loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 341
11 زمان : 1399:2

همستر كوچولو، زير زمين، تونل كَند. كَند و كَند تا رسيد به خانه­ ي روباه. يواشكي نگاه كرد. يك ميز ديد كه رويش پر از خوراكي بود. خوش‌حال شد. دوباره نگاه كرد، كسي نبود.
همستر كوچولو از تونل بيرون دويد و رفت روي ميز. سبزي‌ها و دانه‌ها و ميوه­ ها را بو كرد و گفت: «ايناهاش! غذاهاي خودم است، پيداش كردم.»
يك مرتبه صداي پاي روباه و دوستانش را شنيد. فرار كرد؟ نه!
تند و تند شروع كرد به برداشتن خوراكي ­ها. دو طرف صورت همستر كوچولو باد كرد و باد كرد. روباه در خانه­ اش را باز كرد و به دوستانش گفت: «خرگوش بفرما! گربه­ و اردك بفرما!»
آن‌ها وارد شدند. پشت سرشان هم روباه وارد شد و گفت: «شام روي ميز است.
اما روي ميز هيچي نبود. روباه گفت: «خوراكي­ها كجا رفتند؟ حتما يكي آن‏ها را خورده.»
خرگوش گفت: «من كه نخوردم.»
گربه­ و اردك هم گفت: «ما هم كه نخورديم.»
همه باهم پرسيدند: «پس كي خورده؟»
روباه بو كشيد و دور و برش را نگاه كرد. يك مرتبه همستر كوچولو را با لپ­ هاي بادكرده زير ميز ديد و گفت: «دنبالش نگرديد، پيداش كردم. صاحب اصلي ‏اش خورده!»
چهارتايي ريختند زير ميز كه او را بگيرند؛ اما همستر كوچولو پريد توي تونل و فرار كرد. غذاهايش را هم كه روباه دزديده بود، برد.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

همستر كوچولو، زير زمين، تونل كَند. كَند و كَند تا رسيد به خانه­ ي روباه. يواشكي نگاه كرد. يك ميز ديد كه رويش پر از خوراكي بود. خوش‌حال شد. دوباره نگاه كرد، كسي نبود.
همستر كوچولو از تونل بيرون دويد و رفت روي ميز. سبزي‌ها و دانه‌ها و ميوه­ ها را بو كرد و گفت: «ايناهاش! غذاهاي خودم است، پيداش كردم.»
يك مرتبه صداي پاي روباه و دوستانش را شنيد. فرار كرد؟ نه!
تند و تند شروع كرد به برداشتن خوراكي ­ها. دو طرف صورت همستر كوچولو باد كرد و باد كرد. روباه در خانه­ اش را باز كرد و به دوستانش گفت: «خرگوش بفرما! گربه­ و اردك بفرما!»
آن‌ها وارد شدند. پشت سرشان هم روباه وارد شد و گفت: «شام روي ميز است.
اما روي ميز هيچي نبود. روباه گفت: «خوراكي­ها كجا رفتند؟ حتما يكي آن‏ها را خورده.»
خرگوش گفت: «من كه نخوردم.»
گربه­ و اردك هم گفت: «ما هم كه نخورديم.»
همه باهم پرسيدند: «پس كي خورده؟»
روباه بو كشيد و دور و برش را نگاه كرد. يك مرتبه همستر كوچولو را با لپ­ هاي بادكرده زير ميز ديد و گفت: «دنبالش نگرديد، پيداش كردم. صاحب اصلي ‏اش خورده!»
چهارتايي ريختند زير ميز كه او را بگيرند؛ اما همستر كوچولو پريد توي تونل و فرار كرد. غذاهايش را هم كه روباه دزديده بود، برد.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 12
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 144
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 13
  • بازدید ماه : 1704
  • بازدید سال : 2092
  • بازدید کلی : 125891
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی