loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 247
11 زمان : 1399:2

حمام كرگدني
ببري از دست مامانش در رفت. مامانش داد زد: «مگر به تو نمي‌گويم وقت حمّام است؟ كجا مي‌روي؟»
ببري كوچولو جست و خيزكنان از مادرش دور شد. نزديك بركه، صداي خنده شنيد. جلوتر رفت. تپلو كرگدن، شاد و شنگول با مامانش توي گلِ‌ها غلت مي‌زد. ببري گفت: «داريد چي كار مي‌كنيد؟»
تپلو گفت: «داريم حمّام مي‌كنيم.»
ببري گفت: «چه حمّام خوبي!»
شيرجه زد توي گلِ‌ها و گفت: «من هم مي‌خواهم حمّام كنم! من هم مي‌خواهم حمّام كنم!»
مامان تپلو گفت: «چه كار خوبي ببري جان! حمّام براي سلامتي لازم است!»
ببري و تپلو همديگر را توي گِل‌ها قِل دادند. چرخ زدند. روي هم گِل پاشيدند و خنديدند.
كمي كه گذشت، مامان تپلو گفت: «خب ديگر بچّه‌ها! حمام بس است. بهتر است برگرديم خانه.»
ببري شاد و خوش‌حال به طرف خانه راه افتاد. وسط راه، دستش خاريد. گردنش خاريد. پاهايش خاريد، شكمش را مي‌خاراند، سرش مي‌خاريد، سرش را مي‌خاراند، كمرش مي‌خاريد. اين جا را مي‌خاراند، آن جا را مي‌خاراند. گريه‌اش گرفته بود. مامانش را صدا كرد و به طرف خانه دويد.
مامان ببري تا او را ديد، گفت: «واي! ببري جان چرا اين جوري شدي؟! كجا بودي؟»
ببري دماغش را بالا كشيد و با گريه گفت: «ماماني همه جايم مي‌خارد. تپلو داشت توي گلِ‌ها حمّام مي‌كرد. مامانش هم بود. من هم رفتم.»
مامان ببري، ببري را توي بغل گرفت و گفت: «واي از دست تو ببري! نمي‌داني حمّام كرگدن‌ها با ما فرق دارد؟»
ببري همان طور گريه مي‌كرد و خودش را مي‌خاراند. مامان ببري گفت: «خب ديگر! گريه بس است. تنها راهش اين است كه يك حمّام درست و حسابي كني!»
مامان ببري تا شب، ببري را حمّام كرد؛ سرش را ليسيد. گردنش را ليسيد. دستش را ليسيد، پاهايش را ليسيد.
اين حمّام، طولاني‌ترين حمّام عمر ببري بود.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

حمام كرگدني
ببري از دست مامانش در رفت. مامانش داد زد: «مگر به تو نمي‌گويم وقت حمّام است؟ كجا مي‌روي؟»
ببري كوچولو جست و خيزكنان از مادرش دور شد. نزديك بركه، صداي خنده شنيد. جلوتر رفت. تپلو كرگدن، شاد و شنگول با مامانش توي گلِ‌ها غلت مي‌زد. ببري گفت: «داريد چي كار مي‌كنيد؟»
تپلو گفت: «داريم حمّام مي‌كنيم.»
ببري گفت: «چه حمّام خوبي!»
شيرجه زد توي گلِ‌ها و گفت: «من هم مي‌خواهم حمّام كنم! من هم مي‌خواهم حمّام كنم!»
مامان تپلو گفت: «چه كار خوبي ببري جان! حمّام براي سلامتي لازم است!»
ببري و تپلو همديگر را توي گِل‌ها قِل دادند. چرخ زدند. روي هم گِل پاشيدند و خنديدند.
كمي كه گذشت، مامان تپلو گفت: «خب ديگر بچّه‌ها! حمام بس است. بهتر است برگرديم خانه.»
ببري شاد و خوش‌حال به طرف خانه راه افتاد. وسط راه، دستش خاريد. گردنش خاريد. پاهايش خاريد، شكمش را مي‌خاراند، سرش مي‌خاريد، سرش را مي‌خاراند، كمرش مي‌خاريد. اين جا را مي‌خاراند، آن جا را مي‌خاراند. گريه‌اش گرفته بود. مامانش را صدا كرد و به طرف خانه دويد.
مامان ببري تا او را ديد، گفت: «واي! ببري جان چرا اين جوري شدي؟! كجا بودي؟»
ببري دماغش را بالا كشيد و با گريه گفت: «ماماني همه جايم مي‌خارد. تپلو داشت توي گلِ‌ها حمّام مي‌كرد. مامانش هم بود. من هم رفتم.»
مامان ببري، ببري را توي بغل گرفت و گفت: «واي از دست تو ببري! نمي‌داني حمّام كرگدن‌ها با ما فرق دارد؟»
ببري همان طور گريه مي‌كرد و خودش را مي‌خاراند. مامان ببري گفت: «خب ديگر! گريه بس است. تنها راهش اين است كه يك حمّام درست و حسابي كني!»
مامان ببري تا شب، ببري را حمّام كرد؛ سرش را ليسيد. گردنش را ليسيد. دستش را ليسيد، پاهايش را ليسيد.
اين حمّام، طولاني‌ترين حمّام عمر ببري بود.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 15
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 143
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 163
  • بازدید ماه : 394
  • بازدید سال : 782
  • بازدید کلی : 124581
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی