loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 263
11 زمان : 1399:2

يكي بود يكي نبود. يك پروانه بود وسواسي. پروانه خانم از صبح تا شب ده بار بال‌هايش را گردگيري مي‌كرد. ده بار شاخك‌هايش را برق مي‌انداخت. ده بار گلي را كه رويش مي‌نشست، آب مي‌ريخت و مي‌شست. شب كه مي‌شد، باز هم مي‌گفت: «هنوز هيچ جا تميز نيست.»
يك شب دست‌هاي پروانه خانم گفتند: «چروك شديم! چه قدر بايد هي بشوريم! تا كي بايد هي بسابيم!»
صبح كه پروانه خانم بيدار شد، جيغ زد: «آخ! دستم درد مي‌كند. واي! دستم جان ندارد.»
پروانه‌ي همسايه جيغش را شنيد. آمد و گفت: «بلا به دور! چي شده پروانه خانم؟»
پروانه خانم گفت: «بالم را خاك گرفته، شاخكم برق نداره، گُلم پر از گِل شده. با دستي كه درد مي‌كند، چه جوري خاك بروبم و برق بندازم و گل بشورم؟ آخ دستم!» بعد دستش را هي بوس كرد و گفت: «خوب شو دست من! درد نكن دست من!»
پروانه‌ي همسايه، بال پروانه خانم را گرفت و گفت: «يه ذره آرام بگير، يه ذره روي گُلت بشين!»
پروانه خانم هم نشست. پروانه‌ي همسايه تند و تند شيره‌ي گل‌ها را ماليد روي دست پروانه خانم. با برگ گل‌ها هم آن را پيچيد. بوسش كرد و گفت: «نترس! يك هفته بگذرد، خوب مي‌شوي! تا آن وقت، بيا يه ذره پرواز كنيم.»
پروانه خانم هم رفت و با پروانه‌ي همسايه پرواز كرد.
يك هفته كه پرواز كرد، ديگر بشور بساب از يادش رفت. به جايش پرواز كرد و گفت: «چه قدر دنيا قشنگ است!»

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

يكي بود يكي نبود. يك پروانه بود وسواسي. پروانه خانم از صبح تا شب ده بار بال‌هايش را گردگيري مي‌كرد. ده بار شاخك‌هايش را برق مي‌انداخت. ده بار گلي را كه رويش مي‌نشست، آب مي‌ريخت و مي‌شست. شب كه مي‌شد، باز هم مي‌گفت: «هنوز هيچ جا تميز نيست.»
يك شب دست‌هاي پروانه خانم گفتند: «چروك شديم! چه قدر بايد هي بشوريم! تا كي بايد هي بسابيم!»
صبح كه پروانه خانم بيدار شد، جيغ زد: «آخ! دستم درد مي‌كند. واي! دستم جان ندارد.»
پروانه‌ي همسايه جيغش را شنيد. آمد و گفت: «بلا به دور! چي شده پروانه خانم؟»
پروانه خانم گفت: «بالم را خاك گرفته، شاخكم برق نداره، گُلم پر از گِل شده. با دستي كه درد مي‌كند، چه جوري خاك بروبم و برق بندازم و گل بشورم؟ آخ دستم!» بعد دستش را هي بوس كرد و گفت: «خوب شو دست من! درد نكن دست من!»
پروانه‌ي همسايه، بال پروانه خانم را گرفت و گفت: «يه ذره آرام بگير، يه ذره روي گُلت بشين!»
پروانه خانم هم نشست. پروانه‌ي همسايه تند و تند شيره‌ي گل‌ها را ماليد روي دست پروانه خانم. با برگ گل‌ها هم آن را پيچيد. بوسش كرد و گفت: «نترس! يك هفته بگذرد، خوب مي‌شوي! تا آن وقت، بيا يه ذره پرواز كنيم.»
پروانه خانم هم رفت و با پروانه‌ي همسايه پرواز كرد.
يك هفته كه پرواز كرد، ديگر بشور بساب از يادش رفت. به جايش پرواز كرد و گفت: «چه قدر دنيا قشنگ است!»

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 50
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 68
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 120
  • بازدید ماه : 1811
  • بازدید سال : 2199
  • بازدید کلی : 125998
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی