loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 207
11 زمان : 1399:2

يكي بود يكي نبود
يك پسربچه اي بود به اسم امير كه با پدر و مادرش در خانه شان زندگي ميكردند.
يك روز كه مادر امير داشت در آشپزخانه ماكاروني درست ميكرد، امير لباس گرگي اش را پوشيد و شروع كرد به شيطنت.
از پله ها بالا و پايين ميرفت و صداهاي عجيب و غريب درمياورد.
همه چيز را به هم ميريخت و خلاصه حسابي شلوغ كاري ميكرد.
همينطور كه داشت ميدويد، به ليوان چايي پدرش خورد و آن را ريخت.
مادرش كه حسابي عصباني شده بود گفت: "امير... چرا وحشي بازي درمياري؟ زود برو به اتاقت."
امير هم رفت به اتاقش و روي تختش دراز كشيد.
او دلش نميخواست ليوان چايي بابا را بريزد، فقط دلش ميخواست كمي شيطنت كند.
همينجوري كه داشت فكر ميكرد، خوابش برد، و توي خوابش ديد كه در اتاقش جنگلي ميرويد.
رودخانه اي ميان جنگل بود و تخت او هم تبديل شد به قايقي كه با آن در رودخانه حركت ميكرد.
همينطور كه قايق حركت ميكرد رسيد به جايي بين درخت ها
كه پر از موجودات عجيب و غريب بود.
موجودات عجيب و غريب دور امير جمع شدند
امير پرسيد: "اينجا كجاست؟ شما كي هستيد؟"
و آنها جواب دادند: "اينجا سرزمين وحشي هاست و ما هم وحشي هستيم."
آنها به لباس گرگي امير نگاه كردند و گفتند: "تو بايد پادشاه وحشي ها بشوي."
و يك تاج بر سر او گذاشتند.
امير كه پادشاه وحشي ها شده بود فرياد زد: "حالا.... وحشي بازي را شروع ميكنيم."
و شروع كردند به وحشي بازي.
انقدر وحشي بازي كردند تا خسته شدند و روي زمين دراز كشيدند.
امير همينطور كه روي زمين دراز كشيده بود احساس كرد بوي ماكاروني مادرش به دماغش ميخورد.
دلش براي خانه و پدر و مادرش تنگ شده بود.
سوار قايقش شد و از وحشي ها خداحافظي كرد.
وحشي ها كه از رفتن پادشاهشان ناراحت بودند براي او دست تكان دادند.
امير چشم هايش را باز كرد و ديد كه مادرش يك بشقاب ماكاروني روي ميز اتاقش گذاشته.
لبخند زد و با خودش گفت: "هيچ جا خانه ي آدم نميشود، حتي سرزمين وحشي ها."

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

يكي بود يكي نبود
يك پسربچه اي بود به اسم امير كه با پدر و مادرش در خانه شان زندگي ميكردند.
يك روز كه مادر امير داشت در آشپزخانه ماكاروني درست ميكرد، امير لباس گرگي اش را پوشيد و شروع كرد به شيطنت.
از پله ها بالا و پايين ميرفت و صداهاي عجيب و غريب درمياورد.
همه چيز را به هم ميريخت و خلاصه حسابي شلوغ كاري ميكرد.
همينطور كه داشت ميدويد، به ليوان چايي پدرش خورد و آن را ريخت.
مادرش كه حسابي عصباني شده بود گفت: "امير... چرا وحشي بازي درمياري؟ زود برو به اتاقت."
امير هم رفت به اتاقش و روي تختش دراز كشيد.
او دلش نميخواست ليوان چايي بابا را بريزد، فقط دلش ميخواست كمي شيطنت كند.
همينجوري كه داشت فكر ميكرد، خوابش برد، و توي خوابش ديد كه در اتاقش جنگلي ميرويد.
رودخانه اي ميان جنگل بود و تخت او هم تبديل شد به قايقي كه با آن در رودخانه حركت ميكرد.
همينطور كه قايق حركت ميكرد رسيد به جايي بين درخت ها
كه پر از موجودات عجيب و غريب بود.
موجودات عجيب و غريب دور امير جمع شدند
امير پرسيد: "اينجا كجاست؟ شما كي هستيد؟"
و آنها جواب دادند: "اينجا سرزمين وحشي هاست و ما هم وحشي هستيم."
آنها به لباس گرگي امير نگاه كردند و گفتند: "تو بايد پادشاه وحشي ها بشوي."
و يك تاج بر سر او گذاشتند.
امير كه پادشاه وحشي ها شده بود فرياد زد: "حالا.... وحشي بازي را شروع ميكنيم."
و شروع كردند به وحشي بازي.
انقدر وحشي بازي كردند تا خسته شدند و روي زمين دراز كشيدند.
امير همينطور كه روي زمين دراز كشيده بود احساس كرد بوي ماكاروني مادرش به دماغش ميخورد.
دلش براي خانه و پدر و مادرش تنگ شده بود.
سوار قايقش شد و از وحشي ها خداحافظي كرد.
وحشي ها كه از رفتن پادشاهشان ناراحت بودند براي او دست تكان دادند.
امير چشم هايش را باز كرد و ديد كه مادرش يك بشقاب ماكاروني روي ميز اتاقش گذاشته.
لبخند زد و با خودش گفت: "هيچ جا خانه ي آدم نميشود، حتي سرزمين وحشي ها."

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 35
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 143
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 183
  • بازدید ماه : 414
  • بازدید سال : 802
  • بازدید کلی : 124601
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی