كم اول: گوشواره قرمزي
آقا گرگه پشت درخت قايم شده بود. سبد خانم داشت از بازار مي آمد. نزديك كه شد، آقا گرگه يواش از پشت درخت گفت: «سلام خانم قزي، گوشواره قرمزي..»
سبد از ترس جيغ كشيد و گفت: «برو، من مي دانم تو گرگي! نه گوشت دارم، نه خرگوش. من فقط آلبالو دارم.»
آقا گرگه گفت: «نه گوشت مي خوام، نه خرگوش. فقط دلم آلبالو مي خواد!»
سبد گفت: «خب برو از ميوه فروشي بخر.»
گرگه گفت:« آخه من گرگم. همه از من مي ترسن. اگه برم بازار، مردم فرار مي كنن.»
سبد به دندان ها و ناخن هاي گرگه نگاه كرد. تيز نبود. ترسناك نبود. گرگه لبخند زد و از پشت درخت بيرون آمد.
سبد خانم ترسش ريخت. دلش سوخت و آلبالوهايش را داد به گرگه.
آقا گرگه هم سبد خانم را سوار كرد و تا دم بازار رساند.
كم دوم: بپر! بپر! نمي پرم
دو تا جوجه مي خواستند با هم بازي كنند. از هم پرسيدند: «چي بازي؟»
گفتند: «برويم بالاي درخت. از آن جا پايين بپريم!»
جوجه ها مي خواستند روي چي بپرند؟
روي سبزه ها! جوجه ها به كمك هم از درخت بالا رفتند. براي پريدن آماده شدند.
اولي گفت: «بپر!»
دومي گفت: «تو اول بپر. گربه اومده مي ترسم!»
اولي گفت: «گربه كه ترس نداره!»
دومي گفت:«اگر ترس نداره تو اول بپر!»
اما نه اولي پريد و نه دومي!
آن وقت، جوجه ها با هم شروع كردند به لج و لجبازي كردن!
اين گفت: «بپر!»
آن گفت: «بپر!»
اين گفت: «من نمي پَرَم.»
آن گفت: «من نمي پَرَم.»
آخرش چي شد؟ يك بادِ تُند آمد. يكي از جوجه ها را اين طرف انداخت و يك را آن طرف.
گربههه گفت: «سلام كجا رفتيد؟ مي آييد بازي كنيم؟»
جوجه ها با خنده گفتند: «بازي، بازي. با گربه ها؟ نه بازي.»
آن وقت دويدند و رفتند. گربه هم رفت تا براي خودش يك دوست پيدا كند.
كم اول: گوشواره قرمزي
آقا گرگه پشت درخت قايم شده بود. سبد خانم داشت از بازار مي آمد. نزديك كه شد، آقا گرگه يواش از پشت درخت گفت: «سلام خانم قزي، گوشواره قرمزي..»
سبد از ترس جيغ كشيد و گفت: «برو، من مي دانم تو گرگي! نه گوشت دارم، نه خرگوش. من فقط آلبالو دارم.»
آقا گرگه گفت: «نه گوشت مي خوام، نه خرگوش. فقط دلم آلبالو مي خواد!»
سبد گفت: «خب برو از ميوه فروشي بخر.»
گرگه گفت:« آخه من گرگم. همه از من مي ترسن. اگه برم بازار، مردم فرار مي كنن.»
سبد به دندان ها و ناخن هاي گرگه نگاه كرد. تيز نبود. ترسناك نبود. گرگه لبخند زد و از پشت درخت بيرون آمد.
سبد خانم ترسش ريخت. دلش سوخت و آلبالوهايش را داد به گرگه.
آقا گرگه هم سبد خانم را سوار كرد و تا دم بازار رساند.
كم دوم: بپر! بپر! نمي پرم
دو تا جوجه مي خواستند با هم بازي كنند. از هم پرسيدند: «چي بازي؟»
گفتند: «برويم بالاي درخت. از آن جا پايين بپريم!»
جوجه ها مي خواستند روي چي بپرند؟
روي سبزه ها! جوجه ها به كمك هم از درخت بالا رفتند. براي پريدن آماده شدند.
اولي گفت: «بپر!»
دومي گفت: «تو اول بپر. گربه اومده مي ترسم!»
اولي گفت: «گربه كه ترس نداره!»
دومي گفت:«اگر ترس نداره تو اول بپر!»
اما نه اولي پريد و نه دومي!
آن وقت، جوجه ها با هم شروع كردند به لج و لجبازي كردن!
اين گفت: «بپر!»
آن گفت: «بپر!»
اين گفت: «من نمي پَرَم.»
آن گفت: «من نمي پَرَم.»
آخرش چي شد؟ يك بادِ تُند آمد. يكي از جوجه ها را اين طرف انداخت و يك را آن طرف.
گربههه گفت: «سلام كجا رفتيد؟ مي آييد بازي كنيم؟»
جوجه ها با خنده گفتند: «بازي، بازي. با گربه ها؟ نه بازي.»
آن وقت دويدند و رفتند. گربه هم رفت تا براي خودش يك دوست پيدا كند.

داستان هايي درباره حيوانات ۱ - من يك بچه گربهام