تور آنتالیا
ویزای تایوان
خدمات VFS
تور کانادا
خرید توتون پیپ
مرکز خرید پیپ در تهران
خرید بک لینک
داستان هايي درباره حيوانات ۷ - دوست عجيب (دلقك ماهي) وبلاگ راديو كودك
درباره من
موضوعات
    موضوعي ثبت نشده است
نويسندگان
برچسب ها
عضویت در خبرنامه
    عضویت لغو عضویت

ورود اعضا
    نام کاربری :
    پسورد :

عضویت در سایت
    نام کاربری :
    پسورد :
    تکرار پسورد:
    ایمیل :
    نام اصلی :

نويسنده :راديو كودك
تاريخ: ۶ مهر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۲:۰۸:۳۹

آن روز، دلقك ماهي‌هاي كوچولو پشت مرجان‌ها بازي مي‌كردند كه بچه مارماهي را ديدند. معلوم بود كه راهش را گم كرده. دلقك ماهي‌هاي كوچولو دست از بازي كشيدند و با تعجّب نگاهش كردند. يكي آهسته گفت: «واي! تا حالا بچّه‌اي به اين زشتي ديده بوديد؟» يكي ديگر گفت: «چه‌قدر دراز و بي‌ريخت است!» سوّمي گفت: «خال‌هايش را نگاه كنيد!» و همه زدند زير خنده. همه، به جز ماهي كوچكي به نام آلبالو. 
آلبالو مثل دوستانش هيچ‌وقت از پشت مرجان‌ها بيرون نرفته بود و هيچ‌وقت مارماهي نديده بود. آن‌ جا فقط دلقك ماهي‌ها زندگي مي‌كردند. آلبالو با خودش گفت: «چه بچّه‌ي عجيب و غريبي! ولي ازش خوشم مي‌آيد. دلم مي‌خواهد با او دوست شوم.»
امّا دلقك ماهي‌هاي كوچولو اين قدر خنديدند كه بچه مارماهي بدون گفتن يك كلمه از آن جا رفت.
آن روز، آلبالو براي اولين بار از پشت مرجان‌ها بيرون رفت و يواشكي دور شد. مي‌ترسيد دوستانش از اين كه مي‌خواهد با بچه مارماهي دوست شود؛ مسخره‌اش كنند. آلبالو هيچ‌وقت اين همه ماهي جورواجور نديده بود. ميان‏شان دنبال بچه مارماهي گشت تا اين كه او را از خال‌هايش شناخت. ولي به خاطر اتّفاق آن روز، رويش نشد نزديك شود و يواشكي دنبالش رفت. اين قدر پشت سر بچه مارماهي رفت و رفت تا يك‌دفعه...
يك‌دفعه به پشت صخره‌اي رسيد كه پر از مارماهي بود. چند بچه مارماهي دورش را گرفتند و با تعجّب نگاهش كردند. يكي آهسته گفت: «هي! ماهيِ خط‌خطي ديده بوديد بچّه‌ها؟» يكي ديگر گفت: «چه قدر قد كوتاه است!» سوّمي گفت: «تا حالا بچّه‌اي به اين عجيبي نديده بودم.» و همه زدند زير خنده.
آلبالو خيلي دلش گرفت. از خودش پرسيد: «يعني براي اين‌ها اين قدر عجيب و غريبم؟» دلش خواست از خودش دفاع كند، ولي نمي‌دانست چه بگويد.
يك‌دفعه بچه مارماهي خال‌خالي، همان كه آلبالو دنبالش كرده بود، از پشت سر بچه‌ها جلو آمد و گفت: «هي! اين دوست من است و اجازه نمي‌دهم مسخره‌اش كنيد. تازه اگر از اين‌جا بيرون برويد، مي‌فهميد كه خيلي از ماهي‌ها شكل ما نيستند. ما هم براي‏شان عجيب و غريبيم.»
بعد باله‌اش را زير باله‌ي آلبالو انداخت و گفت: «برويم بازي؟»
آن روز، به خاطر دوست جديدش، آلبالو با دلي پر از شادي به پشت مرجان‌ها برگشت. به دوستانش گفت: «من با بچّه‌ي عجيب و غريبي كه اين‌جا آمده بود دوست شدم. درست است كه با ما فرق دارد. ولي او هم شنا مي‌كند، مثل ما. او هم بازي مي‌كند، مثل ما. گاهي خوش‌حال و گاهي غمگين مي‌شود، مثل ما. تازه خيلي هم مهربان است.»
يكي از دلقك ماهي‌هاي كوچولو پرسيد: «مثل ما؟»
آلبالو محكم سر تكان داد و گفت: «نه، نه، خيلي بيشتر. چون ما هم برايش عجيب و غريب بوديم، ولي به ما نخنديد. تازه وقتي بچّه‌هاي ديگر مسخره‌ام كردند، از من دفاع كرد.»
آن روز، آلبالو دوستانش را به پشت مرجان‌ها برد تا ماهي‌هاي جورواجور را ببينند. دلقك ماهي‌هاي كوچولو با دهاني باز از تعجّب به اطرافشان نگاه كردند. ولي نه به شكل سفره ماهي خنديدند، نه به قيافه‌ي اردك‌ماهي، نه به سبيل‌هاي گربه ماهي.
«اى اهل ايمان! نبايد گروهى گروه ديگر را مسخره كنند، شايد آن‌ها از اين‌ها بهتر باشند...» (قرآن كريم، سوره حجرات (۴۹)، آيه ۱۱)

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات (0)
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]