يك روز صبح، خرگوشك پاي درخت سنجاب كوچولو آمد و گفت: «سلام، دم قرمز! اين كيك سيب زميني را برايم نگه ميداري؟ ميترسم مورچهها بخورندش. آن بالا جايش امنتر است.»
دم قرمز قبول كرد. سبدش را با طناب پايين انداخت و كيك را بالا كشيد. خرگوشك گفت: «خوب مواظبش باش. عصر ميآيم ميبرمش.»
خرگوشك هنوز خيلي دور نشده بود كه يكدفعه، چيزي از شاخهي بالايي تِلِپي افتاد پايين. دم قرمز پريد كنار. جغد همسايه بود كه درست وسط كيك فرود آمد. جغد خوابآلود بالهايش را ليسيد و گفت: «پيف! چه بد مزّه! هم شور شده هم سوخته!» بعد به سختي از كيك بيرون آمد و گفت: «ببخشيد كه مزاحم شدم.» و گيجِ خواب به لانهاش برگشت.
دم قرمز به سوراخ بزرگ وسط كيك نگاه كرد. آه كشيد و با خودش گفت: «حالا چه كار كنم؟ جواب خرگوشك را چه بدهم؟»
آنوقت از لانهاش پايين پريد و پيش خانم خرسه دويد. ماجراي جغد خوابآلود را گفت و كيك را نشان داد و پرسيد: «شما ميتوانيد درستش كنيد؟»
خانم خرسه به سوراخِ وسط كيك نگاه كرد. با مهرباني خنديد و گفت: «اين كه ديگر درست شدني نيست. ولي اگر برايم سيب زميني و عسل پيدا كني، بعد بچّههايم را نگه داري، يك كيك جديد برايت ميپزم.»
دم قرمز يك عالم دويد تا سيب زميني و عسل پيدا كرد. يك عالم هم با بچّهخرسها بازي كرد تا كيك آماده شد. از خانم خرسه تشكّر كرد و خسته و خوشحال به لانهاش برگشت. كيك سوراخ شده را جلوي مورچهها گذاشت و گفت: «بفرماييد.»
مورچهها كيك را بو كردند و گفتند: «خيلي ممنون، حالا ميل نداريم.» و زودي رفتند.
كمي بعد خرگوشك برگشت. دم قرمز با نگراني پرسيد: «اگر بفهمي كيكت يك ذرّه خراب شده، عصباني نميشوي؟»
خرگوشك گفت: «خب... خب... يكذرّه عيبي ندارد.»
دم قرمز گفت: ««حالا اگر همهاش خراب شده باشد، و من يك كيك ديگر به تو بدهم، عصباني نميشوي؟»
خرگوشك با تعجّب توي چشم دم قرمز نگاه كرد و پرسيد: «مگر چه شده؟»
دم قرمز كيك جديد را با سبدش پايين آورد و گفت: «يكي اشتباهي توي كيكت افتاده. بعد يكي اين را به جايش پخته. بيا، مالِ تو.»
خرگوشك به كيك نگاه كرد. بويش كرد و با خوشحالي گفت: «اين كه بزرگ تر و خوشبوتر از كيك من است! پس تو ميتواني كيك قبلي را براي خودت نگه داري!»
دم قرمز خندهاش گرفت ولي چيزي نگفت. خرگوشك كه رفت، نقس راحتي كشيد و چشمهايش را بست تا خستگي در كند. امّا يكدفعه از خواب پريد. چندتا خرگوش، كيك به دست، پاي درختش جمع شده بودند. يكي گفت: «ما شنيديم كه كيك امانت ميگيري و بهترش را پس ميدهي. حالا كيك ما را نگه ميداري؟»
دم قرمز فرياد كشيد: «واي، نه، نه! همان يك دفعه بود!»
خرگوشها كه رفتند، دم قرمز روي تكه چوبي نوشت: «اينجا كيك امانتي پذيرفته نميشود.» بعد آن را به درختش آويزان كرد و با خيال راحت خوابيد. امّا...
امّا صبح روز بعد با شنيدن اسمش بيدار شد: «دم قرمز، كجايي؟»
پاي درخت، خرگوشك با يك ظرف كتلتِ هويج ايستاده بود. آن را به دم قرمز نشان داد و گفت: «برايم نگهاش ميداري؟»
« اگر كسى از شما ديگرى را امين دانست، آن كه امين شمرده شده، امانت او را باز پس دهد...» (سوره بقره، آيه ۲۸۳)
«همانا خدا به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبانش پس دهيد...»(سوره نساء، آيه ۵۸)
يك روز صبح، خرگوشك پاي درخت سنجاب كوچولو آمد و گفت: «سلام، دم قرمز! اين كيك سيب زميني را برايم نگه ميداري؟ ميترسم مورچهها بخورندش. آن بالا جايش امنتر است.»
دم قرمز قبول كرد. سبدش را با طناب پايين انداخت و كيك را بالا كشيد. خرگوشك گفت: «خوب مواظبش باش. عصر ميآيم ميبرمش.»
خرگوشك هنوز خيلي دور نشده بود كه يكدفعه، چيزي از شاخهي بالايي تِلِپي افتاد پايين. دم قرمز پريد كنار. جغد همسايه بود كه درست وسط كيك فرود آمد. جغد خوابآلود بالهايش را ليسيد و گفت: «پيف! چه بد مزّه! هم شور شده هم سوخته!» بعد به سختي از كيك بيرون آمد و گفت: «ببخشيد كه مزاحم شدم.» و گيجِ خواب به لانهاش برگشت.
دم قرمز به سوراخ بزرگ وسط كيك نگاه كرد. آه كشيد و با خودش گفت: «حالا چه كار كنم؟ جواب خرگوشك را چه بدهم؟»
آنوقت از لانهاش پايين پريد و پيش خانم خرسه دويد. ماجراي جغد خوابآلود را گفت و كيك را نشان داد و پرسيد: «شما ميتوانيد درستش كنيد؟»
خانم خرسه به سوراخِ وسط كيك نگاه كرد. با مهرباني خنديد و گفت: «اين كه ديگر درست شدني نيست. ولي اگر برايم سيب زميني و عسل پيدا كني، بعد بچّههايم را نگه داري، يك كيك جديد برايت ميپزم.»
دم قرمز يك عالم دويد تا سيب زميني و عسل پيدا كرد. يك عالم هم با بچّهخرسها بازي كرد تا كيك آماده شد. از خانم خرسه تشكّر كرد و خسته و خوشحال به لانهاش برگشت. كيك سوراخ شده را جلوي مورچهها گذاشت و گفت: «بفرماييد.»
مورچهها كيك را بو كردند و گفتند: «خيلي ممنون، حالا ميل نداريم.» و زودي رفتند.
كمي بعد خرگوشك برگشت. دم قرمز با نگراني پرسيد: «اگر بفهمي كيكت يك ذرّه خراب شده، عصباني نميشوي؟»
خرگوشك گفت: «خب... خب... يكذرّه عيبي ندارد.»
دم قرمز گفت: ««حالا اگر همهاش خراب شده باشد، و من يك كيك ديگر به تو بدهم، عصباني نميشوي؟»
خرگوشك با تعجّب توي چشم دم قرمز نگاه كرد و پرسيد: «مگر چه شده؟»
دم قرمز كيك جديد را با سبدش پايين آورد و گفت: «يكي اشتباهي توي كيكت افتاده. بعد يكي اين را به جايش پخته. بيا، مالِ تو.»
خرگوشك به كيك نگاه كرد. بويش كرد و با خوشحالي گفت: «اين كه بزرگ تر و خوشبوتر از كيك من است! پس تو ميتواني كيك قبلي را براي خودت نگه داري!»
دم قرمز خندهاش گرفت ولي چيزي نگفت. خرگوشك كه رفت، نقس راحتي كشيد و چشمهايش را بست تا خستگي در كند. امّا يكدفعه از خواب پريد. چندتا خرگوش، كيك به دست، پاي درختش جمع شده بودند. يكي گفت: «ما شنيديم كه كيك امانت ميگيري و بهترش را پس ميدهي. حالا كيك ما را نگه ميداري؟»
دم قرمز فرياد كشيد: «واي، نه، نه! همان يك دفعه بود!»
خرگوشها كه رفتند، دم قرمز روي تكه چوبي نوشت: «اينجا كيك امانتي پذيرفته نميشود.» بعد آن را به درختش آويزان كرد و با خيال راحت خوابيد. امّا...
امّا صبح روز بعد با شنيدن اسمش بيدار شد: «دم قرمز، كجايي؟»
پاي درخت، خرگوشك با يك ظرف كتلتِ هويج ايستاده بود. آن را به دم قرمز نشان داد و گفت: «برايم نگهاش ميداري؟»
« اگر كسى از شما ديگرى را امين دانست، آن كه امين شمرده شده، امانت او را باز پس دهد...» (سوره بقره، آيه ۲۸۳)
«همانا خدا به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبانش پس دهيد...»(سوره نساء، آيه ۵۸)

داستان هايي درباره حيوانات ۱ - من يك بچه گربهام