loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 232
11 زمان : 1399:2

يه روزي روزگاري يه موش كوچولو بود كه با خونواده اش توي يه دشت بزرگ و سرسبز زندگي ميكردند.
موش كوچولو ده تا خواهر و برادر ديگه هم داشت و با مامان موشه و بابا موشه خوشحال و راضي زندگي ميكردند.
اما موش كوچولو يه مشكل كوچيك داشت، اونم اين بود كه شب ها به موقع نميخوابيد. تا ديروقت بيدار موند. بخاطر همينم صبح ها نميتونست مثل خواهر و برادرهاش به موقع بيدار بشه.
موش كوچولو تازه لنگ ظهر از خواب بيدار ميشد و خواهر برادراش كه از صبح توي دشت كلي بازي و شادي كرده بودند ديگه خسته بودند و با موش كوچولو به بازي نميومدند. واسه همينم موش كوچولو تنها ميموند و حوصله ش سر ميرفت.
هرچي مامان موشه و بابا موشه بهش ميگفتن به موقع مثل خواهر و برادراش بگيره بخوابه گوش نميداد.
آخر يه روز موش كوچولو گفت اصلا من نميخوام با شما زندگي كنم، ميخوام برم با خانوم جغده زندگي كنم و شب ها تا صبح بيدار بمونم.
هرچي خونواده ش ازش خواستن اينكارو نكنه و بهش گفتن كارش اشتباهه قبول نكرد.
وسايلشو جمع كرد و رفت پيش خانوم جغده.
خانوم جغده ميدونست كه قضيه چيه چون مامان موشي زودتر اومده بود و باهاش صحبت كرده بود. بخاطر همينم گفت: "باشه اين يك شب رو اجازه ميدم پيش من بموني، ولي يادت باشه تا صبح نبايد بخوابي."
نزذيكاي نصقه شب بود كه موش كوچولو گرسنه اش شد. گفت خانوم جغده من گرسنه مه، غذا ميخوام.
ولي خانوم جغده گفت: "نه، ما اينجا تا نصفه شب هيچي نميخوريم."
موش كوچولو گفت: "ولي من موشم عادت دارم سرشب غذا بخورم."
خانوم جغده گفت: "ولي تو اومدي كه با ما زندگي كني پس بايد مثل ما غذا بخوري، تازه بايد كل روز رو هم بخوابي."
موش كوچولو كه هم گرسنه اش شده بود هم دلش براي پدر مادر و خواهر برادراش تنگ شده بود گفت: "من نميخوام جغد باشم، ميخوام موش باشم." بعدم برگشت پيش خونواده ش و ازشون معدرت خواهي كرد و قول داد ديگه شب ها زود بخوابه.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

يه روزي روزگاري يه موش كوچولو بود كه با خونواده اش توي يه دشت بزرگ و سرسبز زندگي ميكردند.
موش كوچولو ده تا خواهر و برادر ديگه هم داشت و با مامان موشه و بابا موشه خوشحال و راضي زندگي ميكردند.
اما موش كوچولو يه مشكل كوچيك داشت، اونم اين بود كه شب ها به موقع نميخوابيد. تا ديروقت بيدار موند. بخاطر همينم صبح ها نميتونست مثل خواهر و برادرهاش به موقع بيدار بشه.
موش كوچولو تازه لنگ ظهر از خواب بيدار ميشد و خواهر برادراش كه از صبح توي دشت كلي بازي و شادي كرده بودند ديگه خسته بودند و با موش كوچولو به بازي نميومدند. واسه همينم موش كوچولو تنها ميموند و حوصله ش سر ميرفت.
هرچي مامان موشه و بابا موشه بهش ميگفتن به موقع مثل خواهر و برادراش بگيره بخوابه گوش نميداد.
آخر يه روز موش كوچولو گفت اصلا من نميخوام با شما زندگي كنم، ميخوام برم با خانوم جغده زندگي كنم و شب ها تا صبح بيدار بمونم.
هرچي خونواده ش ازش خواستن اينكارو نكنه و بهش گفتن كارش اشتباهه قبول نكرد.
وسايلشو جمع كرد و رفت پيش خانوم جغده.
خانوم جغده ميدونست كه قضيه چيه چون مامان موشي زودتر اومده بود و باهاش صحبت كرده بود. بخاطر همينم گفت: "باشه اين يك شب رو اجازه ميدم پيش من بموني، ولي يادت باشه تا صبح نبايد بخوابي."
نزذيكاي نصقه شب بود كه موش كوچولو گرسنه اش شد. گفت خانوم جغده من گرسنه مه، غذا ميخوام.
ولي خانوم جغده گفت: "نه، ما اينجا تا نصفه شب هيچي نميخوريم."
موش كوچولو گفت: "ولي من موشم عادت دارم سرشب غذا بخورم."
خانوم جغده گفت: "ولي تو اومدي كه با ما زندگي كني پس بايد مثل ما غذا بخوري، تازه بايد كل روز رو هم بخوابي."
موش كوچولو كه هم گرسنه اش شده بود هم دلش براي پدر مادر و خواهر برادراش تنگ شده بود گفت: "من نميخوام جغد باشم، ميخوام موش باشم." بعدم برگشت پيش خونواده ش و ازشون معدرت خواهي كرد و قول داد ديگه شب ها زود بخوابه.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 37
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 68
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 107
  • بازدید ماه : 1798
  • بازدید سال : 2186
  • بازدید کلی : 125985
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی