تور آنتالیا
ویزای تایوان
خدمات VFS
تور کانادا
خرید توتون پیپ
مرکز خرید پیپ در تهران
خرید بک لینک
وبلاگ راديو كودك
درباره من
موضوعات
    موضوعي ثبت نشده است
نويسندگان
برچسب ها
عضویت در خبرنامه
    عضویت لغو عضویت

ورود اعضا
    نام کاربری :
    پسورد :

عضویت در سایت
    نام کاربری :
    پسورد :
    تکرار پسورد:
    ایمیل :
    نام اصلی :

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۲۳:۲۷

يك روز اردك كوچولو به دور و برش نگاه كرد و همه ي اردك ها را ديد.
با خودش فكركرد: "من درست شبيه اردك هاي ديگر هستم. هيچ فرقي باهم نداريم!"
ولي او دلش ميخواست جور ديگري باشد، نه شبيه همه!
با خودش گفت:
"اگر يك پرنده بودم ميتوانستم آواز بخوانم.
اگر يك پنگوئن بودم ميتوانستم روي يخ ها ليز بخورم.
اگر يك خفاش بودم ميتوانستم سرو ته از شاخه ها آويزان بشوم.
اگر يك لاك پشت بودم ميتوانستم توي لاكم قايم بشوم.
يا اگر زرافه بودم ميتوانستم با گردن درازم ببينم آن بالا بالاها چه خبر است.
حتي اگر كانگورو بودم... ميتوانستم كلي بالا و پايين بپرم.
فكرشو بكن... اگر يك نهنگ بودم ميتوانستم در دريا شنا كنم.
ولي.. اگر يك شير بودم ميتوانستم غرش كنم.
پس رفت پيش آقاي شير و غرش كرد :" كواك... كواك...!"
اما آقاي شير اصلا به اردك كوچولو محل نگذاشت.
اردك كوچولو رفت دم گوش شير و بلندتر گفت: " كواك... كواك...!"
آقاي شير هم كه اصلا از سروصدا خوشش نمي آمد بلند شد و به سمت اردك كوچولو آمد.
اردك كوچولو جيغ كشيد و فرار كرد
ار روي بوته ها پريد
توي بركه شنا كرد
روي گل ها ليز خورد
بال بال زد و دويد
تا رسيد به بقيه ي اردك ها.
و آقاي شير ديگه نتونست پيداش كنه.
با خودش فكر كرد خيلي هم بد نيست كه شبيه ارك هاي ديگر است. شايد اينجوري بهتر باشد.
البته نه هميشه...

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۱۸:۳۶

يكي بود يكي نبودغير از خدا هيچكس نبود. يك گربه بود و يك طُرقه بود و يك خروس خوشگل و چاق و چله كه ته جنگل، تو يك كلبه چوبي سه تائي با هم زندگي مي‌كردند.گربه پالتو پوستي داشت. طرقه هم تن خودش يك نيم تنه مخملي داشت. اما خروس تپلي، بس كه پرهاش قشنگ بود و رنگ به رنگ بود، حيفش مي‌آمد چيزي روي آن تنش كند. دمش نيلي بود و شكمش سياه و سرخ و نارنجي. اما پرهاي سينه و شانه و پشتش زرد بود، و تو آفتاب كه واميستاد مثل طلا برق برق مي‌زد. و چون به طلا «زر» هم مي‌گويند و «زر» و «پر» هم‌قافيه‌اند، گربه و طرقه اسم رفيق تپلي خودشان را، براي قشنگي، گذاشته بودند:«خروس زريِ پيرهن پري». يعني خروسي كه به رنگ طلاست و پيراهنش از پر است.
آنها در آن گوشه دنج جنگل سه تائي، شاد و خرم براي خودشان زندگي مي‌كردند و غم و غصه راه خانه‌شان را بلد نبود. تا اينكه روزي از روزها طرقه با اخم و روي به هم كشيده و اوقات تلخ گربه را كناري كشيد و يك جوري كه خروس زري نفهمد، به‌اش گفت:دادا پيشي جون!پيشي گفت: جونِ دادا پيشي!طرقه گفت: دادا پيشي جون، هيچ خبر داري اين خاله روباهه كه اومده اون ورِ رودخونه برا خودش آلونك درست كرده پيش خودش چه نقشه‌اي چيده؟پيشي: نه طرقه جون، هيچ خبري ندارم. مگه چه نقشه‌اي چيده؟طرقه: حدس كه مي‌توني بزنيپيشي گفت: شايد واسه رفيقمون... آره؟
پيرهن پري هم كه از قضيه روباهه خبر نداشت، براي خودش بي‌خيالِ بي‌خيال خوش و خرم بود... هرروز صبح، كله سحر از خواب بيدار مي‌شد، مي‌آمد لب پنجره كلبه‌شون، بال‌هاي خوشگلش را مي‌كوبيد به هم، صداي قشنگش را بلند مي‌كرد و مي‌خواند:
«قوقولي قوقو سحر شدسياهي دربه درشدفرشته ها دويدنستاره ها رو چيدنخورشيد خانم در اومدبا يك شفق سراومدتا شب نكرده حاشابچه ها بياين تماشا!»
آن وقت طرقه و پيشي پا مي‌شدند، همه با لب خندان به هم صبح به خير مي‌گفتند و لباس‌هايشان را مي‌پوشيدند و بعد هرسه با هم راه مي‌افتادند مي‌رفتند لب چشمه، دست و روشان را مي‌شستند، خودشان را تميز مي‌كردند، مي‌آمدند صبحانه‌شان را مي‌خوردند و به كارهاي زندگي‌شان مي‌رسيدند و، همين‌طور... تا دوباره شب مي‌شد.
زمستون و باهار اومد و رفت. تابستونم گذشت. تا قصل پاييز اومد و هوا كم كم سرد شد.
يه روز صبح بعد از اينكه صبحونه شون رو خوردند. گربه و طرقه رو كردن به خروس زري و گفتن: "خروس زري جون! پيرهن پري جون! ما بايد براي روشن كردن آتيش به اون دوردوراي جنگل بريم.
چون كه هم تا اونجا اومدن كار تو نيست و خسته ميشي، دوما كه نميتونيم خونه رو تنها بذاريم.
اما بايد خوب حواستو جمع كني. چون آقا روباهه همين دور و براست و ممكنه بخواد بيا تو رو گول بزنه و با خودش ببره.
پس اگه آقا روباهه اومد اين طرفا، هرچي هم كه گفت تو از خونه بيرون نمياي، ميدوني چرا؟ چون كه:
روباهه دمش درازهحيله چي و حقه بازه
تا چشم به هم بداريمي‌بيني كه سر نداري
كله پا شدي تو قندوننه دل داري نه سنگ دون."
خروس زري هم قول داد كه حواسشو جمع كنه و اصلا نزديك روباه نشه.
روباه ناقلا كه همان نزديكي پشت بُته مُته‌ها قايم شده بود، آنقدر صبر كرد تا طرقه و پيشي خوب دور شدند... آن‌وقت آمد زير پنجره نشست سازش را كوك كرد و شروع كرد به زدن، صداشم انداخت به سرش و شروع كرد به خواندن:
«اي خروس سحريچش نخود سينه زري!
پيرهن زر به برت بود پيش از اين؟تاج ياقوت به سرت بود پيش از اين؟
شنيدم رنگ پرت رفته. ببينم پرِتو!ياقوتِ تاجِ سرت ريخته، ببينم سَرِتو!»
خروس زري پيرهن پري كه اين حرف را شنيد، اوقاتش چنان تلخ شد كه همه نصيحت‌هاي گربه و طرقه يك‌سر از يادش رفت... جَلدي پريد پنجره را باز كرد، بادي به گلو انداخت و گفت:
«به سفيد كه گفتن «زنگيه»معلومه كه از چشم تنگيه
اگه خروس زري منماگه پيرهن پري منم
نه پرم رنگش رفتهنه سرم تاجش ريخته
«پيرهن زر به برت بود» چيه؟ هست!«تاج ياقوت به سرت بود» چيه؟ هست!
پرايِ زر؟ ايناهاش، اين پَر من!ياقوت سَر؟ ايناهاش اين سَرِ من!»
خروس زري براي اينكه روباه ببيند كه نه رنگش رفته و نه تاج سرش ريخته سرش را تا سينه از توي پنجره آورد بيرون. و روباه هم كه منتظر همين بود، ديگر امانش نداد: پريد و گرفت كشيدش پايين، چار تا پا داشت، چار تا پاي ديگر هم قرض كرد و دويد طرف لانه‌اش.
خروس زري پيرهن پري كه تازه نصيحت رفيق‌هايش يادش آمده بود، شروع كرد به جيغ و داد كردن:
«ـ گربه جان!اي امان!آقا روبا برد منو!ـ طرقه جان!اي فغان!آقا روبا خورد منو!»
دست بر قضا گربه و طرقه كه هنوز چنداني از كلبه دور نشده بودند، جيغ و داد رفيقشان خروس زري پيرهن پري را شنيدند و بدو بدو خودشان را رساندند به روباه. اين يكي توكش زد. آن يكي پنجولش كشيد، اين يكي پنجولش كشيد، آن يكي توكش زد... آنقدر كه روباهه ديگر نتوانست طاقت بياره: خروس زريِ پيرهن پري را ول كرد، سر خودش را گرفت، چهار تا پا داشت، چهار تا پاي ديگر هم قرض كرد و دِ فرار.
فرداي اون روز آقا روباهه دوباره اومد زير پنجره و همون شعرو خوند. ولي خروس زري كه ديگه درس خوبي گرفته بود و حسابي مراقب بود، اصلا پنجره رو باز نكرد و هيچ صدايي ازش درنيومد.
روباه كه اينجور ديد، كوك سازش را عوض كرد و شروع كرد به زدن يك آهنگ ديگر و خواند كه:
ديروز زن مَش ماشالا بي‌دردمرغاي محله رو خبر كرد
پاشيد واسشون يك چنگه چينهگفت:«زود بخورين خروس نبينه!»
وقتي كه چراشو پرسيدم منگفتش:«با خروس زري بدَم من!»
خروس زري پيرهن پري كه اين را شنيد، انگار غم عالم را گذاشتند رو دلش. دل كوچولوش گورپ و گورپ شروع كرد به زدن، اشك تو چشم‌هاي گردش جمع شد. هرچه كرد خودداري كنه نتوانست و بالاخره طاقتش تمام شد، پنجره را باز كرد، سرش را آورد بيرون و گفت:«آقا روباه! بي‌زحمت ممكنه بفرمائين زن مَش ماشالا بي‌درد سر چي اين‌جور با من بد شده؟»
روباهه رفت جلو و بيخ خِرِ خروس زري پيرهن پري را چسبيد و كشيدش پائين و گذاشتش زير بغلش، سازش را هم برداشت و... برو كه رفتي! منتها اين بار گلوي خروس زري را هم گرفته بود كه نتواند سر و صدا راه بيندازد و گربه و طرقه را صدا كند. اما... نگو كه گربه فراموش كرده بود تبرش را بردارد، از ميان راه برگشته بودند. اين بود كه به موقع سررسيدند و روباه را كتك مفصلي زدند. خروس زري را كه طفلك چيزي نمانده بود خفه بشود، برداشتند آوردند به كلبه‌شان. مشت و مالش دادند و حالش را جا آوردند.
روز سوم روباه اومد و دوباره كوك سازش را عوض كرد، يك آهنگ ديگر زد و اين‌جور خواند:
اي خروس سحريچشم نخود سينه زري
پيرهنت از پرِ زردپرِ دُمبت لاجورد
خَلعت زر به بَرِتتاج ياقوت به سَرِت
اين دَفه پسته دارمپسته سر بسته دارم
فندق نشكسته دارمانار بي‌هسته دارم...
اگر خواستي ببيني چاكرتودرآر از پنجره بيرون سرتو!
خروس زري كه همون جور ساكت و صامت تو كلبه نشسته بود و حرص ميخورد، اين بار ديگه از كوره در رفت، يه ذره لاي پنجره رو باز كرد و گفت :"ببيم آقا روباهه، بيخود وقت خودتو تلف نكن:
اگه تا نصف شبم ساز بزني
جور به جور هي زير آواز بزني
ديگه نيستم خروس، اين دفعه خرم
بازم از حرفات اگر گول بخورم!"
روباه هم كه همينو ميخواست تا ديد خروس زري سرشو از پنجره داده بيرون، جلدي جست، گلوشو گرفت كشيدش پايي و چهار تا پا داشت، چهارتا هم قرض كرد و مث برق و باد رفت به لونه اش.
گربه و طرقه آن دور دورهاي جنگل، تا جايي كه توانستند هيزم جمع كردند و رو هم گذاشتند تا خوب خسته شدند. آن وقت به تل هيزمي كه جمع كرده بودند، نگاهي كردند و گفتند: گربه: «خوب! حالا ديگه مي‌تونيم با خيال راحت برگرديم خونه، يه چيزي بخوريم و بگيريم بخوابيم،»طرقه: «كه از فردا صبح بيائيم و خورده خورده اين هيزما رو ببريم پشت كلبه‌مون انبار كنيم واسه زمستون.»آن‌وقت دست هم را گرفتند و دو تايي آوازخوانان و شلنگ اندازان آمدند و آمدند تا رسيدند به كلبه‌شان اما هرچه در زدند ديدند نه خير، از سنگ و علف صدا درمي‌آيد كه از خروس زري پيرهن پري درنمي‌آيد.
طرقه و گربه كه فهميده بودند قضيه از چه قراره، پشت كلبه روباه رفتند و با يكديگر شروع كردند به خواندن:
«دور جهون ميگردم
شلون شلون ميگردم
واسه مرغ و خروسام
پي يه چوپون ميگردم.
چوپومن دم درازو
نه غرغرو نه نازو
پوزه اش باريك و وزنش
دو من و نيم به ترازو»
 روباهه كه هنوز سراغ خزوس زري نرفته بود، وقتي كه اينو شنيد خيلي خوشحال شد كه ميتونه چوپون گوسفندها بشه و هرروز يكي شونو برداره بياره توي لونه اش و دلي از عزا دربياره.روباهه خروس زري پيرهن پري را گذاشت زير بغلش و از همان ته لانه فرياد زد:
«مطلبتو شنيدموايسا كه خوب رسيدم
خدا خواسته تو اين كارحق برسه به حقدار
واسه كه اين كمينهيه عمره كارش اينه
تعريف خود نباشهاين كار ارث باباشه.»
اين را گفت و از توي لانه با هزار اميد و آرزو جست زد بيرون كه گربه و طرقه امانش ندادند. خودشان را انداختند روي او، و تا روباه آمد بفهمد دنيا دست كيست، آنقدر كتك خورده بود كه زمين و زمان دور سرش مي‌چرخيد. پنجه‌هاي تيز گربه و نوك محكم طرقه يك جاي سالم توي تن روباه حقه‌باز دَله باقي نگذاشت.
از اونجايي كه خروس زري پيرهن پري آنقدري كه لازمش بود تنبيه شده بود و سرش به سنگ روزگار خورده بود، طرقه و گربه ديگر چيزي به روش نياوردند و ديگر از اين بابت چيزي نگفتند تا رفيقشان بيش از اين‌ها شرمساري نبرد.هر سه دست تو دست هم انداختند و همان‌جور كه با هم دَم گرفته بودند و مي‌خواندند، به طرف كلبه‌شان راه افتادند:
«روباهه رو چزونديمتا كوه قاف دوونديمدماغشو سوزونديم
طمع از راه دَرِش كردبيچاره و مَنتَرِش كردخام طمعي بلاش شدكتك خورد آش و لاش شد.هركه دَلَه‌ س، ذليلهمُخلصش عزرائيلههركه اسيرِ آزتردساش از پاهاش درازتر!»

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۴:۱۴:۵۰

يه روزي روزگاري توي يه دشت بزرگ و سرسبز يه عده اسب زندكي ميكردند. اونا همه جا باهم ميرفتن و هميشه پيش هم بودن. روزا ميرفتن از دشت هاي سرسبز علف ميخوردن و از چشمه ي خنكي كه داشتن آب ميخوردن. بچه ها باهم ميدويدن و بازي ميكردن.
بين اين اسب ها يه كره اسب خوشگل هم بود كه يه فرقي با اسب هاي ديگه داشت. اون روي سرش يه شاخ خيلي قشنگ داشت. اسم اين كره اسب "شاخدار" بود.
بچه ها همه ي اسب ها شاخدار رو خيلي دوست داشتن، ولي خودش اصلا از شاخش خوشش نميومد. دلش ميخواست شكل اسب هاي ديگه باشه. احساس ميكرد اين شاخ مزاحمشه.
پيش خودش ميگفت : آخه اين شاخ به چه درد من ميخوره؟ اصلنم قشنگ نيست. من دلم ميخواد شكل اسب هاي ديگه باشم.
تا اينكه يه روز گذاشت و از پيش اسب ها رفت. رفت تا شاخشو يه جوري ببره يا از بين ببره. همينجوري كه تنها به راهش ادامه ميداد، يهو توي آسمون، اونور دشت، چشمش به يه رنگين كمون خيلي خوشگل افتاد. نه يكي، چند تا رنگين كمون.
انقد محو تماشاي اونها شد كه شاخش يادش رفت. دويد به سمت رنگين كمون ها. دويد و دويد تا يهو چشمش به يه صحنه ي خيلي عجيب و قشنگ افتاد. شاخدار خيلي تعجب كرده بود. كلي اسب اونجا بود كه مثل خودش شاخ داشتن.
و تازه.... از شاخ هركدوم از اسب ها يه رنگين كمون خيلي خوشگل بيرون اومده بود. شاخدار هاج و واج داشت نگاهشون ميكرد كه اسب ها اونو ديدند.
همه اومدن به سمتش و بهش سلام دادن: سلام. تو چه تك شاخ خوشگلي هستي. عجب شاخي داري!
شاخدار گفت: تك شاخ؟ تك شاخ چيه؟ من يه اسبم.
تك شاخ ها بهش گفتن كه به اسب هايي كه يه شاخ روي صورتشون دارن ميگر تك شاخ. تك شاخ ها توي باغ وحش ها يا توي كتاباي علمي نيستن. اونا فقط توي روياها زندگي ميكنن.
و تازه شاخشون يه چيز بي مصرف نيست. بلكه يه شاخ جادوييه و كمترين كارش اينه كه از توش رنگين كمون دربياد.
و بعد بهش ياد دادن چجوري از شاخش استفاده كنه.
شاخدار خيلي خيلي خوشحال بود كه با اينكه شبيه اسب هاي ديگه نيست، ولي يه موجود رويايي منحصر بفرده. با اينحال دلش براي خونواده ي اسب ها تنگ ميشد.
بخاطرهمينم برگشت پيششون تا بهشون نشون بده با شاخش چيكار ميتونه بكنه

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۳۱:۳۹

روزي روزگاري يك عمو آسياباني بود كه يك سيبيل خيلي خيلي گنده داشت.
سيبييلش از بناگوش دررفته بود و وقتي توي آسياب داشت گندم ها رو آرد ميكرد، سيبيلاش از پنجره ميومدن بيرون.
عمو آسيابان سيبيلاشو خيلي خيلي دوست داشت و مواظبشون بود.
هرروز اونا رو شونه ميكرد و تاب ميداد. بهشون روغن ميزد و خلاصه هميشه مراقبشون بود.
يه روزي كه آسيابان غذايي براي خوردن نداشت، سيبيل پيش خودش فكر كرد:
"هميشه عمو آسيابان مراقب منه، شونه ام ميكنه، بهم روغن ميزنه
ايندفعه نوبت منه كه براش يه كاري انجام بدم. بايد برم براي عمو غذا بيارم."
بعد سيبيل بلند شد و رفت. از كوه ها گذشت، از ميون رودخونه رد شد. از دشت ها و جنگل ها هم گذشت...
تا رسيد به قصر آقا ديوه. آقا ديوه توي قصرش نشسته بود و يه ديگ پلو با يه ديگچه ي خورشت گذاشته بود جلوش و داشت غذا ميخورد.
سيبيل رفت ديگ و ديگچه رو برداشت و راه افتاد بره پيش عمو.
ديوه كه عصباني شده بود گفت: "آهاي... كي به تو اجازه داده غذاي منو برداري ببري؟"
سيبيل يه نگاهي به ديو كرد و گفت: "هيس! هيچي نگو. عمو حسابي گرسنه شه، اگه اين غذا رو براش نبرم حسابي عصباني ميشه و مياد سراغت."
ديوه با خودش فكر كرد: "اگه سيبيل ِ عمو انقدر بزرگه، پس خودش حتما خيلي بزرگتره. اگه بياد سراغ من معلوم نيست چه بلايي سرم بياره."
بخاطر همينم هيچي نگفت و سيبيل غذاها رو آورد براي عمو آسيابان تا بخوره و ديگه گرسنه نباشه.
بعدش با خودش گفت: "عمو كه انقدر واسه من زحمت ميكشه، براي مردم زحمت ميكشه و گندم ها رو آسياب ميكنه، حيفه كه پول نداشته باشه.
بايد برم براش پول بيارم."
بعدم راه افتاد بره سراغ ديوه كه كلي از پول ها و طلا ها و جواهرات مردم رو با ترسوندشون ازشون گرفته بود.
از درياها و كوه ها و جنگل ها و دشت ها رد شد تا رسيد به قصر ديوه.
رفت و همه ي طلاها و پول هاي ديوه رو برداشت و راه افتاد.
ديوه گفت: "چيكار داري ميكني؟ اين طلاها مال منه!"
سيبيل گفت: "هيس! هيچي نگو. عمو پول نداره. اگه اين طلاها رو براش نبرم عصباني ميشه و مياد سراغت."
ديوه از ترسش هيچي نگفت تا سيبيل طلاها رو بياره پيش عمو.
عمو آسيابان كه از ديدن پول ها و طلاها خيلي خوشحال شده بود اونا رو بين همه ي مردم شهر تقسيم كرد و يه مقداريشم خودش برداشت تا باهاش واسه خودش خونه بسازه.
از اون ببعد عمو آسيابان و سيبيلش به خوبي اونجا زندگي كردن و مراقب همديگه بودن.
ديوه هم از ترس عمو ديگه هيچوقت مردمو اذيت نكرد و طلاهاي كسي رو ازش نگرفت.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۲۸:۵۳

ماهك كوچولو خونه ي مادر بزرگ و پدربزرگش رو خيلي دوست داشت.
خونه ي آنها يك حياط كوچك نقلي داشت با يك حوض كوچك نقلي كه توش سه تا ماهي قرمز كوچولو بود. يه درخت خوشگل هم توي حياط بود كه عصرها سايه اش مي افتاد روي حوض.
ماهك هروقت كه به ديدن پدربزرگ و مادربزرگش مي اومد يك كمي نون خشك برميداشت و ميرفت لب حوض، پاهاشو ميكرد توي حوض و به ماهي ها غذا ميداد.
ماهي ها تند و تند شنا ميكردن و ميومدن دور پاهاي ماهك جمع ميشدن تا غذا بخورن. ماهك هم قلقلكش ميومد و غش غش ميخنديد.
بعضي شب ها هم پدربزرگ فواره رو روشن ميكرد و يه هندونه ي بزرگ مينداخت توي آب تا حسابي خنك بشه.
بعدم با كمك ماهك زيرانداز رو مي آوردن و پهن ميكردن و شام رو اونجا توي حياط، پيش ماهي ها ميخوردن.
ماهك انقدر ماهي كوچولوها رو دوست داشت كه دلش ميخواست هرروز اونها رو ببينه.
بخاطر همينم يك روز كه مادرش صداش زد تا پاهاشو از توي حوض دربياره تا برگردن به خونه ي خودشون، به مادرش گفت: "مامان... ميشه اون ماهي كه از همه كوچيكتره رو با خودمون ببريم خونه و بندازيمش توي تنگ ؟"
مادرش گفت: "ماهك جون اما تنگ خونه ي ما براي اين ماهي ها كوچيكه. ماهي كوچولو دلش ميگيره. تازه دلش براي مادربزرگ هم تنگ ميشه."
اما ماهك شروع كرد به اصرار كردن: "مامان من خودم همش مراقبشم، باهاش حرف ميزنم تا دلش براي مادربزرگ تنگ نشه. مامان... لطفا اجازه بده."
مادربزرگ از توي خونه اومد بيرون و گفت: "ببينم ماهك جون.. تو دوس داري بري توي يه اتاق خيلي كوچيك كه نتوني توش بدوي و بازي كني، بدون پدر و مادرت زندگي كني؟"
ماهك گفت: "معلومه كه نه... من خونه ي خودمون رو دوست دارم. دلم ميخواد پيش مامان و بابام باشم."
مادربزرگ گفت: "آهان... ديدي... پس چجوري دلت مياد اين ماهي كوچولو رو از مامان و باباش جدا كني و ببريش توي يه جاي خيلي كوچيك؟ مگه تو ماهي ها رو دوست نداري؟"
ماهك كمي فكر كرد و گفت: "چرا. من ماهي ها رو خيلي دوست دارم. دلم نميخواد ماهي كوچولو غصه بخوره. ميزارم پيش پدر مادرش بمونه. خودم هر هفته ميام باهاشون بازي ميكنم و بهشون غذا ميدم."
مادربزرگ ماهك، اونو بوسيد و  ماهك از ماهي ها خداحافظي كرد و بهشون گفت: "زود برميگردم پيشتون." و بعد با مادرش به خونه رفت.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۲۴:۴۱

يكي بود يكي نبود
يه سرزميني بود توي قطب جنوب كه كلي پنگوئن باهم اونجا زندگي ميكردن.
پنگوئن ها از دريا ماهي ميگرفتن و ميخوردن، روي يخ ها ليز ميخوردن و باهم بازي ميكردن و خلاصه حسابي خوشحال بودن.
برفي هم، كه يه پنگوئن كوچولوي بامزه بود، با پدر و مادرش اونجا زندگي ميكرد.
اما برفي از ديدن برف ها خسته شده بود،
از ليز خوردن روي يخ ها هم همينطور.
برفي دلش نميخواست ديگه ماهي بخوره. دلش ميخواست چيزاي جديد رو امتحان كنه.
اما به هرجا كه نگاه ميكرد، فقط برف و يخ و ماهي و پنگوئن ميديد.
تا اينكه روزي يك كشتي به سرزمين اونها اومد كه چندتا آدم داخلش بودن.
همه ي پنگوئن ها از ديدن اين كشتي وحشت كردند و تصميم گرفتند از اونجا دور بشن و برن جاييكه دست آدم ها بهشون نرسه.
اما برفي دلش ميخواست آدم ها رو ببينه و از ازشون سوال كنه آيا جايي كه اونها ازش اومدن هم پر از برف و يخه؟ آيا اونها هم هميشه ماهي ميخورن؟
مادر و پدر برفي بهش گفتن: "برفي جون، آدم ها خيلي خطرناكن! اونا ممكنه تو رو بردارن و با خودشون ببرن. ولي ما براي زندگي توي قطب ساخته شديم و نميتونيم جاهاي ديگه زندگي كنيم."
ولي برفي يواشكي از مادر پدرش جدا شد و اومد به سمت كشتي.
داشت از پايين به همه جا سرك ميكشيد كه يه پسر كوچولو رو ديد. پسر كوچولو به برفي لبخند زد، برفي هم به اون لبخند زد.
و اونها باهم دوست شدن و باهم بازي كردن.
ظهر شد و وقت برگشتن پسر كوچولو بود، كشتي بايد راه مي افتاد به سمت كشور خودشون.
برفي دلش ميخواست بره و جايي كه پسركوچولو توش زندگي ميكرد رو ببينه، ولي دلش براي پدر و مادر و دوستاش تنگ ميشد.
اما تصميمشو گرفت، با خودش گفت: "ميرم دنيا رو ميبينم و دوباره برميگردم پيش پنگوئن ها."
برفي با پسربچه رفت توي كشتي و راه افتادن.
وفتي رسيدند، برفي جايي رو ديد كه تا حالا توي عمرش نديده بود. خيابون ها، درخت ها، ماشين ها و آدم ها. هيچ خبري از برف و يخ نبود. 
برفي از ديدن اونجا خيلي هيجانزده شده بود.
پسربچه برفي رو با خودش به خونه شون برد. توي خونه مامان پسربچه براش پنكيك با مرباي آلبالو درست كرد، و پسربچه يواشكي يكي هم به برفي داد.
برفي با خودش گفت: "عجب چيز خوشمزه ايه! از ماهي هم خوشمزه تره."
فرداي اون روز پسربچه به مدرسه رفت و برفي توي خونه تنها موند.
حوصله اش سر رفته بود، بخاطر همين هم اومد توي حياط.
چندتا بچه توي حياط مشغول بازي بودند، تا برفي رو ديدن شروع كردن به اذيت كردن برفي.
به سمتش آشغال پرت كردن و نزديك بود بگيرنش كه برفي تونست فرار كنه و بياد توي خونه.
برفي نميدونست كه همه ي آدم ها مثل پسربچه و خونواده اش مهربون نيستن و بعضي ها ممكنه به اون آسيب برسونن.
روزها گذشت، برفي و پسربچه با هم بازي ميكردند و خوراكي هاي خوشمزه ميخوردند.
تا اينكه يك روز، برفي توي آشپزخونه چشمش افتاد به يك ماهي كه مامان پسربچه ميخواست باهاش شام درست كنه.
برفي وقتي ماهي رو ديد، ياد خونه ي خودش افتاد، ياد پدر و مادرش كه حتما نگرانش بودن و ياد دوستاش و ليز خوردن روي يخ ها.
برفي كلي چيزهاي جديد ديده بود و خوراكي هاي جديد خورده بود، ولي حالا دلش ميخواست برگرده به سرزمين خودش.
پسربچه و مادر و پدرش وقتي ديدن كه برفي غمگينه، فهمميدن كه بايد اونو به خونه اش برگردونن.
 برفي و پسربچه از هم خداحافظي كردن و به هم لبخند زدن، مثل روز اول.
و بعد برفي به خونه اش برگشت، پيش پدر و مادرش.
تا همه چيز رو براي اونا تعريف كنه.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۲۰:۲۱

يكي بود يكي نبود
يه خاله پيرزني بود كه توي خونه ي كوچيكش تنها زندگي ميكرد.
خونه ي خاله پيرزن خيلي كوچولو بود، يه حياط نقلي و كوچولو هم داشت.
هرروز دم غروب كه ميشد، سماورشو روشن ميكرد، ميرفت حياط رو آب و جارو ميكرد.
يه لقمه نون و پنير با چايي ميخورد و سماورو خاموش ميكرد و ميخوابيد.
يكي از روزهاي پاييز كه هوا حسابي سرد شده بود و بارون شديدي ميومد.
خاله پيرزن توي خونه اش نون و پنير و چايي اش رو خورده بود، و ميخواست كم كم بخوابه كه
يهو صداي در اومد: تق تق تق....
خاله پيرزن بلند شد و گفت:
"كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"
 
"منم منم... گنجشك كوچولو...
باد مياد... بارون مياد....
سرده هوا... جا ندارم...
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن دلش براي گنجشك كوچولو سوخت و راهش داد توي خونه.
يه حوله بهش داد كه خودشو خشك كنه و يه گوشه بگيره بخوابه.
داشتن ميخوابيدن كه دوباره صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"
 
"منم منم... سگ باوفا...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن يه كمي فكر كرد و بعد گفت: "عيبي نداره، تو هم بيا تو."
يه حوله بهش داد كه خودشو خشك كنه و بگيره بخوابه.
داشتن ميخوابيدن كه دوباره صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"
 
"منم منم... خانوم مرغه...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن گفت: "تو كه جايي نميگيري، تو هم بيا تو."
دوباره اومدن بخوابن كه صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"
 
"منم منم... آقا گاوه...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن يه نگاهي به خونه كوچولوش انداخت و گفت:
"باشه تو هم بيا، فقط بايد با هم مهربون تر باشيم تا هممون بتونيم بخوابيم."
گاوه هم اومد تو و خودشو خشك كرد و داشتن ميخوابيدن كه
باز صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"
 
"منم منم... گربه ملوس...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن كه دلش نميومد گربه تو بارون خيس بشه درو باز كرد تا بياد تو خونه.
بلاخره همه اومدن و گرفتن خوابيدن.
فردا صبح كه خاله پيرزن از خواب بيدار شد، ديد سماور روشنه و سفره ي صبحانه پهنه، نون تازه توي سفره ست و حياط هم آب و جارو شده.
حيوون ها صبح زود از خواب بيدار شده بودن و همه چيز رو آماده كرده بودن.
بلند شد دست و روش شست و همه با هم صبحونه خوردن و گفتن و خنديدن.
بعد صبحونه، خاله پيرزن رو كرد به حيوون ها گفت:
"خب عزيزاي من... ديگه كم كم وقت رفتنه. چون خودتون ميبينيد كه خونه ي من خيلي كوچولو موچولوئه.
براي همه شما جا نداره، پس بايد برين. آقا سگه شما ميري؟"
سگه گفت:
"من كه واق واق ميكنم برات
دزدا رو چلاق ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن دلش براي سگه سوخت و گفت: "باشه آقا سگه تو بمون."
گربه ملوسه از اونور اتاق گفت:
" من كه ميو ميو ميكنم برات
موشها رو چپو ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن كه دلش نميومد هيچ كس رو ناراحت كنه گفت: "خيله خب. تو هم بمون."
گنجشكه از بالاي طاقچه گفت:
"من كه جيك و جيك ميكنم برات
تخم كوچيك ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن گفت: "تو هم كه جايي رو نميگيري گنجشك كوچولو، تو هم بمون."
آقا گاوه هم گفت:
" من كه مو مو ميكنم برات
خرمنو درو ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن خنديد و گفت : "آقا گاوه تو هم بمون."
از اون طرف خانوم مرغه اومد و گفت:
"من كه قد قد ميكنم برات
تخم بزرگ ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن گفت: "عيبي نداره خانوم مرغه، شما هم پيش ما بمون."
و از اون ببعد اونا با هم ديگه زندگي كردن و به همديگه كمك كردن.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۱۷:۳۶

يكي بود يكي نبود
يك پسربچه اي بود به اسم امير كه با پدر و مادرش در خانه شان زندگي ميكردند.
يك روز كه مادر امير داشت در آشپزخانه ماكاروني درست ميكرد، امير لباس گرگي اش را پوشيد و شروع كرد به شيطنت.
از پله ها بالا و پايين ميرفت و صداهاي عجيب و غريب درمياورد.
همه چيز را به هم ميريخت و خلاصه حسابي شلوغ كاري ميكرد.
همينطور كه داشت ميدويد، به ليوان چايي پدرش خورد و آن را ريخت.
مادرش كه حسابي عصباني شده بود گفت: "امير... چرا وحشي بازي درمياري؟ زود برو به اتاقت."
امير هم رفت به اتاقش و روي تختش دراز كشيد.
او دلش نميخواست ليوان چايي بابا را بريزد، فقط دلش ميخواست كمي شيطنت كند.
همينجوري كه داشت فكر ميكرد، خوابش برد، و توي خوابش ديد كه در اتاقش جنگلي ميرويد.
رودخانه اي ميان جنگل بود و تخت او هم تبديل شد به قايقي كه با آن در رودخانه حركت ميكرد.
همينطور كه قايق حركت ميكرد رسيد به جايي بين درخت ها
كه پر از موجودات عجيب و غريب بود.
موجودات عجيب و غريب دور امير جمع شدند
امير پرسيد: "اينجا كجاست؟ شما كي هستيد؟"
و آنها جواب دادند: "اينجا سرزمين وحشي هاست و ما هم وحشي هستيم."
آنها به لباس گرگي امير نگاه كردند و گفتند: "تو بايد پادشاه وحشي ها بشوي."
و يك تاج بر سر او گذاشتند.
امير كه پادشاه وحشي ها شده بود فرياد زد: "حالا.... وحشي بازي را شروع ميكنيم."
و شروع كردند به وحشي بازي.
انقدر وحشي بازي كردند تا خسته شدند و روي زمين دراز كشيدند.
امير همينطور كه روي زمين دراز كشيده بود احساس كرد بوي ماكاروني مادرش به دماغش ميخورد.
دلش براي خانه و پدر و مادرش تنگ شده بود.
سوار قايقش شد و از وحشي ها خداحافظي كرد.
وحشي ها كه از رفتن پادشاهشان ناراحت بودند براي او دست تكان دادند.
امير چشم هايش را باز كرد و ديد كه مادرش يك بشقاب ماكاروني روي ميز اتاقش گذاشته.
لبخند زد و با خودش گفت: "هيچ جا خانه ي آدم نميشود، حتي سرزمين وحشي ها."

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۱۳:۴۹

يكي بود يكي نبود
يك مداد شمعي زرد كوچولو بود كه با پدر و مادر زردش زندگي ميكرد.
زرد كوچولو نقاشي كردن رو خيلي دوست داشت.
اون همه چيز رو به رنگ زرد ميكشيد: خورشيد، جوجه، گل هاي آفتابگردان و حتي فيل هاي زرد، ابرهاي زرد، يا درياي زرد.
يك روز مداد شمعي آبي كوچولو با پدر و مادرش به خونه ي زردكوچولو آمدند.
آبي كوچولو و زرد كوچولو تصميم گرفتند با هم يك نقاشي بكشند.
زرد كوچولو يك خورشيد به رنگ زرد كشيد و آبي كوچولو آسمون رو به رنگ آبي كشيد.
زرد كوچولو يك درخت به رنگ زرد كشيد.
آبي كوچولو گفت: "ولي درخت كه زرد نيست، اون آبيه!"
و اومد روي درخت زرد رو آبي كرد.
زرد كوچولو ميخواست جلوشو بگيره كه يك چيز عجيب ديدند.
درخت ديگه نه زرد بود و نه آبي، اون سبز شده بود.
هردو از كشفشون خوشحال شدند و كلي چيزهاي سبز كشيدند: سوسمار سبز، دايناسور سبز، چمن هاي سبز و لاك پشت سبز.
بعد هم رفتند سراغ قرمز كوچولو تا رنگ هاي ديگه رو امتحان كنند.
زرد كوچولو با قرمز كوچولو تونستند رنگ نارنجي رو درست كنند.
و آبي كوچولو با قرمز كوچولو تونستند رنگ بنفش رو با هم بسازند.
اونها سه تايي باهم يك نقاشي بزرگ و پر از رنگ كشيدند و اون رو بردند تا به پدر مادرهاشون نشون بدند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت: ۰۶:۱۰:۰۶

يكي بود يكي نبود
فريد كوچولو صبح هاي زود با پدر و مادرش ميومد به خونه ي مادربزرگ و پدربزرگش، تا مادر و پدرش برن به سركار.
عصر هم كه ميشد مادر يا پدرش ميومدن دنبالش و اونو ميبردن خونه.
فريد مادربزرگ و پدربزرگش رو خيلي دوست داشت.
مادربزرگش براش غذاها و خوراكي هاي خوشمزه درست ميكرد،
و پدربزرگش كه يكم فراموش كار شده بود، ساعت ها با فريد بازي ميكرد.
يك روز كه مادربزرگ در آشپزخونه مشغول آشپزي و حرف زدن با تلفن بود،
فريد به پدربزرگ گفت: "بابا بزرگ... من دلم بستني ميخواد. بيا باهم بريم بستني بخريم و بخوريم."
پدربزرگ كه فريد را خيلي دوست داشت قبول كرد و باهم از خانه بيرون رفتند.
فريد و پدربزرگ چندتا كوچه را رد كردند تا يك بستني فروشي پيدا كنند.
از خيابان رد شدند و وارد يك كوچه ي ديگر شدند.
وارد خيابان بعدي كه شدند، بستني فروشي را ديدند.
فريد يك بستني شكلاتي بزرگ گرفت و پدربزرگ يك بستني آلبالويي.
همينطور كه بستني ميخوردند، فريد چشمش افتاد به پارك آن طرف خيابان و گفت:
"آخ جون بابابزرگ... پارك.. بريم بازي كنيم."
و رفتند به زمين بازي و شروع كردند به بازي.
حسابي بازي كردند تا كم كم گرسنه شدند.
راه افتادند به سمت خانه. از خيابان گذشتند و چندتا كوچه را رد كردند.
ولي هيچ جا به نظرشان آشنا نبود.
باز هم چندتا كوچه را رد كردند ولي به خانه نرسيدند.
فريد گفت: "بابابزرگ فكر كنم گم شديم. اينجا كجاست؟"
پدربزرگ هم كه فراموشكار شده بود گفت: "الان پيدايش ميكنم، نگران نباش فريد جان."
اونها كلي راه رفتند، ولي دوباره رسيدند به پارك.
حسابي خسته و گرسنه شده بودند.
فريد كه داشت گريه اش ميگرفت گفت: "كاشكي مامان و بابا بيان دنبالمون."
در همين حين آقاي مهتابي كه از همسايه هاي پدربزرگ بود، پدربزرگ را ديد و آمد با او سلام و احوال پرسي كند.
پدربزرگ كه از ديدن آقاي مهتابي خيلي خوشحال شده بود با او روبوسي كرد، دست فريد را گرفت و دنبال آقاي مهتابي رفتند تا رسيدند به خانه.
مادربزرگ كه حسابي نگران شده بود تا آنها را ديد دويد به سمتشان و گفت: "هيچ معلوم هستيد شما دوتا كجا رفتيد؟ همه جا را دنبالتان گشتم.
فريد مادر پدرت خيلي نگرانت هستند."
بعد هم رفت به پدر فريد تلفن زد و گوشي را به فريد داد.
پدر فريد خيلي با او حرف زد و بهش گفت كه پدربزرگ چون پير شده خيلي فراموش كار شده،
و فريد بايد حسابي مواظبش باشه، و اصلا اجازه نده كه اون از خونه بيرون بره.
فريد هم قول داد كه ديگر بدون اجازه گرفتن از پدر و مادرش بيرون نرود و هميشه مواظب پدربزرگش باشد.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ]