تور آنتالیا
ویزای تایوان
خدمات VFS
تور کانادا
خرید توتون پیپ
مرکز خرید پیپ در تهران
خرید بک لینک
وبلاگ راديو كودك
درباره من
موضوعات
    موضوعي ثبت نشده است
نويسندگان
برچسب ها
عضویت در خبرنامه
    عضویت لغو عضویت

ورود اعضا
    نام کاربری :
    پسورد :

عضویت در سایت
    نام کاربری :
    پسورد :
    تکرار پسورد:
    ایمیل :
    نام اصلی :

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۳۳:۲۲

يه روزي روزگاري توي يه جنگل سرسبز حيووناي مختلفي زندگي ميكردند. خونواده ي خرگوش ها، خونواده ي خرس ها، خونواده ي آقاي شير و خلاصه همه ي حيوانات. و البته خونواده ي خانوم و آقاي زرافه با زرافه كوچولو كه پسرشون بود.
زرافه كوچولو دوست هاي زيادي داشت، يه روز كه توي جنگل با دوستاش ميدويدن و بازي ميكردن، زرافه كوچولو يهو چشمش افتاد به يه موجود خيلي كوچولو كه از اين گل به اون گل پرواز ميكرد.
اين حيوون كوچولو خيلي خوشگل بود و زرافه كوچولو وايساد تو خوب ببيندش. زرافه كوچولو نميدونست اون چه حيوونيه بخاطر همينم ازش پرسيد: تو كي هستي؟ اسمت چيه؟ چقدر خوشگلي.
اون حيوون بالدار كوچولو گفت: اسم من پروانه است. من جزو حشرات هستم و غذام هم شيره ي گل هاست.
زرافه كوچولو انقدر از اين موجود كوچولو و بامزه خوشش اومد كه دلش ميخواست شكل اون باشه. فكر ميكرد اگر شبيه پروانه بشه ميتونه باهاش دوست بشه و روزا بين گل ها باهم بازي كنند.
بخاطر همينم دويد رفت به سمت خونه شون. نشست بين درختا و شروع كرد با برگ درخت ها براي خودش بال درست كرد. دوتا بال خيلي خوشگل. از شاخه هاي خشك توي جنگل هم دوتا شاخك براي خودش درست كرد. همه ي اينارو پوشيد كه بره پيش پروانه كه يهو مامانش اونو ديد.
بهش گفت: اينا چيه به خودت چسبوندي زرافه كوچولو؟ و زرافه كوچولو براش توضيح داد كه ميخواد شبيه پروانه ها بشه تا بتونه با پروانه كوچولو دوست بشه.
مامانش خنديد و گفت: ولي تو كه نميتوني با اينا پرواز كني! زرافه كوچولو ناراحت شد و گفت: نخيرم. ميتونم پرواز كنم. اگه نتونم پرواز كنم كه پروانه كوچولو با من دوست نميشه.
مامانش بازم خنديد و گفت: كي اينو بهت گفته زرافه كوچولو؟ تو براي اينكه بتوني با پروانه كوچولو دوست بشي لازم نيست شبيه اون بشي. همونطور كه اون لازم نيست شبيه تو بشه. تو يه زرافه اي، گردنت بلنده و به جاي پرواز كردن بلدي بدوي. اونم به جاي گردن دراز دوتا بال داره و بلده پرواز كنه. ولي شما ميتونين باهم دوست باشين، ميتوني وقتي پروانه كوچولو پرواز ميكنه تو هم بدوي و باهم بازي كنين.
زرافه كوچولو خوشحال شد و بال هايي رو كه به خودش چسبونده كند و دويد تا پروانه كوجولو را پيدا كنه و باهم بازي كنن.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۲۸:۴۱

دختر زيبايي به نام شهرزاد از وقتي به دنيا اومد نمي تونست درست راه برود
در هنگام به دنيا اومدنش عضله پاش صدمه ديده بود و دكتر ها هم دير فهميده بودند
بخاطر همين شهرزاد خانم خيلي سريع نمي تونست راه بره
سريع بدوئه، در ورزش هاي خاصي شركت كنه، يا حتي با بچه ها بتونه خوب بازي كنه
هميشه در بازي با بچه ها كنار مي شست و نگاهشون مي كرد
يه روزي با اصرار مادرش تصميم گرفت كه با بچه ها بازي كنه اما خيلي سريع برگشت و گفت
به دليل اينكه اون ها سريع بازي مي كنند من نمي تونم پا به پاشون بازي كنم
بخاطر همين مي ترسم بازي شون رو خراب كنم
مامان شهرزاد تصميم گرفت شهرزاد رو به هر روز به پارك ببره و 
سعي كنه بچه هايي كه بازي هاي خيلي پر جنب و جوش انجام نمي دن رو پيدا كنه
و شهرزاد رو تشويق كنه كه با اون ها بازي كنه
اولين روزي كه با شهرزاد رفتن پارك اتفاق جالبي افتاد
شهرزاد خيلي سريع تونست با بچه هايي كه تاپ و سرسره بازي مي كردن دوست بشه
و باهاشون بازي كنه
روزهاي بعدي كه به پارك رفتن شهرزاد تونست بازي هاي ديگري هم با بچه ها انجام بده
بازي هايي مثل گرگم به هوا، لي لي و ...
تو راه برگشت به خانه مامان شهرزاد بهش گفت 
با اينكه شهرزاد بخاطر پاهايش نميتونه يه سري از بازي ها و فعاليت ها رو انجام بده
اما اون بايد بتونه فعاليت هاي مناسب خودش رو پيدا كنه و انجامشون بده
ما به دلايل مختلف كه دست خودمون نيست (مثل همين پاي تو) نمي تونيم همه كارهاي دلخواهمان را انجام بديم
اما نبايد از كارهايي كه مي توانيم انجام بديم صرف نظر كنيم
تو نميتوني سريع بدوي اما ميتوني بازي هاي زيادي انجام بدي كه نياز به دويدن سريع ندارن
ما هيچ وقت نبايد خودمون رو از اون چيزي كه به ما لذت ميده و باهاش خوشحاليم، محروم كنيم.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۲۵:۲۰

يك روز بچه فيل قصه ما، در جنگل به راه افتاد تا براي خودش دوستي پيدا كند. 
اول از همه خانم ميمون را روي درخت ديد
ازش پرسيد: "با من دوست ميشي؟"
ميمون جواب داد: "من دنبال دوستي هستم كه مثل من بتونه روي شاخه ها تاب بازي كنه، تو خيلي بزرگي، نميتوني مثل من روي شاخه درخت ها تاب بخوري."
فيل قصه ما چون دوست نداشت نااميد بشه، به راه افتاد
در وسط راه به آقاي خرگوش رسيد. از خرگوش هم خواست تا باهم دوست بشوند.
اما خرگوش گفت: "من دنبال دوستي هستم كه مثل من بتونه تو راه هاي زير زميني حركت و بازي كنه، تو خيلي بزرگي، نمي توني همبازي خوبي براي من باشي"
با اينكه فيل تصميم نداشت نااميد بشه، به راه خودش ادامه داد، در مسير قورباغه را ديد.
ازش پرسيد: "با من دوست ميشي؟"
قورباغه گفت: "من عاشق بالا پائين پريدنم و دنبال دوستي مثل خودم هستم، چطور با تو دوست بشم؟ تو براي اينكه با من روي سبزه ها بالا پائين بپري خيلي بزرگي."
فيل دوباره به مسير ادامه داد تا به روباه رسيد
از روباه پرسيد : "با من دوست ميشي؟"
روباه گفت : "ببخشيد ولي تو خيلي بزرگي."
روز بعد فيل ديد كه همه ي حيوانات با ترس و لرز به هر طرف فرار مي كنند.
فيل از آنها پرسيد: "چي شده، چرا همه حيوانات فرار مي كنند؟
خرگوش گفت: "آقاي ببر گرسنه ش شده و اومده تا شكار كنه"
فيل فكر كرد چكار ميتواند بكند كه حيوان ها را نجات بدهد؟
پس به داخل جنگل رفت و به ببر گفت: "لطفا حيوانات جنگل را نخور؟ "
ببر به فيل گفت: "تو دخالت نكن، آن ها غذاي من هستند."
بخاطر همين فيل مجبور شد يك لگد خيلي محكم به ببر بزند تا به او درسي بدهد.
ببر هم از ترسش دويد، فرار كرد و از جنگل رفت.
فيل رفت و به همه ي حيوان ها گفت كه ميتوانند به داخل جنگل برگردند.
همه حيوانات از او تشكر كردند و به او گفتند كه به نظرشان فيل با اينكه خيلي بزرگ است اما مي تواند دوست خيلي خوبي براي آن ها باشد

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۵:۰۰:۵۱

روزي روزگاري مرغ دريايي پيري در كنار درياچه اي زندگي مي كرد
مرغ قصه ما انقدري پير شده بود كه ديگه نمي تونست مثل قديم ماهي ها را شكار كنه
بخاطر همين هر روز داشت كمتر از روز قبل شكار مي كرد و داشت از گرسنگي مي مرد
اما فكري به ذهن ش رسيد تا بتونه راحت تر ماهي ها رو شكار كنه
پس يك روز خيلي غمگين كنار درياچه نشست
ماهي ها كنجكاو شدن، به نزديك ساحل اومدن و ازش پرسيدن 
مرغ ماهي خوار چي شده و چرا سكوت كردي؟
مرغ ماهي خوار گفت: من شنيدم كه تا ماه ها توي اين درياچه بارون نمياد
درياچه هر روز قراره خشك تر از روز قبل بشه
من كه پير هستم و تا اون موقع مي ميرم اما براي شما نگران هستم
با خشك شدن درياچه شما از بين خواهيد رفت
من ميدونم در اين نزديكي درياچه اي پرآب و بزرگ وجود داره
اگر موافق باشيد هر روز يكي از شما را به اون درياچه ببرم تا زنده بمونيد
ماهي ها كه خيلي از خشك شدن آب درياچه و مردن مي ترسيدن يكي يكي هر روز با مرغ ماهي خوار به قصد درياچه ديگه همراه مي شدند
مرغ ماهي خوار كه از درياچه دور مي شد ماهي بيچاره رو مي خورد
دوباره روز بعد و ماهي بعدي
يك روز ابرها تمام آسمان را فرا گرفتند و هوا باراني شد
قطرات باران به درياچه ريختند
ماهي ها خوشحال شدند و از قطرات آب پرسيدند كه از درياچه نزديك آن ها خبر دارند يا نه
قطرات آب به ماهي ها گفتند كه هيچ درياچه اي در نزديك آن ها تابحال نديده اند و هيچ درياچه اي در آن نزديكي وجود ندارد
همه ماهي ها فهميدند كه مرغ ماهي خوار به آن ها دروغ گفته است و هيچ درياچه اي براي نجات آن ها در آن نزديكي وجود ندارد
پس ماهي ها ديگر به مرغ ماهي خوار اعتماد نكردند تا جايي كه مرغ ماهي خوار نتونست غذا پيدا كنه و مجبور شد از اونجا بره.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۵۸:۴۳

روزي روزگاري در دل يك جنگل، يك بركه ي كوچك و زيبا بود كه ماهي ها، قورباغه ها، و خرچنگ هاي زيادي در آن زندگي ميكردند.
دو ماهي به اسم هاي "بادي" و "بودي" هم در اين بركه زندگي ميكردند كه از همه ي ماهي ها بزرگتر و زيباتر بودند. و به همين دليل به ظاهر زيبايشان مينازيدند.
در اين بركه يك قورباغه هم به همراه همسرش زندگي ميكرد به نام "قوري" كه بسيار قورباغه ي باهوشي بود.
بادي و بودي با قوري و با همه ي حيوانات بركه دوست بودند و با آرامش باهم زندگي ميكردند.
يك روز نزديك هاي غروب كه همه ي ماهي ها و قورباغه ها و خرچنگ ها مشغول بازي بودند، دو ماهيگير كه از ماهيگيري كنار رودخانه برميگشتند، در حال عبور از آن نزديكي ها بودند.
ماهيگيرها چشمشان افتاد به ماهي ها و قورباغه ها كه از توي آب ميپرند بيرون و باهم مسابقه ميدادند تا ببينند كدام از همه بلندتر ميپرد.
يكي از ماهيگيرها گفت: "عجب ماهي هاي خوشگلي! اينجا كلي ماهي و قورباغه و خرچنگ هست. بيا اينها رو بگيريم و با خودمون ببريم."
ماهيگير ديگر گفت: "الان داره شب ميشه و بار ما هم سنگين هست. بيا برويم و فردا صبح برگرديم"
ماهيگير اول قبول كرد و هردو به سمت خانه رفتند.
قورباغه كه مكالمات دو ماهيگير را شنيده بود به بقيه ي دوستانش گفت: "شنيديد چه گفتند؟ اونها فردا برميگردند تا ما را با خودشان ببرند. بايد امروز به جاي امني فرار كنيم."
اما بادي و بودي گفتند: "چي؟ بخاطر حرف دوتا ماهيگير خانه ي قشنگمان را بگذاريم و برويم؟ نه هرگز. شايد اصلا برنگردند. تازه اگر برگردند هم ما هزار راه بلديم كه از تور آنها فرار كنيم."
بقيه ي ماهي ها و خرچنگ ها هم به حرف بادي و بودي گوش كردند و در بركه ماندند.
اما قورباغه به همراه همسرش از بركه رفتند تا جاي امني براي ماندن پيدا كنند.
فردا صبح ماهيگيرها برگشتند و تور خود را درون بركه پهن كردند، ماهي ها هركاري كردند نتوانستند خود را نجات بدهند. بادي گفت: "نخ هاي اين تور خيلي محكم است. نميتوانيم آنها را پاره كنيم."
همه ماهي ها و خرچنگ ها نگران و ناراحت بودند كه متوجه شدند قوري با كلي پرنده به سمت بركه آمده و پرنده ها با نوك زدن ماهيگيرها را ترساندند و فراري دادند.
به اين ترتيب ماهي ها و بقيه حيوانات نجات پيدا كردند و كلي از قورباغه تشكر كردند، و فهميدند كه بايد در مواقع خطر احتياط كنند و حواسشان را جمع كنند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۵۳:۵۱

درخت بلوط هميشه فكر ميكرد كه از ني هايي كه در نزديكي او روييده اند، خيلي قويتر است.
با خودش ميگفت: "من در مقابل طوفان صاف و محكم مي ايستم و وقتي باد مي وزه هيچ وقت از ترس خم نميشم. اما اين ني ها خيلي ضعيف هستند، تا باد مي آيد خم ميشوند."
همان شب يك طوفان خيلي شديد شروع شد و باد خيلي شديدي شروع به وزيدن كرد. درخت بلوط نتونست طاقت بياره و از ريشه درومد و افتاد.
اما ني ها سالم موندند و گفتند: "آخيش. حالا مسير ما خيلي بازتر شد. ما در مقابل طوفان خم ميشيم، ولي هيچ وقت نميشكنيم."

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۵۰:۲۴

روزي روزگاري جغدي در يك جنگل زندگي ميكرد كه با يك قو كه در درياچه زندگي ميكرد دوست بود. قو پادشاه تمام قو هاي درياچه بود و همه به او احترام ميگذاشتند و هروقت هركس مشكلي داشت به سراغ قو مي آمد تا او مشكلش را حل كند.
جغد فكر ميكرد كه چون قو پادشاه است، حتما او هم بايد پادشاه باشد تا بتوانند با هم دوست باشند. بخاطر همين هم الكي به قو گفته بود كه پادشاه تمام جغد هاي جنگل است.
يك روز صبح جغد از جنگل به سمت درياچه پرواز كرد تا قو را ببيند. وقتي به قو رسيد و سلام داد، دو تا از قوهاي درياچه به سراغ پادشاه آمدند تا مشكلشان را به او بگويند، پادشاه از جغد معذرت خواهي كرد و گفت: "چند لحظه صبر كن تا من با قوهاي درياچه صحبت كنم و زود پيش تو برگردم." و رفت.
جغد همينطور كه در اطراف درياچه پرواز ميكرد فكر ميكرد كه حتما بايد به قو نشان بدهد كه پادشاه جغدهاست وگرنه قو ديگر با او دوست نخواهد بود. در همين حال چشمش به يك لشكر سرباز افتاد كه در ميان جنگل اردو زده بودند.
سريع برگشت و به سراغ قو رفت. به او گفت بيا برويم تا سربازهايم را به تو نشان بدهم.
قو ميدانست كه جغد واقعا پادشاه نيست و اين حرف ها را ميزند تا او را تحت تاثير قرار دهد، ولي بخاطر اينكه غرور جغد را نشكند قبول كرد.
آنها پرواز كردند و بالاي سربازها رسيدند. سربازها داشتند آماده ميشدند كه به مبارزه با دشمن بروند.
قو گفت: "مگر اين سربازها به دستور تو به جنگ نميروند؟"
جغد گفت: "چرا همينطوره. الان من بهشون دستور ميدم كه فعلا نرن."
بعد هم پايين تر رفت و شروع كرد به هو هو كردن: "هووووو....هووووو...هووووو"
فرمانده وقتي چشمش به جغد افتاد به سربازانش گفت: "جغد خيلي بديمن است. امروز به جنگ نميرويم. چون ممكن است بدشانسي بياوريم و شكست بخوريم."
سه روز ديگر هم همين اتفاق افتاد. هرسه روز جغد و قو بالاي سر سربازان پرواز كردند و جغد هو هو كرد. روز آخر فرمانده گفت: "اين جغد همه ي برنامه هاي ما را به هم ريخته. بايد بگيريمش تا بي موقع هو هو نكنه."
و همه ي سربازها دويدند به سمت جغد. وقتي يكي از سربازها تور را به سمت جغد پرتاب كرد تا او را بگيرد، قو سريع او را به عقب هل داد تا در تور نيفتد و سريع پرواز كردند به سمت ديگر درياچه.
جغد كه خيلي ناراحت و خجالتزده شده بود از قو تشكر كرد و واقعيت را به او گفت.
قو هم گفت: "من از اول هم ميدانستم كه تو پادشاه نيستي. ولي اصلا براي من مهم نيست و من تو را همينطور كه هستي دوست دارم."
و آنها براي هميشه باهم دوست ماندند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۳۴:۴۲

خانواده ي موش ها در يك نانوايي زندگي ميكردند و از نان ها و كيك ها تغذيه ميكردند.
نانوا همه ي راه ها را براي بيرون كردن موش ها از نانوايي اش امتحان كرده بود و موفق نشده بود.
تا اينكه روزي تصميم گرفت دشمن اصلي موش ها يعني "گربه" را به نانوايي بياورد تا بلكه موش ها را بگيرد.
آن شب گربه به نانوايي آمد و چندتايي از موش هاي كوچولو را گرفت و آقاي نانوا آنها را از آنجا بيرون برد.
همه ي موش ها كه نگران شده بودند سريع بك جلسه گداشتند تا تصميم بگيرند چطور از دست گربه فرار كنند.
در جلسه هركدام از موش ها چيزي گفت و در نهايت تصميم گرفتند تا يك زنگوله به گردن گربه بيندازند تا هروقت گربه حركت كرد صداي آن را بشنوند.
يكي از موش هاي پير گفت: "حالا چه كسي حاضر است اين زنگوله را به گردن گربه بيندازد؟"
همه ي موش ها كه از گربه خيلي ميترسيدند سكوت كردند.
تا بلاخره دو موش جوان و شجاع دستشان را بالا گرفتند و گفتند : "ما زنگوله را به گردن گربه مي اندازيم."
همه شجاعت آنها را تشويق كردند و برايشان دست زدند.
فردا صبح يكي از موش ها جلوي گربه رفت و بلند به او گفت: "آهاي آقاي گربه! اگه ميتوني منو بگير."
و تا گربه آمد او را بگيد سريع شروع به دويدن كرد. گربه هم دنبال او دويد.
موش سريع خودش را به يك سوراخ رساند و پريد داخل سوراخ. گربه هم به دنبال موش دويد و سرش را داخل سوراخ كرد و چون جثه اش يزرگ بود همانجا گير گرد. در همين لحظه موش دومي سريع زنگوله را به گردن او انداخت.
به اين ترتيب هربار كه گربه به آنها نرديك ميشد، موش ها زود صداي رنكوله را ميشنيدند و فرار ميكردند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۳۰:۲۵

روزي روزگاري در يك جنگل سرسبز شيري زندگي ميكرد. آقا شير كه ديگه كم كم داشت پير ميشد نميتونست به سرعت قديم بدوه. بخاطر همينم خيلي وقتا نميتونست شكار كنه و گرسنه ميموند. 
يك روز همينطوري كه داشت در جنگل پرسه ميزد و دنبال غذا ميگشت به يك غار برخورد.
كمي داخل شد و بعد از اينكه همه جا رو خوب بو كرد با خودش گفت: "معلومه كه اينجا يه حيووني زندگي ميكنه."
تمام غار را گشت ولي هيچ حيوان زنده اي پيدا نكرد.
با خودش فكر كرد: داخل غار قايم ميشوم تا خيواني كه اينجا زندگي ميكند برگردد و بتوانم او را بگيرم.
اين غار خانه ي يك شغال بود. اين شغال هرروز صبح براي پيدا كردن غذا بيرون مي رفت و شب براي خوابيدن به غار برميگشت.
آن روز هم شغال بعد از اينكه غذايش را خورد به سمت خانه اش آمد. وقتي خيلي نزديك شد بنظرش آمد كه يك اتفاقي افتاده.
با خودش گفت: "چرا همه جا انقدر ساكته؟ جرا هيچ صدايي از پرنده ها و حشرات نمياد؟"
با احتياط نزديك شد و تصميم گرفت مطمئن بشه كه هيچ خطري وجود نداره. سريعا يك نقشه كشيد.
شروع كرد با غار صحبت كردن و گفت: "سلام غار عزيزم؟ حالت چطوره؟ چرا امروز انقدر ساكتي؟"
شير كه صداي شغال را شنيد با خودش فكر كرد: "حتما بخاطر من است كه همه جا ساكت است بايد قبل از اينكه شغال شك بكند سريع تر فكري بكنم."
شغال دوباره رو به غار فرياد زد: "مگه قول و قرارمون يادت رفته؟ قرار شد هروقت من برميگردم با هم سلام و احوالپرسي بكنيم."
شير سعي كرد كمي صدايش را نارك بكند و جواب داد: "به خونه خوش اومدي دوست عزيزم!"
وقتي پرنده ها و حشرات صداي غرش شير را شنيدند همگي ترسيدند و شروع كردند به جنب و جوش و سروصدا.
و شغال هم كه از شنيدن صداي شير شوكه شده بود، قبل از اينكه شير او را بگيرد سريع پا به فرار گذاشت و از آنجا دور شد.
شير مدت زيادي منتظر شغال ماند و وقتي ديد كه كه او نيامد فهميد كه گول خورده.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۲۷:۰۷

يك روز خانوم كلاغه از لونه اش اومد بيرون تا براي بچه هاش غذا پيدا كنه.
همينجوري كه داشت پرواز ميكرد يك كرم رو ديد كه روي علف ها راه ميرفت.
خيلي خوشحال شد كه يه غذاي خوب براي جوجه كلاغ هاش پيدا كرده. رفت و كرم رو با نوكش از روي زمين بلند كرد.
كرم كوچولو با ناراحتي به خانوم كلاغه گفت: "خانوم كلاغه، مادر من مريضه. اومدم براش غذا پيدا كنم. اگه براش غذا نبرم اون از گرسنگي ميميره."
سنجابه هم كه داشت از اونجا رد ميشد به خانوم كلاغه گفت: "راست ميگه. من مادرشو ديدم، طفلكي خيلي مريضه. لطفا بزار اون بره."
آقا لاك پشته كه روي يك تكه سنگ درحال استراحت بود گفت: "خانوم كلاغه خودش مادره. من مطمئنم كرم كوچولو رو ول ميكنه تا برگرده پيش مادرش و براش غذا ببره."
خانوم كلاغه از طرفي دلش براي كرم كوچولو ميسوخت، از طرفي هم فكر بچه هاي گرسنه ي خودش بود. كمي فكرد كرد و بعد كرم كوچولو رو روي زمين گذاشت.
بعد هم رفت و از روي درخت يه برگ كند و آورد براي كرم كوچولو و بهش گفت: "بيا كرم كوچولو اين برگو ببر براي مادرت ."
كرم كوچولو خيلي خوشحال شد و از خانوم كلاغه تشكر كرد و رفت پيش مادرش.
خانوم كلاغه هم با دست خالي به خونه برگشت.
وقتي رسيد به لونه، بچه كلاغ ها باهم كفتند: "مامان جون چي برامون غذا آوردي؟"
خانوم كلاغه با ناراحتي نگاهشون كرد و گفت: "ببخشيد بچه ها امشب نتونستم چيزي براتون پيدا كنم. فردا صبح زود ميرم و براتون غذا ميارم."
دوتا از جوجه كلاغ ها ناراحت شدند و با مادرشون قهر كردند. اما جوجه كلاغ سوم گفت: "عيبي نداره مامان جون. ما تا فردا صبح صبر ميكنيم."
نصفه شب شده بود ولي جوجه كلاغ ها از گرسنگي خوابشون نميبرد. خانوم كلاغه كه نگران بچه هاش بود از لونه بيرون اومد تا چيزي براي خوردن پيدا كنه.
همينجوري كه توي تاريكي شب پرواز ميكرد، يهو يه نوري روي علف ها ديد. جلوتر رفت و ديد كه كرم كوچولو داره روي علف ها راه ميره. نگو كه كرم كوچولو، كرم شب تاب بوده.
كرم كوچولو تا خانوم كلاغه رو ديد گفت: "چه خوب شد ديدمت خانوم كلاغه، داشتم دنبالت ميگشتم. لطفا دنبال من بيا."
خانوم كلاغه هم دنبال كرم كوچولو رفت تا به يه درخت بزرگ و سبز رسيدند. خانوم كلاغه خوب كه نگاه كرد ديد يه عالمه گردوي درشت سبز از درخت آويزونه.
خيلي خوشحال شد. از كرم كوچولو تشكر كرد، يه گردوي بزرگ از درخت كند و به لونه اش رفت.
جوجه كلاغ ها وقتي گردو رو ديدند خيلي ذوق كردند و دست زدند و رقصيدند. يكي از جوجه كلاغ ها از مادرش پرسيد:
"اين گردو رو از كجا پيدا كردي مامان؟"
خانوم كلاغه هم همينطور كه گردو رو بين بچه ها تقسيم ميكرد، همه ي داستان رو براشون تعريف كرد.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ]