يكي بود يكي نبودغير از خدا هيچكس نبود. يك گربه بود و يك طُرقه بود و يك خروس خوشگل و چاق و چله كه ته جنگل، تو يك كلبه چوبي سه تائي با هم زندگي ميكردند.گربه پالتو پوستي داشت. طرقه هم تن خودش يك نيم تنه مخملي داشت. اما خروس تپلي، بس كه پرهاش قشنگ بود و رنگ به رنگ بود، حيفش ميآمد چيزي روي آن تنش كند. دمش نيلي بود و شكمش سياه و سرخ و نارنجي. اما پرهاي سينه و شانه و پشتش زرد بود، و تو آفتاب كه واميستاد مثل طلا برق برق ميزد. و چون به طلا «زر» هم ميگويند و «زر» و «پر» همقافيهاند، گربه و طرقه اسم رفيق تپلي خودشان را، براي قشنگي، گذاشته بودند:«خروس زريِ پيرهن پري». يعني خروسي كه به رنگ طلاست و پيراهنش از پر است.
آنها در آن گوشه دنج جنگل سه تائي، شاد و خرم براي خودشان زندگي ميكردند و غم و غصه راه خانهشان را بلد نبود. تا اينكه روزي از روزها طرقه با اخم و روي به هم كشيده و اوقات تلخ گربه را كناري كشيد و يك جوري كه خروس زري نفهمد، بهاش گفت:دادا پيشي جون!پيشي گفت: جونِ دادا پيشي!طرقه گفت: دادا پيشي جون، هيچ خبر داري اين خاله روباهه كه اومده اون ورِ رودخونه برا خودش آلونك درست كرده پيش خودش چه نقشهاي چيده؟پيشي: نه طرقه جون، هيچ خبري ندارم. مگه چه نقشهاي چيده؟طرقه: حدس كه ميتوني بزنيپيشي گفت: شايد واسه رفيقمون... آره؟
پيرهن پري هم كه از قضيه روباهه خبر نداشت، براي خودش بيخيالِ بيخيال خوش و خرم بود... هرروز صبح، كله سحر از خواب بيدار ميشد، ميآمد لب پنجره كلبهشون، بالهاي خوشگلش را ميكوبيد به هم، صداي قشنگش را بلند ميكرد و ميخواند:
«قوقولي قوقو سحر شدسياهي دربه درشدفرشته ها دويدنستاره ها رو چيدنخورشيد خانم در اومدبا يك شفق سراومدتا شب نكرده حاشابچه ها بياين تماشا!»
آن وقت طرقه و پيشي پا ميشدند، همه با لب خندان به هم صبح به خير ميگفتند و لباسهايشان را ميپوشيدند و بعد هرسه با هم راه ميافتادند ميرفتند لب چشمه، دست و روشان را ميشستند، خودشان را تميز ميكردند، ميآمدند صبحانهشان را ميخوردند و به كارهاي زندگيشان ميرسيدند و، همينطور... تا دوباره شب ميشد.
زمستون و باهار اومد و رفت. تابستونم گذشت. تا قصل پاييز اومد و هوا كم كم سرد شد.
يه روز صبح بعد از اينكه صبحونه شون رو خوردند. گربه و طرقه رو كردن به خروس زري و گفتن: "خروس زري جون! پيرهن پري جون! ما بايد براي روشن كردن آتيش به اون دوردوراي جنگل بريم.
چون كه هم تا اونجا اومدن كار تو نيست و خسته ميشي، دوما كه نميتونيم خونه رو تنها بذاريم.
اما بايد خوب حواستو جمع كني. چون آقا روباهه همين دور و براست و ممكنه بخواد بيا تو رو گول بزنه و با خودش ببره.
پس اگه آقا روباهه اومد اين طرفا، هرچي هم كه گفت تو از خونه بيرون نمياي، ميدوني چرا؟ چون كه:
روباهه دمش درازهحيله چي و حقه بازه
تا چشم به هم بداريميبيني كه سر نداري
كله پا شدي تو قندوننه دل داري نه سنگ دون."
خروس زري هم قول داد كه حواسشو جمع كنه و اصلا نزديك روباه نشه.
روباه ناقلا كه همان نزديكي پشت بُته مُتهها قايم شده بود، آنقدر صبر كرد تا طرقه و پيشي خوب دور شدند... آنوقت آمد زير پنجره نشست سازش را كوك كرد و شروع كرد به زدن، صداشم انداخت به سرش و شروع كرد به خواندن:
«اي خروس سحريچش نخود سينه زري!
پيرهن زر به برت بود پيش از اين؟تاج ياقوت به سرت بود پيش از اين؟
شنيدم رنگ پرت رفته. ببينم پرِتو!ياقوتِ تاجِ سرت ريخته، ببينم سَرِتو!»
خروس زري پيرهن پري كه اين حرف را شنيد، اوقاتش چنان تلخ شد كه همه نصيحتهاي گربه و طرقه يكسر از يادش رفت... جَلدي پريد پنجره را باز كرد، بادي به گلو انداخت و گفت:
«به سفيد كه گفتن «زنگيه»معلومه كه از چشم تنگيه
اگه خروس زري منماگه پيرهن پري منم
نه پرم رنگش رفتهنه سرم تاجش ريخته
«پيرهن زر به برت بود» چيه؟ هست!«تاج ياقوت به سرت بود» چيه؟ هست!
پرايِ زر؟ ايناهاش، اين پَر من!ياقوت سَر؟ ايناهاش اين سَرِ من!»
خروس زري براي اينكه روباه ببيند كه نه رنگش رفته و نه تاج سرش ريخته سرش را تا سينه از توي پنجره آورد بيرون. و روباه هم كه منتظر همين بود، ديگر امانش نداد: پريد و گرفت كشيدش پايين، چار تا پا داشت، چار تا پاي ديگر هم قرض كرد و دويد طرف لانهاش.
خروس زري پيرهن پري كه تازه نصيحت رفيقهايش يادش آمده بود، شروع كرد به جيغ و داد كردن:
«ـ گربه جان!اي امان!آقا روبا برد منو!ـ طرقه جان!اي فغان!آقا روبا خورد منو!»
دست بر قضا گربه و طرقه كه هنوز چنداني از كلبه دور نشده بودند، جيغ و داد رفيقشان خروس زري پيرهن پري را شنيدند و بدو بدو خودشان را رساندند به روباه. اين يكي توكش زد. آن يكي پنجولش كشيد، اين يكي پنجولش كشيد، آن يكي توكش زد... آنقدر كه روباهه ديگر نتوانست طاقت بياره: خروس زريِ پيرهن پري را ول كرد، سر خودش را گرفت، چهار تا پا داشت، چهار تا پاي ديگر هم قرض كرد و دِ فرار.
فرداي اون روز آقا روباهه دوباره اومد زير پنجره و همون شعرو خوند. ولي خروس زري كه ديگه درس خوبي گرفته بود و حسابي مراقب بود، اصلا پنجره رو باز نكرد و هيچ صدايي ازش درنيومد.
روباه كه اينجور ديد، كوك سازش را عوض كرد و شروع كرد به زدن يك آهنگ ديگر و خواند كه:
ديروز زن مَش ماشالا بيدردمرغاي محله رو خبر كرد
پاشيد واسشون يك چنگه چينهگفت:«زود بخورين خروس نبينه!»
وقتي كه چراشو پرسيدم منگفتش:«با خروس زري بدَم من!»
خروس زري پيرهن پري كه اين را شنيد، انگار غم عالم را گذاشتند رو دلش. دل كوچولوش گورپ و گورپ شروع كرد به زدن، اشك تو چشمهاي گردش جمع شد. هرچه كرد خودداري كنه نتوانست و بالاخره طاقتش تمام شد، پنجره را باز كرد، سرش را آورد بيرون و گفت:«آقا روباه! بيزحمت ممكنه بفرمائين زن مَش ماشالا بيدرد سر چي اينجور با من بد شده؟»
روباهه رفت جلو و بيخ خِرِ خروس زري پيرهن پري را چسبيد و كشيدش پائين و گذاشتش زير بغلش، سازش را هم برداشت و... برو كه رفتي! منتها اين بار گلوي خروس زري را هم گرفته بود كه نتواند سر و صدا راه بيندازد و گربه و طرقه را صدا كند. اما... نگو كه گربه فراموش كرده بود تبرش را بردارد، از ميان راه برگشته بودند. اين بود كه به موقع سررسيدند و روباه را كتك مفصلي زدند. خروس زري را كه طفلك چيزي نمانده بود خفه بشود، برداشتند آوردند به كلبهشان. مشت و مالش دادند و حالش را جا آوردند.
روز سوم روباه اومد و دوباره كوك سازش را عوض كرد، يك آهنگ ديگر زد و اينجور خواند:
اي خروس سحريچشم نخود سينه زري
پيرهنت از پرِ زردپرِ دُمبت لاجورد
خَلعت زر به بَرِتتاج ياقوت به سَرِت
اين دَفه پسته دارمپسته سر بسته دارم
فندق نشكسته دارمانار بيهسته دارم...
اگر خواستي ببيني چاكرتودرآر از پنجره بيرون سرتو!
خروس زري كه همون جور ساكت و صامت تو كلبه نشسته بود و حرص ميخورد، اين بار ديگه از كوره در رفت، يه ذره لاي پنجره رو باز كرد و گفت :"ببيم آقا روباهه، بيخود وقت خودتو تلف نكن:
اگه تا نصف شبم ساز بزني
جور به جور هي زير آواز بزني
ديگه نيستم خروس، اين دفعه خرم
بازم از حرفات اگر گول بخورم!"
روباه هم كه همينو ميخواست تا ديد خروس زري سرشو از پنجره داده بيرون، جلدي جست، گلوشو گرفت كشيدش پايي و چهار تا پا داشت، چهارتا هم قرض كرد و مث برق و باد رفت به لونه اش.
گربه و طرقه آن دور دورهاي جنگل، تا جايي كه توانستند هيزم جمع كردند و رو هم گذاشتند تا خوب خسته شدند. آن وقت به تل هيزمي كه جمع كرده بودند، نگاهي كردند و گفتند: گربه: «خوب! حالا ديگه ميتونيم با خيال راحت برگرديم خونه، يه چيزي بخوريم و بگيريم بخوابيم،»طرقه: «كه از فردا صبح بيائيم و خورده خورده اين هيزما رو ببريم پشت كلبهمون انبار كنيم واسه زمستون.»آنوقت دست هم را گرفتند و دو تايي آوازخوانان و شلنگ اندازان آمدند و آمدند تا رسيدند به كلبهشان اما هرچه در زدند ديدند نه خير، از سنگ و علف صدا درميآيد كه از خروس زري پيرهن پري درنميآيد.
طرقه و گربه كه فهميده بودند قضيه از چه قراره، پشت كلبه روباه رفتند و با يكديگر شروع كردند به خواندن:
«دور جهون ميگردم
شلون شلون ميگردم
واسه مرغ و خروسام
پي يه چوپون ميگردم.
چوپومن دم درازو
نه غرغرو نه نازو
پوزه اش باريك و وزنش
دو من و نيم به ترازو»
روباهه كه هنوز سراغ خزوس زري نرفته بود، وقتي كه اينو شنيد خيلي خوشحال شد كه ميتونه چوپون گوسفندها بشه و هرروز يكي شونو برداره بياره توي لونه اش و دلي از عزا دربياره.روباهه خروس زري پيرهن پري را گذاشت زير بغلش و از همان ته لانه فرياد زد:
«مطلبتو شنيدموايسا كه خوب رسيدم
خدا خواسته تو اين كارحق برسه به حقدار
واسه كه اين كمينهيه عمره كارش اينه
تعريف خود نباشهاين كار ارث باباشه.»
اين را گفت و از توي لانه با هزار اميد و آرزو جست زد بيرون كه گربه و طرقه امانش ندادند. خودشان را انداختند روي او، و تا روباه آمد بفهمد دنيا دست كيست، آنقدر كتك خورده بود كه زمين و زمان دور سرش ميچرخيد. پنجههاي تيز گربه و نوك محكم طرقه يك جاي سالم توي تن روباه حقهباز دَله باقي نگذاشت.
از اونجايي كه خروس زري پيرهن پري آنقدري كه لازمش بود تنبيه شده بود و سرش به سنگ روزگار خورده بود، طرقه و گربه ديگر چيزي به روش نياوردند و ديگر از اين بابت چيزي نگفتند تا رفيقشان بيش از اينها شرمساري نبرد.هر سه دست تو دست هم انداختند و همانجور كه با هم دَم گرفته بودند و ميخواندند، به طرف كلبهشان راه افتادند:
«روباهه رو چزونديمتا كوه قاف دوونديمدماغشو سوزونديم
طمع از راه دَرِش كردبيچاره و مَنتَرِش كردخام طمعي بلاش شدكتك خورد آش و لاش شد.هركه دَلَه س، ذليلهمُخلصش عزرائيلههركه اسيرِ آزتردساش از پاهاش درازتر!»
يكي بود يكي نبودغير از خدا هيچكس نبود. يك گربه بود و يك طُرقه بود و يك خروس خوشگل و چاق و چله كه ته جنگل، تو يك كلبه چوبي سه تائي با هم زندگي ميكردند.گربه پالتو پوستي داشت. طرقه هم تن خودش يك نيم تنه مخملي داشت. اما خروس تپلي، بس كه پرهاش قشنگ بود و رنگ به رنگ بود، حيفش ميآمد چيزي روي آن تنش كند. دمش نيلي بود و شكمش سياه و سرخ و نارنجي. اما پرهاي سينه و شانه و پشتش زرد بود، و تو آفتاب كه واميستاد مثل طلا برق برق ميزد. و چون به طلا «زر» هم ميگويند و «زر» و «پر» همقافيهاند، گربه و طرقه اسم رفيق تپلي خودشان را، براي قشنگي، گذاشته بودند:«خروس زريِ پيرهن پري». يعني خروسي كه به رنگ طلاست و پيراهنش از پر است.
آنها در آن گوشه دنج جنگل سه تائي، شاد و خرم براي خودشان زندگي ميكردند و غم و غصه راه خانهشان را بلد نبود. تا اينكه روزي از روزها طرقه با اخم و روي به هم كشيده و اوقات تلخ گربه را كناري كشيد و يك جوري كه خروس زري نفهمد، بهاش گفت:دادا پيشي جون!پيشي گفت: جونِ دادا پيشي!طرقه گفت: دادا پيشي جون، هيچ خبر داري اين خاله روباهه كه اومده اون ورِ رودخونه برا خودش آلونك درست كرده پيش خودش چه نقشهاي چيده؟پيشي: نه طرقه جون، هيچ خبري ندارم. مگه چه نقشهاي چيده؟طرقه: حدس كه ميتوني بزنيپيشي گفت: شايد واسه رفيقمون... آره؟
پيرهن پري هم كه از قضيه روباهه خبر نداشت، براي خودش بيخيالِ بيخيال خوش و خرم بود... هرروز صبح، كله سحر از خواب بيدار ميشد، ميآمد لب پنجره كلبهشون، بالهاي خوشگلش را ميكوبيد به هم، صداي قشنگش را بلند ميكرد و ميخواند:
«قوقولي قوقو سحر شدسياهي دربه درشدفرشته ها دويدنستاره ها رو چيدنخورشيد خانم در اومدبا يك شفق سراومدتا شب نكرده حاشابچه ها بياين تماشا!»
آن وقت طرقه و پيشي پا ميشدند، همه با لب خندان به هم صبح به خير ميگفتند و لباسهايشان را ميپوشيدند و بعد هرسه با هم راه ميافتادند ميرفتند لب چشمه، دست و روشان را ميشستند، خودشان را تميز ميكردند، ميآمدند صبحانهشان را ميخوردند و به كارهاي زندگيشان ميرسيدند و، همينطور... تا دوباره شب ميشد.
زمستون و باهار اومد و رفت. تابستونم گذشت. تا قصل پاييز اومد و هوا كم كم سرد شد.
يه روز صبح بعد از اينكه صبحونه شون رو خوردند. گربه و طرقه رو كردن به خروس زري و گفتن: "خروس زري جون! پيرهن پري جون! ما بايد براي روشن كردن آتيش به اون دوردوراي جنگل بريم.
چون كه هم تا اونجا اومدن كار تو نيست و خسته ميشي، دوما كه نميتونيم خونه رو تنها بذاريم.
اما بايد خوب حواستو جمع كني. چون آقا روباهه همين دور و براست و ممكنه بخواد بيا تو رو گول بزنه و با خودش ببره.
پس اگه آقا روباهه اومد اين طرفا، هرچي هم كه گفت تو از خونه بيرون نمياي، ميدوني چرا؟ چون كه:
روباهه دمش درازهحيله چي و حقه بازه
تا چشم به هم بداريميبيني كه سر نداري
كله پا شدي تو قندوننه دل داري نه سنگ دون."
خروس زري هم قول داد كه حواسشو جمع كنه و اصلا نزديك روباه نشه.
روباه ناقلا كه همان نزديكي پشت بُته مُتهها قايم شده بود، آنقدر صبر كرد تا طرقه و پيشي خوب دور شدند... آنوقت آمد زير پنجره نشست سازش را كوك كرد و شروع كرد به زدن، صداشم انداخت به سرش و شروع كرد به خواندن:
«اي خروس سحريچش نخود سينه زري!
پيرهن زر به برت بود پيش از اين؟تاج ياقوت به سرت بود پيش از اين؟
شنيدم رنگ پرت رفته. ببينم پرِتو!ياقوتِ تاجِ سرت ريخته، ببينم سَرِتو!»
خروس زري پيرهن پري كه اين حرف را شنيد، اوقاتش چنان تلخ شد كه همه نصيحتهاي گربه و طرقه يكسر از يادش رفت... جَلدي پريد پنجره را باز كرد، بادي به گلو انداخت و گفت:
«به سفيد كه گفتن «زنگيه»معلومه كه از چشم تنگيه
اگه خروس زري منماگه پيرهن پري منم
نه پرم رنگش رفتهنه سرم تاجش ريخته
«پيرهن زر به برت بود» چيه؟ هست!«تاج ياقوت به سرت بود» چيه؟ هست!
پرايِ زر؟ ايناهاش، اين پَر من!ياقوت سَر؟ ايناهاش اين سَرِ من!»
خروس زري براي اينكه روباه ببيند كه نه رنگش رفته و نه تاج سرش ريخته سرش را تا سينه از توي پنجره آورد بيرون. و روباه هم كه منتظر همين بود، ديگر امانش نداد: پريد و گرفت كشيدش پايين، چار تا پا داشت، چار تا پاي ديگر هم قرض كرد و دويد طرف لانهاش.
خروس زري پيرهن پري كه تازه نصيحت رفيقهايش يادش آمده بود، شروع كرد به جيغ و داد كردن:
«ـ گربه جان!اي امان!آقا روبا برد منو!ـ طرقه جان!اي فغان!آقا روبا خورد منو!»
دست بر قضا گربه و طرقه كه هنوز چنداني از كلبه دور نشده بودند، جيغ و داد رفيقشان خروس زري پيرهن پري را شنيدند و بدو بدو خودشان را رساندند به روباه. اين يكي توكش زد. آن يكي پنجولش كشيد، اين يكي پنجولش كشيد، آن يكي توكش زد... آنقدر كه روباهه ديگر نتوانست طاقت بياره: خروس زريِ پيرهن پري را ول كرد، سر خودش را گرفت، چهار تا پا داشت، چهار تا پاي ديگر هم قرض كرد و دِ فرار.
فرداي اون روز آقا روباهه دوباره اومد زير پنجره و همون شعرو خوند. ولي خروس زري كه ديگه درس خوبي گرفته بود و حسابي مراقب بود، اصلا پنجره رو باز نكرد و هيچ صدايي ازش درنيومد.
روباه كه اينجور ديد، كوك سازش را عوض كرد و شروع كرد به زدن يك آهنگ ديگر و خواند كه:
ديروز زن مَش ماشالا بيدردمرغاي محله رو خبر كرد
پاشيد واسشون يك چنگه چينهگفت:«زود بخورين خروس نبينه!»
وقتي كه چراشو پرسيدم منگفتش:«با خروس زري بدَم من!»
خروس زري پيرهن پري كه اين را شنيد، انگار غم عالم را گذاشتند رو دلش. دل كوچولوش گورپ و گورپ شروع كرد به زدن، اشك تو چشمهاي گردش جمع شد. هرچه كرد خودداري كنه نتوانست و بالاخره طاقتش تمام شد، پنجره را باز كرد، سرش را آورد بيرون و گفت:«آقا روباه! بيزحمت ممكنه بفرمائين زن مَش ماشالا بيدرد سر چي اينجور با من بد شده؟»
روباهه رفت جلو و بيخ خِرِ خروس زري پيرهن پري را چسبيد و كشيدش پائين و گذاشتش زير بغلش، سازش را هم برداشت و... برو كه رفتي! منتها اين بار گلوي خروس زري را هم گرفته بود كه نتواند سر و صدا راه بيندازد و گربه و طرقه را صدا كند. اما... نگو كه گربه فراموش كرده بود تبرش را بردارد، از ميان راه برگشته بودند. اين بود كه به موقع سررسيدند و روباه را كتك مفصلي زدند. خروس زري را كه طفلك چيزي نمانده بود خفه بشود، برداشتند آوردند به كلبهشان. مشت و مالش دادند و حالش را جا آوردند.
روز سوم روباه اومد و دوباره كوك سازش را عوض كرد، يك آهنگ ديگر زد و اينجور خواند:
اي خروس سحريچشم نخود سينه زري
پيرهنت از پرِ زردپرِ دُمبت لاجورد
خَلعت زر به بَرِتتاج ياقوت به سَرِت
اين دَفه پسته دارمپسته سر بسته دارم
فندق نشكسته دارمانار بيهسته دارم...
اگر خواستي ببيني چاكرتودرآر از پنجره بيرون سرتو!
خروس زري كه همون جور ساكت و صامت تو كلبه نشسته بود و حرص ميخورد، اين بار ديگه از كوره در رفت، يه ذره لاي پنجره رو باز كرد و گفت :"ببيم آقا روباهه، بيخود وقت خودتو تلف نكن:
اگه تا نصف شبم ساز بزني
جور به جور هي زير آواز بزني
ديگه نيستم خروس، اين دفعه خرم
بازم از حرفات اگر گول بخورم!"
روباه هم كه همينو ميخواست تا ديد خروس زري سرشو از پنجره داده بيرون، جلدي جست، گلوشو گرفت كشيدش پايي و چهار تا پا داشت، چهارتا هم قرض كرد و مث برق و باد رفت به لونه اش.
گربه و طرقه آن دور دورهاي جنگل، تا جايي كه توانستند هيزم جمع كردند و رو هم گذاشتند تا خوب خسته شدند. آن وقت به تل هيزمي كه جمع كرده بودند، نگاهي كردند و گفتند: گربه: «خوب! حالا ديگه ميتونيم با خيال راحت برگرديم خونه، يه چيزي بخوريم و بگيريم بخوابيم،»طرقه: «كه از فردا صبح بيائيم و خورده خورده اين هيزما رو ببريم پشت كلبهمون انبار كنيم واسه زمستون.»آنوقت دست هم را گرفتند و دو تايي آوازخوانان و شلنگ اندازان آمدند و آمدند تا رسيدند به كلبهشان اما هرچه در زدند ديدند نه خير، از سنگ و علف صدا درميآيد كه از خروس زري پيرهن پري درنميآيد.
طرقه و گربه كه فهميده بودند قضيه از چه قراره، پشت كلبه روباه رفتند و با يكديگر شروع كردند به خواندن:
«دور جهون ميگردم
شلون شلون ميگردم
واسه مرغ و خروسام
پي يه چوپون ميگردم.
چوپومن دم درازو
نه غرغرو نه نازو
پوزه اش باريك و وزنش
دو من و نيم به ترازو»
روباهه كه هنوز سراغ خزوس زري نرفته بود، وقتي كه اينو شنيد خيلي خوشحال شد كه ميتونه چوپون گوسفندها بشه و هرروز يكي شونو برداره بياره توي لونه اش و دلي از عزا دربياره.روباهه خروس زري پيرهن پري را گذاشت زير بغلش و از همان ته لانه فرياد زد:
«مطلبتو شنيدموايسا كه خوب رسيدم
خدا خواسته تو اين كارحق برسه به حقدار
واسه كه اين كمينهيه عمره كارش اينه
تعريف خود نباشهاين كار ارث باباشه.»
اين را گفت و از توي لانه با هزار اميد و آرزو جست زد بيرون كه گربه و طرقه امانش ندادند. خودشان را انداختند روي او، و تا روباه آمد بفهمد دنيا دست كيست، آنقدر كتك خورده بود كه زمين و زمان دور سرش ميچرخيد. پنجههاي تيز گربه و نوك محكم طرقه يك جاي سالم توي تن روباه حقهباز دَله باقي نگذاشت.
از اونجايي كه خروس زري پيرهن پري آنقدري كه لازمش بود تنبيه شده بود و سرش به سنگ روزگار خورده بود، طرقه و گربه ديگر چيزي به روش نياوردند و ديگر از اين بابت چيزي نگفتند تا رفيقشان بيش از اينها شرمساري نبرد.هر سه دست تو دست هم انداختند و همانجور كه با هم دَم گرفته بودند و ميخواندند، به طرف كلبهشان راه افتادند:
«روباهه رو چزونديمتا كوه قاف دوونديمدماغشو سوزونديم
طمع از راه دَرِش كردبيچاره و مَنتَرِش كردخام طمعي بلاش شدكتك خورد آش و لاش شد.هركه دَلَه س، ذليلهمُخلصش عزرائيلههركه اسيرِ آزتردساش از پاهاش درازتر!»

داستان هايي درباره حيوانات ۱ - من يك بچه گربهام