حمام كرگدني
ببري از دست مامانش در رفت. مامانش داد زد: «مگر به تو نميگويم وقت حمّام است؟ كجا ميروي؟»
ببري كوچولو جست و خيزكنان از مادرش دور شد. نزديك بركه، صداي خنده شنيد. جلوتر رفت. تپلو كرگدن، شاد و شنگول با مامانش توي گلِها غلت ميزد. ببري گفت: «داريد چي كار ميكنيد؟»
تپلو گفت: «داريم حمّام ميكنيم.»
ببري گفت: «چه حمّام خوبي!»
شيرجه زد توي گلِها و گفت: «من هم ميخواهم حمّام كنم! من هم ميخواهم حمّام كنم!»
مامان تپلو گفت: «چه كار خوبي ببري جان! حمّام براي سلامتي لازم است!»
ببري و تپلو همديگر را توي گِلها قِل دادند. چرخ زدند. روي هم گِل پاشيدند و خنديدند.
كمي كه گذشت، مامان تپلو گفت: «خب ديگر بچّهها! حمام بس است. بهتر است برگرديم خانه.»
ببري شاد و خوشحال به طرف خانه راه افتاد. وسط راه، دستش خاريد. گردنش خاريد. پاهايش خاريد، شكمش را ميخاراند، سرش ميخاريد، سرش را ميخاراند، كمرش ميخاريد. اين جا را ميخاراند، آن جا را ميخاراند. گريهاش گرفته بود. مامانش را صدا كرد و به طرف خانه دويد.
مامان ببري تا او را ديد، گفت: «واي! ببري جان چرا اين جوري شدي؟! كجا بودي؟»
ببري دماغش را بالا كشيد و با گريه گفت: «ماماني همه جايم ميخارد. تپلو داشت توي گلِها حمّام ميكرد. مامانش هم بود. من هم رفتم.»
مامان ببري، ببري را توي بغل گرفت و گفت: «واي از دست تو ببري! نميداني حمّام كرگدنها با ما فرق دارد؟»
ببري همان طور گريه ميكرد و خودش را ميخاراند. مامان ببري گفت: «خب ديگر! گريه بس است. تنها راهش اين است كه يك حمّام درست و حسابي كني!»
مامان ببري تا شب، ببري را حمّام كرد؛ سرش را ليسيد. گردنش را ليسيد. دستش را ليسيد، پاهايش را ليسيد.
اين حمّام، طولانيترين حمّام عمر ببري بود.
حمام كرگدني
ببري از دست مامانش در رفت. مامانش داد زد: «مگر به تو نميگويم وقت حمّام است؟ كجا ميروي؟»
ببري كوچولو جست و خيزكنان از مادرش دور شد. نزديك بركه، صداي خنده شنيد. جلوتر رفت. تپلو كرگدن، شاد و شنگول با مامانش توي گلِها غلت ميزد. ببري گفت: «داريد چي كار ميكنيد؟»
تپلو گفت: «داريم حمّام ميكنيم.»
ببري گفت: «چه حمّام خوبي!»
شيرجه زد توي گلِها و گفت: «من هم ميخواهم حمّام كنم! من هم ميخواهم حمّام كنم!»
مامان تپلو گفت: «چه كار خوبي ببري جان! حمّام براي سلامتي لازم است!»
ببري و تپلو همديگر را توي گِلها قِل دادند. چرخ زدند. روي هم گِل پاشيدند و خنديدند.
كمي كه گذشت، مامان تپلو گفت: «خب ديگر بچّهها! حمام بس است. بهتر است برگرديم خانه.»
ببري شاد و خوشحال به طرف خانه راه افتاد. وسط راه، دستش خاريد. گردنش خاريد. پاهايش خاريد، شكمش را ميخاراند، سرش ميخاريد، سرش را ميخاراند، كمرش ميخاريد. اين جا را ميخاراند، آن جا را ميخاراند. گريهاش گرفته بود. مامانش را صدا كرد و به طرف خانه دويد.
مامان ببري تا او را ديد، گفت: «واي! ببري جان چرا اين جوري شدي؟! كجا بودي؟»
ببري دماغش را بالا كشيد و با گريه گفت: «ماماني همه جايم ميخارد. تپلو داشت توي گلِها حمّام ميكرد. مامانش هم بود. من هم رفتم.»
مامان ببري، ببري را توي بغل گرفت و گفت: «واي از دست تو ببري! نميداني حمّام كرگدنها با ما فرق دارد؟»
ببري همان طور گريه ميكرد و خودش را ميخاراند. مامان ببري گفت: «خب ديگر! گريه بس است. تنها راهش اين است كه يك حمّام درست و حسابي كني!»
مامان ببري تا شب، ببري را حمّام كرد؛ سرش را ليسيد. گردنش را ليسيد. دستش را ليسيد، پاهايش را ليسيد.
اين حمّام، طولانيترين حمّام عمر ببري بود.

داستان هايي درباره حيوانات ۱ - من يك بچه گربهام