا ميكرد و نميامد و مجبور ميشد خودش بره برداره
ننه حسن هم از دور مراقب كارهاي حسن بود تا اينكه حسن به پشت در حياط رسيد وسيبي كه بيرون حياط بود را برداشت
مادرش فورا در حياط رو بست وحسن بيرون خونه مونده بود
حسن كه ديد مادرش در رو به روي اون بسته شوكه شد به در كوبيد و التماس مادرش رو كرد كه در رو براش باز كنه ولي ننه حسن گفت كه ديگه بايد خودت بري و كار كني من تو رو به خونه راه نميدم
تا كي ميخواي پيش من بموني وبيكار و بي عار باشي
بايد بري و كاري پيدا كني و خودت مراقب خودت باشي
حسن پشت در حياط نشست و پيش خودش فكر كرد يه كم كه بگذره ننه در رو برام باز ميكنه ولي فايده نداشت
وقتي ديد كه در رو براش باز نميكنه گفت پس كمي غذا بهم بده تا برم مادرش هم تخم مرغ ونون وكرنا گذاشت تو خورجين در رو كمي باز كرد وخورجين رو به حسن داد و سريع در رو بست
حسن هم خورجين رو برداشت و به راه افتاد رفت و رفت تا از شهر خارج شد
همين جور كه داشت توي صحراي خارج شهر پيش ميرفت يه لاكپشت رو ديد اونو برداشت و گذاشت توي خورجينش و به راحش ادامه داد
كمي جلوتر كه رفت يه پرنده لاي شاخه هاي درخت گير كرده بود و نميتونست پرواز كنه حسن پرنده را نجات داد و گذاشتش تو خورجينش
هوا ابري بود و معلوم بود كه به زودي باران گفت ببين من چه جوري از سنگ آب مي گيرم و تخم مرغ رو تو دستش شكست وفرستاد تو قلعه ديو ديگه خيلي ترسيده بود 
با خودش فكر كرد خوبه بگم نعره بكشيم اينو ديگه نميتونه و گفت ببينيم نعره ي كي قوي تره و بعد يه نعره كشيد
حسن از صداي نعره ديو داشت سكته مي كرد ولي خودش رو جمع وجور كرد و گفت باشه خودت خواستي حالا من نعره ميكشم و با تمام نيروش تو كرنايي كه مادرش تو خورجين گذاشته بود دميد
آنچنان صدايي از كرنا بلند شد كه گوش خود حسن هم درد گرفت
از صداي بلند كرنا باران شروع به باريدن كرد 
حسن هم فوري لباسهاش رو از تنش در آورد و گذاشت زيرش و نشت روي لباسها
بارون اومد ولي چون حسن روي لباسهاش نشسته بود لباسها خشك بودند وبعد از بارون تنش كرد وبه راهش ادامه داد
همينجور كه داشت ميرفت به يه ديو رسيد ديوه به حسن نگاه كرد و گفت چرا تو لباسهات خيس نشده تا هميتن چند دقيقه پيش داشت بارون ميباريد
حسن گفت مگه نميدوني كه بارون نميتونه شيطان رو خيس كنه
ديو گفت يعني تو شيطاني پس بيا با هم زور آزمايي كنيم
ديو اينو گفت و يه سنگ از روي زمين برداشت و تو دستش گرفت و فشار داد وخوردش كرد سنگ چند تيكه شد
حسن هم دستش رو تو خورجينش كرد و كمي آرد رو تو دستش گرفت و مثلا فشترش داد وبه ديو نشون داد
ديو ترسيده بود فكر كرد حسن سنگ رو اينقدر تونسته خوردش كنه و پودر بشه
ديوه گفت بيا سنگ پرتاب كنيم ببينيم سنگ كي دورتر ميره و يه سنگ برداشت وبا تمام نيروش پرتاب كرد سنگ رفت و خيلي خيلي دور شد 
حسن هم دستش رو تو خورجينش كرد و پرنده رو برداشت و به سرعت پرتابش كرد
پرنده هم با سرعت پريد و رفت تا ديگه ديده نميشد ديو كه اينو ديد با خودش گفت راست ميگه اين خود شيطانه و فرار كرد و رفت
وقتي ديو رفت حسن هم راه افتاد و رفت تا اينكه به يه قلعه بزرگي رسيد
در قلعه رو زد و منتظر شد
صداي كلفتي از داخل قلعه گفت كيه داره در ميزنه
حسن از شنيدن اين صدا جا خورد ولي به خودش مسلط شد و با صداي كلفتي گفت: من شيطانم تو كي هستي صدا از داخل قلعه گفت من پادشاه ديوها هستم.
حسن با همون صداي كلفت گفت خوب شد پيدات كردم
مدتهاست كه دارم دنبالت ميگردم ديو ترسيده بود ولي به روي خودش نياورد
گفت برو پي كارت من اصلا حوصله ندارم و ميزنم ناقصت مي كنم و يه شپش كنده از سرش رو به حسن نشون داد و گفت ببين اين شپش سره منه، ببين چقدر بزرگه
حسن كچل گفت اگه راست ميگي بيا زور آزمايي كنيم بعد دستش رو كرد تو خورجينش و لاكپشت رو از توي خورجين بيرون آورد و گفت ببين اين شپش سره منه و لاك پشت را فرستاد تو قلعه ديو كه لاكپشت رو ديد با خودش گفت وقتي شپش سرش به اين بزرگيه خودش چقدره
ديو براي اينكه كم نياره گفت ببين من چه جوري اين سنگ رو تو دستم خورد مي كنم و سنگي رو تو دستش خاك كرد
حسن هم گفت ببين من چه جوري از سنگ آب ميگيرم وتخم مرغ رو شكست و از زير در فرستاد تو قلعه
ديو كه اينو ديد خيلي ترسيد با خودش فكر كرد بزار نعره بكشم شايد اينو ديگه نتونه و گفت ببين من چه نعره اي ميتونم بكشم و بعد آنچنان نعره ايي كشيد كه حسن داشت سكته ميكرد ولي خودش رو جمع وجورد كرد
گفت حالا به نعره ي من گوش كن وبا تمام نيروش توي كرنايي كه مامانش براش تو خورجين گذاشته بود
دميد آنچنان صدايي از كرنا بلند شد كه خود حسن هم ترسيده بود
پادشاه قولها هم باشنيدن اين صدا پا به فرار گذاشت و با تمام توانش شروع به دويدن كرد و از اونجا دور شد وديگه هم برنگشت حسن وقتي ديد ديو فرار كرد رفت تو قلعه
قلعه بسار زيبا بود باغ زيبايي داشت وسط باغ قصر زيباتري بود توشم پر بود از طلا و جواهرات و غذاهاي خوشمزه
حسن براي خودش صاحب قصر پر از جواهر وطلا شده بود باغ قشنگي داشت
غذاهاي رنگ وبارنگ حسن براي خودش خاني شده بود يه چند وقتي براي خودش تو اين قصر خورد و خوابيد
بعد يه روز رفت براي ننه ش تعريف كرد كه چي شده و الان كجا زندگي ميكنه بعد دست ننه اش رو گرفت
اون رو به قصرش برد وقصر رو به مادرش نشون داد
ننه حسن وقتي قصر رو ديد و فهميد كه حسن ديگه ميتواند از پس خودش بربياد
به حسن گفت بايد زن بگيري و براي خودت خانواده داشته باشي
ننه حسن به زودي براي حسن زن گرفت و يه عروسي مفصل هم تو قصرشون گرفتند و به خوبي وخوشي كنار هم تو اون قصر زيبا زندگي كردند 

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۱۸:۳۱

روزي دو قورباغه با هم كنار بركه مشغول صحبت بودند قورباغه كوچك به قورباغه بزرگ مي گفت: واي پدر، من ديروز يك هيولاي وحشتناك ديدم. او به بزرگي يك كوه بود و روي سرش هم شاخ داشت. دم درازي داشت و پاهايش هم سم داشت.
قورباغه پير كه در دلش به صحبت هاي پسرش مي خنديد گفت: بچه جان اوني كه تو ديدي هيولا نبود فقط يك گاو نر بوده كه خيلي هم بزرگ نيست و شايد فقط يك كمي از من بزرگ تر باشد!
پسر از اين حرف تعجب كرده بود، پدرش به ا وگفت: من مي توانم خودم را به همان انداره كنم و تو ببيني. سپس او خودش را باد كرد و كمي بزرگ شد و از قورباغه كوچكش پرسيد: از اين هم بزرگ تر بود؟
پسرك كه از ديدن آن صحنه هيجان زده شده بود گفت: از اين خيلي بزرگ تر بود. قورباغه پير دوباره خودش را باد كرد و سپس دوباره سوال پرسيد و مجدد جواب شنيد كه گاو نر از اين هم بزرگ تر بوده و دوباره قورباغه پير نفس عميقي كشيد و خودش را تا جايي كه امكان داشت باد كرد سپس رو به پسرش كرد و گفت: من مطمئن هستم كه منالان از گاو نر بزرگ تر شدم.
اما در يك لحظه قورباغه پير كه خودش را خيلي باد كرده بود تركيد.
بچه هاي عزيز هميشه يادتون باشه كه كساني كه خيلي خودخواه هستند و خودشان را از همه بالاتر و برتر مي دانند باعث از بين رفتن خودشان مي شود

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۱۳:۴۱

يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربون هيچ كس نبود،
پيرزني  تنها در گوشه اي از جنگل زندگي مي كرد كه آن طرف جنگل دخترش بود
يك روز خيلي دلش براي دختر و دامادش كه در آن طرف جنگل بودند تنگ شد و تصميم گرفت به ديدن آن ها برود
راه جنگل سبز و پردرخت، طولاني و پر از حيوانات خطرناك و درنده بود.
خاله پيرزن با خودش كلي فكر كرد اما بالاخره صبح روز بعد تصميم به رفتن گرفت و بقچه اش را بست و به راه افتاد.
خاله كه هنوز راه زيادي را نرفته بود ناگهان يك گرگ بزرگ را سر راه خود ديد
كه در دلش مي گفت « به به عجب غذايي، عجب غذاي ماهي»
پيرزن اولش ترسيد ولي خودش را نباخت و
گفت «سلام، سلام آي گرگه، حال شما چطوره تو خوب و مهربوني،
تميز و خوش زبوني برو كنار، برو كنار، ميخوام برم پيش داماد و پيش دخترم ».
گرگ گفت: اصلا نميذارم از اين جا تكون بخوري
چون الان چند روزه هيچي نخوردم و واسه بچه هام هيچ غذايي نبردم.
پيرزن كه همچنان خونسرد و با آرامش بود با خودش فكر كرد كه چطوري از دست گرگ خلاص بشه
و گفت «من لاغر و نحيفم، ببين چقدر ضعيفم، بگذار برم مهموني، دليلش رو نميدوني،
ميخوام برم مرغ و فسنجون بخورم ، خورش بادمجان بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد ميام تو منو بخور»
گرگ كه با شنيدن اين حرف ها رضايت داد كه خاله پيرزن به راه خودش ادامه بدهد
و او رفت جلو تر تا يك دفعه يك پلنگ بزرگ از بالاي درخت پريد جلوي پيرزن!
او در حالي كه خاله پيرزن را ميديد در دلش مي گفت «به به عجب غذايي، عجب غذاي ماهي».
پيرزن كه اين بار خيلي ترسيده بود سعي كرد كه خونسرد باشه
و آرامش خودش را حفظ كند
و به پلنگ گفت « سلام سلام پلنگم، اي پلنگ قشنگم ميدونم كه مهربوني، بگذار برم مهموني»
پلنگ بعد از شنيدن حرف هاي پيرزن گفت: من گشنمه پيرزن، پيرزن دغل زن.
پيرزن با ناله گفت: «من به چه دردت مي خورم، يه پوست و استخوان دارم،
بگذار برم مهموني، دليلش رو نميدوني؟ ميخوام برم مرغ و فسنجون بخورم
خورش بادمجان بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد ميام تو منو بخور»
پلنگ با شنيدن اين حرف ها راضي شد
و كنار رفت تا پيرزن به راه خودش ادامه بدهد و به او گفت برو، ولي زود برگرد.
پيرزن از اينكه از دست آن ها جان سالم به در برده بود خوشحال بود
و با شادي به راهش ادامه داد نزديك غروب بود كه نعره ي يك شير او را در جاي خود ميخكوب كرد.
پيرزن در حالي كه ترسيده بود اما با چرب زباني
گفت: «سلام سلام شيربزرگ، رئيس پلنگ و آقا گرگ، تو شاه هر وحوشي،
سلطان فيل و موشي، ديرم شده بذار برم، چون خيلي خيلي كار دارم»
شير بعد از شنيدن صحبت هاي خاله پيرزن گفت كه محاله بذارم بري، راه بسته است نميذارم بري
پيرزن هم با زيركي جواب داد: «به به چه افتخاري، ولي من لاغر و نحيفم، ببين چقدر ضعيفم،
بگذار برم مهموني، دليلش رو نميدوني، ميخوام برم مرغ و فسنجون بخورم ،
خورش بادمجان بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد ميام تو منو بخور»
خاله پيرزن با اين حرف شير را هم راضي كرد و گذاشت كه به راهش ادامه بدهد
شب شد و پيرزن بالاخره به خانه دخترش رسيد. آن ها از ديدن مادرشان بسيارخوشحال شدند
و براي او غذاهاي خوشمزه درست كردند، پيرزن بعد از اينكه كمي استراحت كرد
ماجرا را براي دختر و دامادش تعريف كرد آنها بسيار تعجب كردند
چند روز كه گذشت پيرزن تصميم گرفت كه برگردد او به دخترش
گفت: « دختر مهربونم، درد و بلات به جونم، كدوي گنده داري، براي من بياري؟»
وقتي دختر براي مادرش كدو را آورد درون آن را خالي كرد
و پيرزن رفت داخل كدو و دختر سر كدو را گذاشت و آن را قل داد.
كدو قل خورد و قل خورد تا به شير رسيد و وقتي شير كدو را ديد داد زد
آي كدوي قلقله زن، نديدي تو راه يه پيرزن؟ پيرزني چاق و گنده، لپاش مثال دنبه
پيرزن با صدايي تغيير كرده و لرزان گفت:
والا نديدم، بلانديدم، بي خبر از پيرزنم، هولم بده، قلم بده، بزار برم. شير كه گول خورده بود كدو را قل داد .
كدو قل خورد و قل خورد تا رفت و به پلنگ رسيد او فرياد زد
آي كدوي قلقله زن، نديدي تو راه يه پيرزن؟ پيرزني چاق و گنده، لپاش مثال دنبه
پيرزن با صدايي تغيير كرده و لرزان گفت:
والا نديدم، بلانديدم، بي خبر از پيرزنم، هولم بده، قلم بده، بزار برم. شير كه گول خورده بود كدو را قل داد .
پلنگ هم مثل شير گول خورد و او را هول داد
كدو قل خورد تا بالاخره به گرگ رسيد
وقتي گرگ از كدو قلقله زن پيگير پيرزن شد صداي خاله را شناخت و گفت:
پيرزنه تو هستي، مي گيرمت دو دستي  وبه طرف كدو حمله كرد.
اما پير زن با هوش كه از قبل با دختر و دامادش فكر اين كار را كرده بودند
از سر ديگر كدو بيرون پريد و آن را به سمت دره قل داد و گرگ به دنبال كدو به دره افتاد
و خاله پيرزن سالم و خوشحال به خانه اش رفت.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۰۸:۴۶

روزي سوفيا تصميم گرفت كه با دوستش به پياده روي بروند،
او يك ساندويچ و يك سيب را درون كيفش قرار داد و كلاهش را گذاشت
دست دوستش را گرفت و با هم به سمت جنگل رفتند.
در راه بودند كه ناگهان باد تندي شروع به وزيدن كرد به طوري كه باعث شد
كلاه سوفيا از سرش بيرون آمده و به شاخه ي بلند درختي آويزان بشود.
سوفيا از اين اتفاق ناراحت بود با خودش فكر كرد
كه چكار كند كه بتواند كلاهش را از روي شاخه بردارد
و وقتي ديد نمي تواند كاري كند نااميد و ناراحت شده بود،
در همين هنگام بود كه ناگهان پرنده اي آمد و روي شاخه اي كه كلاه سوفيا آويزانش بود
نشست و سعي كرد كلاه را به او بدهد،
سوفيا كه از اين اتفاق بسيار خوشحال بود سعي كرد از پرنده تشكر بكند
و او براي اين كار از ساندويچش به او داد
و به اين صورت بود كه هم سوفيا و دوستش و هم پرنده هر دو خوشحال بودند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۸:۰۱:۲۵

در كنار جنگلي سبز و پر درخت مزرعه اي زيبا بود
كه داخل ان پر از مرغ و خروس بود .
يك روز صبح روباهي گرسنه تصميم گرفت كه راهي پيدا كند
و وارد ان مزرعه بشود و مرغ و خروسي شكار كند.
او ارام ارام رفت تا به پشت نرده هاي مزرعه رسيد .
مرغ ها با ديدن روباه از ترس فرار كردند
و هر كدام به گوشه اي امن پناه بردند و خروس هم روي شاخه درختي پريد.
روباه با مهرباني سلام كرد و گفت: صداي قشنگ شما را شنيدم
براي همين نزديك تر آمدم تا بهتر بشنوم، حالا چرا بالاي درخت رفتي ؟
خروس گفت: از تو مي ترسم و بالاي درخت احساس امنيت مي كنم.
روباه گفت: تو مگر نشنيده اي كه سلطان حيوانات جناب شير دستور دادند
كه از امروز به بعد هيچ حيواني نبايد به حيوان ديگر آسيب برساند.
خروس گردنش را دراز كرد و به دور نگاه كرد.
روباه پرسيد: به كجا نگاه مي كني ؟
خروس گفت: از دور حيواني به اين سو مي دود
و گوش هاي بزرگ و دم دراز دارد .
نمي دانم سگ است يا گرگ؟
روباه گفت: با اين نشاني ها كه تو مي دهي ،
چهره ي يك سگ بزرگ است كه به اين جا مي آيد
و من بايد هر چه زودتر از اينجا دور بشوم.
خروس گفت: مگر تو نگفتي كه سلطان حيوانات دستور داده
كه حيوانات همديگر را اذيت نكنند ، پس چرا ناراحتي ؟
روباه گفت: مي ترسم كه اين سگه دستور را نشنيده باشد! 
و بعد از ترس شكار شدن پا به فرار گذاشت.
و بدين ترتيب خروس از دست روباه خلاص شد.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۵۷:۵۲

ابگير كوچكي در ميانه راه سبز و دلپذيري وجود داشت كه در ان سه ماهي زندگي مي كردند.
ماهي سبز، باهوش و زرنگ بود ، ماهي نارنجي ، هوش كمتري داشت و ماهي قرمز ، كم عقل بود.
روزي دو ماهيگير كه به قصد تفريح  به فضاي سبز رفته بودند
تصميم گرفتند كه فردا براي ماهيگيري به اينجا بيايند
بنابراين تصميم گرفتند كه تور ماهيگيري خود را براي فردا اماده كنند.
ماهي ها صحبت هاي ماهيگيران را شنيدند
و با نگراني خواستند كه چاره اي بينديشند.
ماهي سبز ، كه زرنگ و باهوش بود
بدون اين كه وقت را از دست بدهد
از راه باريكي كه آبگير را به جوي آبي وصل مي كرد ، فرار كرد.
بعد از اين كه ماهي سبز باهوش از جوي فرار كرد
ماهيگيران رسيدند و راه ابگير را بستند.
ماهي نارنجي كه تازه متوجه خطر شد
پيش خودش گفت
اگر زودتر فكر عاقلانه اي نكنم بدست ماهيگيران اسير مي شوم
پس خودش را به مردن زد و روي سطح آب آمد.
يكي از ماهيگيران وقتي او را در چنين وضعيتي ديد از اب بلندش كرد
به سمت جوي اب پرتابش كرد و وقتي به انجا رسيد سريع فرار كرد.
ماهي قرمز كه از عقل و فكر خود به موقع استفاده نكرد
آنقدر به اين طرف و آنطرف رفت تا در دام ماهيگيران افتاد.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۴۵:۲۱

ونوس كوچولو در شيراز بدنيا آمده بود اما چونكه پدر ونوس يك پزشك بود
براي كمك به مردم نيازمند به بندرعباس رفته بودند تا پدرش بتواند به انها كمك كند.
از زماني كه ونوس كوچك بود انها هميشه زمستانها در جنوب كشور بودند و در انجا زندگي مي كردند
جنوب كشور هميشه هوا آفتابي است و هيچ وقت باران و برف نمي بارد.
در زمستان كه هواي همه جاي كشور سرد مي شد
تازه هواي بعضي از قسمتهاي جنوب كشور خوب و قابل تحمل مي شد.
تابستان گذشته، وقتي ونوس پنج ساله شده بود همراه پدر و مادرش با هواپيما به تهران آمدند
در آنجا به منزل عمويشان رفتند و تصميم گرفتند چند ماهي مهمان انها باشند.
 بعد از چند روز تصميم گرفتند  با ماشين عمو همگي به شمال بروند.
آنها همگي به شمال رفتند و چون دختر عموي ونوس، هم سن او بود
ونوس يك هم بازي داشت خيلي به آنها خوش مي گذشت.
 با هم در كنار رودخانه سنگ جمع مي كردند و بازي مي كردند
در كنار ساحل خانه هاي شني مي ساختند
شنا مي كردند و از مسافرتشان لذت مي بردند.
يك روز غروب هنگامي كه از جنگل بر مي گشتند
هوا ابري شد و باران باريد
چون هواي شمال هميشه غيرقابل پيش بيني است و
حتي وسط تابستان هم باران مي بارد
عموي ونوس كه در حال رانندگي بود
براي اينكه جلوي خودش را بهتر ببيند برف پاك كن ماشين را روشن كرد.
همه در ماشين مشغول گفتگو بودند
كه يكدفعه ونوس از مادرش پرسيد : مادر اون چيه ؟
مادرش گفت : چي ؟
ونوس با دستهايش به شيشه جلوي ماشين اشاره كرد
و با تعجب پرسيد : اوني كه جلوي شيشه ماشين تكان مي خورد
يكدفعه توجه همه به شيشه پاك كن ماشين جلب شد
و همه از اين سوال ونوس خنده اشان گرفت.
مادر ونوس با لبخند گفت: خنده نداره ، خوب دختر من تا حالا برف پاك كن نديده .
آخه در بندر عباس تا حالا باران نباريده و ما هيچوقت از برف پاك كن ماشين استفاده نمي كنيم 
آن روز همه چيز براي ونوس خيلي جالب بود .
خيس شدن زير باران
جاري شدن آب باران در خيابان
صداي چيك چيك باران كه روي سقف سفالي  مي خورد
چترهاي رنگانگي كه مردم در دستشان داشتند.
ونوس هم خيلي دلش مي خواست يكي از اين چترهاي قشنگ داشته باشد
و از مادرش خواهش كرد تا يك چتر براي او بخرد.
مامان ونوس يك چتر قشنگ صورتي با خالهاي سفيد براي او خريد.
مسافرت تمام شد و آنها به شهرشان برگشتند
وقتي ونوس چترش را از چمدان در آورد،
به مامانش گفت : آخه اگه اينجا باران نباره من كي چترم را استفاده كنم؟
مادرش گفت : عزيزم تو اينجا هم مي تواني چترت را استفاده كني
چون آفتاب اين جا خيلي شديد است
اگر تو از چتر استفاده كني ، آفتاب تو را كمتر اذيت مي كند
فرداي آنروز ونوس با چتر قشنگش در خيابانهاي آفتابي بندرعباس قدم مي زد
و همه از  ديدن اين دختر كوچولوي خوشگل با چترش قشنگش لذت مي بردند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۳۹:۲۲

يه روزي روزگاري يه موش كوچولو بود كه با خونواده اش توي يه دشت بزرگ و سرسبز زندگي ميكردند.
موش كوچولو ده تا خواهر و برادر ديگه هم داشت و با مامان موشه و بابا موشه خوشحال و راضي زندگي ميكردند.
اما موش كوچولو يه مشكل كوچيك داشت، اونم اين بود كه شب ها به موقع نميخوابيد. تا ديروقت بيدار موند. بخاطر همينم صبح ها نميتونست مثل خواهر و برادرهاش به موقع بيدار بشه.
موش كوچولو تازه لنگ ظهر از خواب بيدار ميشد و خواهر برادراش كه از صبح توي دشت كلي بازي و شادي كرده بودند ديگه خسته بودند و با موش كوچولو به بازي نميومدند. واسه همينم موش كوچولو تنها ميموند و حوصله ش سر ميرفت.
هرچي مامان موشه و بابا موشه بهش ميگفتن به موقع مثل خواهر و برادراش بگيره بخوابه گوش نميداد.
آخر يه روز موش كوچولو گفت اصلا من نميخوام با شما زندگي كنم، ميخوام برم با خانوم جغده زندگي كنم و شب ها تا صبح بيدار بمونم.
هرچي خونواده ش ازش خواستن اينكارو نكنه و بهش گفتن كارش اشتباهه قبول نكرد.
وسايلشو جمع كرد و رفت پيش خانوم جغده.
خانوم جغده ميدونست كه قضيه چيه چون مامان موشي زودتر اومده بود و باهاش صحبت كرده بود. بخاطر همينم گفت: "باشه اين يك شب رو اجازه ميدم پيش من بموني، ولي يادت باشه تا صبح نبايد بخوابي."
نزذيكاي نصقه شب بود كه موش كوچولو گرسنه اش شد. گفت خانوم جغده من گرسنه مه، غذا ميخوام.
ولي خانوم جغده گفت: "نه، ما اينجا تا نصفه شب هيچي نميخوريم."
موش كوچولو گفت: "ولي من موشم عادت دارم سرشب غذا بخورم."
خانوم جغده گفت: "ولي تو اومدي كه با ما زندگي كني پس بايد مثل ما غذا بخوري، تازه بايد كل روز رو هم بخوابي."
موش كوچولو كه هم گرسنه اش شده بود هم دلش براي پدر مادر و خواهر برادراش تنگ شده بود گفت: "من نميخوام جغد باشم، ميخوام موش باشم." بعدم برگشت پيش خونواده ش و ازشون معدرت خواهي كرد و قول داد ديگه شب ها زود بخوابه.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ]