loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 252
11 زمان : 1399:2

حسن پسر قصه ي ما پسر تنبل و چاقي بود كه از قضا كچل هم بود.
حسن با مادرش زندگي مي كرد اصلا كاري انجام نمي داد، دراز ميكشيد كنار تنور، ميخورد و ميخوابيد
حتي براي خودش نميرفت آب بياره، مادرش رو صدا مي كرد
همه ي مردم شهر حسن رو هم به خاطر كچل بودنش هم به خاطر تنبلي مي شناختند
مادر حسن از تنبلي او ديگه خسته شده بود
خيلي فكرد كرد كه براي اين مشكلش چكار كنه و يك روزي فكر خوب به ذهنش رسيد
صبح زود به بازار رفت و دو كيلو سيب سرخ و خوشمزه خريد و به خونه برگشت
سيب ها رو دونه دونه از لب تنور تا پشت در حياط به فاصله، چند قدمي گذاشت
حسن كه كنار تنور خوابيده بود بيدار شد و ديد كمي اون طرف تر يه سيب قرمز خوشگل روي زمين افتاده
حسن كه سيب خيلي دوست داشت دلش خواست كه سيب رو بخوره
داد زد ننه حسن بيا اين سيب رو به من بده
ننه حسن گفت كه نميتونه بياد وخودت بايد بري برش داري
حسن كه هم گرسنه بود هم سيب خيلي دوست داشت، سينه خيز رفت جلو وسيب رو برداشت
همون جور كه دراز كشيده بود، خورد وقتي داشت سيب رو ميخورد ديد كمي اون طرفتر يه سيب ديگه روي زمينه
با خودش گفت آخ جون يه سيب ديگه چون سيب اولي سيرش نكرده بود بازم ننه حسن رو صدا كرد ولي ننه نيامد مجبور شد كه خودش بره و سيب رو برداره
تا غروب اين كار ادامه داشت حسن يه سيب ديگه پيدا ميكرد و ننه اش را صدا ميكرد و نميامد و مجبور ميشد خودش بره برداره
ننه حسن هم از دور مراقب كارهاي حسن بود تا اينكه حسن به پشت در حياط رسيد وسيبي كه بيرون حياط بود را برداشت
مادرش فورا در حياط رو بست وحسن بيرون خونه مونده بود
حسن كه ديد مادرش در رو به روي اون بسته شوكه شد به در كوبيد و التماس مادرش رو كرد كه در رو براش باز كنه ولي ننه حسن گفت كه ديگه بايد خودت بري و كار كني من تو رو به خونه راه نميدم
تا كي ميخواي پيش من بموني وبيكار و بي عار باشي
بايد بري و كاري پيدا كني و خودت مراقب خودت باشي
حسن پشت در حياط نشست و پيش خودش فكر كرد يه كم كه بگذره ننه در رو برام باز ميكنه ولي فايده نداشت
وقتي ديد كه در رو براش باز نميكنه گفت پس كمي غذا بهم بده تا برم مادرش هم تخم مرغ ونون وكرنا گذاشت تو خورجين در رو كمي باز كرد وخورجين رو به حسن داد و سريع در رو بست
حسن هم خورجين رو برداشت و به راه افتاد رفت و رفت تا از شهر خارج شد
همين جور كه داشت توي صحراي خارج شهر پيش ميرفت يه لاكپشت رو ديد اونو برداشت و گذاشت توي خورجينش و به راحش ادامه داد
كمي جلوتر كه رفت يه پرنده لاي شاخه هاي درخت گير كرده بود و نميتونست پرواز كنه حسن پرنده را نجات داد و گذاشتش تو خورجينش
هوا ابري بود و معلوم بود كه به زودي باران گفت ببين من چه جوري از سنگ آب مي گيرم و تخم مرغ رو تو دستش شكست وفرستاد تو قلعه ديو ديگه خيلي ترسيده بود
با خودش فكر كرد خوبه بگم نعره بكشيم اينو ديگه نميتونه و گفت ببينيم نعره ي كي قوي تره و بعد يه نعره كشيد
حسن از صداي نعره ديو داشت سكته مي كرد ولي خودش رو جمع وجور كرد و گفت باشه خودت خواستي حالا من نعره ميكشم و با تمام نيروش تو كرنايي كه مادرش تو خورجين گذاشته بود دميد
آنچنان صدايي از كرنا بلند شد كه گوش خود حسن هم درد گرفت
از صداي بلند كرنا باران شروع به باريدن كرد
حسن هم فوري لباسهاش رو از تنش در آورد و گذاشت زيرش و نشت روي لباسها
بارون اومد ولي چون حسن روي لباسهاش نشسته بود لباسها خشك بودند وبعد از بارون تنش كرد وبه راهش ادامه داد
همينجور كه داشت ميرفت به يه ديو رسيد ديوه به حسن نگاه كرد و گفت چرا تو لباسهات خيس نشده تا هميتن چند دقيقه پيش داشت بارون ميباريد
حسن گفت مگه نميدوني كه بارون نميتونه شيطان رو خيس كنه
ديو گفت يعني تو شيطاني پس بيا با هم زور آزمايي كنيم
ديو اينو گفت و يه سنگ از روي زمين برداشت و تو دستش گرفت و فشار داد وخوردش كرد سنگ چند تيكه شد
حسن هم دستش رو تو خورجينش كرد و كمي آرد رو تو دستش گرفت و مثلا فشترش داد وبه ديو نشون داد
ديو ترسيده بود فكر كرد حسن سنگ رو اينقدر تونسته خوردش كنه و پودر بشه
ديوه گفت بيا سنگ پرتاب كنيم ببينيم سنگ كي دورتر ميره و يه سنگ برداشت وبا تمام نيروش پرتاب كرد سنگ رفت و خيلي خيلي دور شد
حسن هم دستش رو تو خورجينش كرد و پرنده رو برداشت و به سرعت پرتابش كرد
پرنده هم با سرعت پريد و رفت تا ديگه ديده نميشد ديو كه اينو ديد با خودش گفت راست ميگه اين خود شيطانه و فرار كرد و رفت
وقتي ديو رفت حسن هم راه افتاد و رفت تا اينكه به يه قلعه بزرگي رسيد
در قلعه رو زد و منتظر شد
صداي كلفتي از داخل قلعه گفت كيه داره در ميزنه
حسن از شنيدن اين صدا جا خورد ولي به خودش مسلط شد و با صداي كلفتي گفت: من شيطانم تو كي هستي صدا از داخل قلعه گفت من پادشاه ديوها هستم.
حسن با همون صداي كلفت گفت خوب شد پيدات كردم
مدتهاست كه دارم دنبالت ميگردم ديو ترسيده بود ولي به روي خودش نياورد
گفت برو پي كارت من اصلا حوصله ندارم و ميزنم ناقصت مي كنم و يه شپش كنده از سرش رو به حسن نشون داد و گفت ببين اين شپش سره منه، ببين چقدر بزرگه
حسن كچل گفت اگه راست ميگي بيا زور آزمايي كنيم بعد دستش رو كرد تو خورجينش و لاكپشت رو از توي خورجين بيرون آورد و گفت ببين اين شپش سره منه و لاك پشت را فرستاد تو قلعه ديو كه لاكپشت رو ديد با خودش گفت وقتي شپش سرش به اين بزرگيه خودش چقدره
ديو براي اينكه كم نياره گفت ببين من چه جوري اين سنگ رو تو دستم خورد مي كنم و سنگي رو تو دستش خاك كرد
حسن هم گفت ببين من چه جوري از سنگ آب ميگيرم وتخم مرغ رو شكست و از زير در فرستاد تو قلعه
ديو كه اينو ديد خيلي ترسيد با خودش فكر كرد بزار نعره بكشم شايد اينو ديگه نتونه و گفت ببين من چه نعره اي ميتونم بكشم و بعد آنچنان نعره ايي كشيد كه حسن داشت سكته ميكرد ولي خودش رو جمع وجورد كرد
گفت حالا به نعره ي من گوش كن وبا تمام نيروش توي كرنايي كه مامانش براش تو خورجين گذاشته بود
دميد آنچنان صدايي از كرنا بلند شد كه خود حسن هم ترسيده بود
پادشاه قولها هم باشنيدن اين صدا پا به فرار گذاشت و با تمام توانش شروع به دويدن كرد و از اونجا دور شد وديگه هم برنگشت حسن وقتي ديد ديو فرار كرد رفت تو قلعه
قلعه بسار زيبا بود باغ زيبايي داشت وسط باغ قصر زيباتري بود توشم پر بود از طلا و جواهرات و غذاهاي خوشمزه
حسن براي خودش صاحب قصر پر از جواهر وطلا شده بود باغ قشنگي داشت
غذاهاي رنگ وبارنگ حسن براي خودش خاني شده بود يه چند وقتي براي خودش تو اين قصر خورد و خوابيد
بعد يه روز رفت براي ننه ش تعريف كرد كه چي شده و الان كجا زندگي ميكنه بعد دست ننه اش رو گرفت
اون رو به قصرش برد وقصر رو به مادرش نشون داد
ننه حسن وقتي قصر رو ديد و فهميد كه حسن ديگه ميتواند از پس خودش بربياد
به حسن گفت بايد زن بگيري و براي خودت خانواده داشته باشي
ننه حسن به زودي براي حسن زن گرفت و يه عروسي مفصل هم تو قصرشون گرفتند و به خوبي وخوشي كنار هم تو اون قصر زيبا زندگي كردند

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

حسن پسر قصه ي ما پسر تنبل و چاقي بود كه از قضا كچل هم بود.
حسن با مادرش زندگي مي كرد اصلا كاري انجام نمي داد، دراز ميكشيد كنار تنور، ميخورد و ميخوابيد
حتي براي خودش نميرفت آب بياره، مادرش رو صدا مي كرد
همه ي مردم شهر حسن رو هم به خاطر كچل بودنش هم به خاطر تنبلي مي شناختند
مادر حسن از تنبلي او ديگه خسته شده بود
خيلي فكرد كرد كه براي اين مشكلش چكار كنه و يك روزي فكر خوب به ذهنش رسيد
صبح زود به بازار رفت و دو كيلو سيب سرخ و خوشمزه خريد و به خونه برگشت
سيب ها رو دونه دونه از لب تنور تا پشت در حياط به فاصله، چند قدمي گذاشت
حسن كه كنار تنور خوابيده بود بيدار شد و ديد كمي اون طرف تر يه سيب قرمز خوشگل روي زمين افتاده
حسن كه سيب خيلي دوست داشت دلش خواست كه سيب رو بخوره
داد زد ننه حسن بيا اين سيب رو به من بده
ننه حسن گفت كه نميتونه بياد وخودت بايد بري برش داري
حسن كه هم گرسنه بود هم سيب خيلي دوست داشت، سينه خيز رفت جلو وسيب رو برداشت
همون جور كه دراز كشيده بود، خورد وقتي داشت سيب رو ميخورد ديد كمي اون طرفتر يه سيب ديگه روي زمينه
با خودش گفت آخ جون يه سيب ديگه چون سيب اولي سيرش نكرده بود بازم ننه حسن رو صدا كرد ولي ننه نيامد مجبور شد كه خودش بره و سيب رو برداره
تا غروب اين كار ادامه داشت حسن يه سيب ديگه پيدا ميكرد و ننه اش را صدا ميكرد و نميامد و مجبور ميشد خودش بره برداره
ننه حسن هم از دور مراقب كارهاي حسن بود تا اينكه حسن به پشت در حياط رسيد وسيبي كه بيرون حياط بود را برداشت
مادرش فورا در حياط رو بست وحسن بيرون خونه مونده بود
حسن كه ديد مادرش در رو به روي اون بسته شوكه شد به در كوبيد و التماس مادرش رو كرد كه در رو براش باز كنه ولي ننه حسن گفت كه ديگه بايد خودت بري و كار كني من تو رو به خونه راه نميدم
تا كي ميخواي پيش من بموني وبيكار و بي عار باشي
بايد بري و كاري پيدا كني و خودت مراقب خودت باشي
حسن پشت در حياط نشست و پيش خودش فكر كرد يه كم كه بگذره ننه در رو برام باز ميكنه ولي فايده نداشت
وقتي ديد كه در رو براش باز نميكنه گفت پس كمي غذا بهم بده تا برم مادرش هم تخم مرغ ونون وكرنا گذاشت تو خورجين در رو كمي باز كرد وخورجين رو به حسن داد و سريع در رو بست
حسن هم خورجين رو برداشت و به راه افتاد رفت و رفت تا از شهر خارج شد
همين جور كه داشت توي صحراي خارج شهر پيش ميرفت يه لاكپشت رو ديد اونو برداشت و گذاشت توي خورجينش و به راحش ادامه داد
كمي جلوتر كه رفت يه پرنده لاي شاخه هاي درخت گير كرده بود و نميتونست پرواز كنه حسن پرنده را نجات داد و گذاشتش تو خورجينش
هوا ابري بود و معلوم بود كه به زودي باران گفت ببين من چه جوري از سنگ آب مي گيرم و تخم مرغ رو تو دستش شكست وفرستاد تو قلعه ديو ديگه خيلي ترسيده بود
با خودش فكر كرد خوبه بگم نعره بكشيم اينو ديگه نميتونه و گفت ببينيم نعره ي كي قوي تره و بعد يه نعره كشيد
حسن از صداي نعره ديو داشت سكته مي كرد ولي خودش رو جمع وجور كرد و گفت باشه خودت خواستي حالا من نعره ميكشم و با تمام نيروش تو كرنايي كه مادرش تو خورجين گذاشته بود دميد
آنچنان صدايي از كرنا بلند شد كه گوش خود حسن هم درد گرفت
از صداي بلند كرنا باران شروع به باريدن كرد
حسن هم فوري لباسهاش رو از تنش در آورد و گذاشت زيرش و نشت روي لباسها
بارون اومد ولي چون حسن روي لباسهاش نشسته بود لباسها خشك بودند وبعد از بارون تنش كرد وبه راهش ادامه داد
همينجور كه داشت ميرفت به يه ديو رسيد ديوه به حسن نگاه كرد و گفت چرا تو لباسهات خيس نشده تا هميتن چند دقيقه پيش داشت بارون ميباريد
حسن گفت مگه نميدوني كه بارون نميتونه شيطان رو خيس كنه
ديو گفت يعني تو شيطاني پس بيا با هم زور آزمايي كنيم
ديو اينو گفت و يه سنگ از روي زمين برداشت و تو دستش گرفت و فشار داد وخوردش كرد سنگ چند تيكه شد
حسن هم دستش رو تو خورجينش كرد و كمي آرد رو تو دستش گرفت و مثلا فشترش داد وبه ديو نشون داد
ديو ترسيده بود فكر كرد حسن سنگ رو اينقدر تونسته خوردش كنه و پودر بشه
ديوه گفت بيا سنگ پرتاب كنيم ببينيم سنگ كي دورتر ميره و يه سنگ برداشت وبا تمام نيروش پرتاب كرد سنگ رفت و خيلي خيلي دور شد
حسن هم دستش رو تو خورجينش كرد و پرنده رو برداشت و به سرعت پرتابش كرد
پرنده هم با سرعت پريد و رفت تا ديگه ديده نميشد ديو كه اينو ديد با خودش گفت راست ميگه اين خود شيطانه و فرار كرد و رفت
وقتي ديو رفت حسن هم راه افتاد و رفت تا اينكه به يه قلعه بزرگي رسيد
در قلعه رو زد و منتظر شد
صداي كلفتي از داخل قلعه گفت كيه داره در ميزنه
حسن از شنيدن اين صدا جا خورد ولي به خودش مسلط شد و با صداي كلفتي گفت: من شيطانم تو كي هستي صدا از داخل قلعه گفت من پادشاه ديوها هستم.
حسن با همون صداي كلفت گفت خوب شد پيدات كردم
مدتهاست كه دارم دنبالت ميگردم ديو ترسيده بود ولي به روي خودش نياورد
گفت برو پي كارت من اصلا حوصله ندارم و ميزنم ناقصت مي كنم و يه شپش كنده از سرش رو به حسن نشون داد و گفت ببين اين شپش سره منه، ببين چقدر بزرگه
حسن كچل گفت اگه راست ميگي بيا زور آزمايي كنيم بعد دستش رو كرد تو خورجينش و لاكپشت رو از توي خورجين بيرون آورد و گفت ببين اين شپش سره منه و لاك پشت را فرستاد تو قلعه ديو كه لاكپشت رو ديد با خودش گفت وقتي شپش سرش به اين بزرگيه خودش چقدره
ديو براي اينكه كم نياره گفت ببين من چه جوري اين سنگ رو تو دستم خورد مي كنم و سنگي رو تو دستش خاك كرد
حسن هم گفت ببين من چه جوري از سنگ آب ميگيرم وتخم مرغ رو شكست و از زير در فرستاد تو قلعه
ديو كه اينو ديد خيلي ترسيد با خودش فكر كرد بزار نعره بكشم شايد اينو ديگه نتونه و گفت ببين من چه نعره اي ميتونم بكشم و بعد آنچنان نعره ايي كشيد كه حسن داشت سكته ميكرد ولي خودش رو جمع وجورد كرد
گفت حالا به نعره ي من گوش كن وبا تمام نيروش توي كرنايي كه مامانش براش تو خورجين گذاشته بود
دميد آنچنان صدايي از كرنا بلند شد كه خود حسن هم ترسيده بود
پادشاه قولها هم باشنيدن اين صدا پا به فرار گذاشت و با تمام توانش شروع به دويدن كرد و از اونجا دور شد وديگه هم برنگشت حسن وقتي ديد ديو فرار كرد رفت تو قلعه
قلعه بسار زيبا بود باغ زيبايي داشت وسط باغ قصر زيباتري بود توشم پر بود از طلا و جواهرات و غذاهاي خوشمزه
حسن براي خودش صاحب قصر پر از جواهر وطلا شده بود باغ قشنگي داشت
غذاهاي رنگ وبارنگ حسن براي خودش خاني شده بود يه چند وقتي براي خودش تو اين قصر خورد و خوابيد
بعد يه روز رفت براي ننه ش تعريف كرد كه چي شده و الان كجا زندگي ميكنه بعد دست ننه اش رو گرفت
اون رو به قصرش برد وقصر رو به مادرش نشون داد
ننه حسن وقتي قصر رو ديد و فهميد كه حسن ديگه ميتواند از پس خودش بربياد
به حسن گفت بايد زن بگيري و براي خودت خانواده داشته باشي
ننه حسن به زودي براي حسن زن گرفت و يه عروسي مفصل هم تو قصرشون گرفتند و به خوبي وخوشي كنار هم تو اون قصر زيبا زندگي كردند

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 240
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 313
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 702
  • بازدید ماه : 933
  • بازدید سال : 1321
  • بازدید کلی : 125120
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی