روزي روزگاري گاوِ نادانِ شكمويي توي چمن زار لم داده بود و علفها را ميلُمباند. شبپرهي كوچكي بال زد و رفت توي گوشش و گفت: «گاوِ نادان؟!»
گاو دور و برش را نگاه كرد و ترسيد. گفت: «كيه؟ كيه داره حرف ميزنه؟»
شبپره گفت: «من گاوِ بادان هستم.»
گاو گفت: «هان؟ گاوِ بادان؟»
شبپره گفت: «گاو بادان يه جور گاويه كه همهچي رو ميدونه. مثل تو نادان نيست. فهميدي؟»
گاو دستي به شاخهايش كشيد و گفت: «هان؟ يه گاو كه همهچي رو ميدونه؟ پس كجايي؟ اگه گاوي خودت رو نشون بده شاخ بزنيم، ببينيم كي زورش بيشتره.»
شب پره توي گوشِ گاو پاهاش را انداخته بود روي هم و ميخنديد. گفت: «من يه گاو بادانِ نامرئي هستم. چون خيلي بادان بودم، تونستم نامرئي بشم.»
گاو با دُمش كوبيد روي شكمش و گفت: «يه گاو نامرئي؟ زورت هم زياده؟»
شبپره گفت: «خيلي! از گاوميش هم بيشتره. از شتر گاو پلنگ هم بيشتر.»
گاو سمهايش را جمع كرد زيرِ شكمش و گفت: «چي ميخواي؟»
شبپره گفت: «ميخوام دُمت رو بزاري روي كولت و از اين چمنزار بري. چون كه خيلي علف ميخوري. آنقدر شكمگندهاي كه همهي گلها رو ميخوري. نميگي پروانهها و زنبورها چي بخورن؟»
گاو گفت: «زورم زياده. ميخورم. زنبورها رو ميخورم. پروانهها رو هم. شبپرهها رو هم.»
شب پره با پاهاي نازكش به گوشِ گاو لگد زد و گفت: «پس بيا با هم بجنگيم. ميندازمت بيرون از چمنزار نادان.»
گاو گفت: «بجنگ تا بجنگيم. كجايي بادان؟»
شب پره گفت: «جلوي اون درختِ چنار. بيا جلو!»
گاو ماغ بلندي كشيد و دويد. شاخهايش را پايين آورد و محكم كوبيد به درختِ چنار. شاخهاش توي تنهي چنار گير كرد و همان جا ماند. شبپره بيرون آمد و روي دماغش نشست. گفت: «ديدي گاوِ باداني بودم؟ تا تو باشي قُلدُر بازي در نياري.» و پر كشيد و رفت.
روزي روزگاري گاوِ نادانِ شكمويي توي چمن زار لم داده بود و علفها را ميلُمباند. شبپرهي كوچكي بال زد و رفت توي گوشش و گفت: «گاوِ نادان؟!»
گاو دور و برش را نگاه كرد و ترسيد. گفت: «كيه؟ كيه داره حرف ميزنه؟»
شبپره گفت: «من گاوِ بادان هستم.»
گاو گفت: «هان؟ گاوِ بادان؟»
شبپره گفت: «گاو بادان يه جور گاويه كه همهچي رو ميدونه. مثل تو نادان نيست. فهميدي؟»
گاو دستي به شاخهايش كشيد و گفت: «هان؟ يه گاو كه همهچي رو ميدونه؟ پس كجايي؟ اگه گاوي خودت رو نشون بده شاخ بزنيم، ببينيم كي زورش بيشتره.»
شب پره توي گوشِ گاو پاهاش را انداخته بود روي هم و ميخنديد. گفت: «من يه گاو بادانِ نامرئي هستم. چون خيلي بادان بودم، تونستم نامرئي بشم.»
گاو با دُمش كوبيد روي شكمش و گفت: «يه گاو نامرئي؟ زورت هم زياده؟»
شبپره گفت: «خيلي! از گاوميش هم بيشتره. از شتر گاو پلنگ هم بيشتر.»
گاو سمهايش را جمع كرد زيرِ شكمش و گفت: «چي ميخواي؟»
شبپره گفت: «ميخوام دُمت رو بزاري روي كولت و از اين چمنزار بري. چون كه خيلي علف ميخوري. آنقدر شكمگندهاي كه همهي گلها رو ميخوري. نميگي پروانهها و زنبورها چي بخورن؟»
گاو گفت: «زورم زياده. ميخورم. زنبورها رو ميخورم. پروانهها رو هم. شبپرهها رو هم.»
شب پره با پاهاي نازكش به گوشِ گاو لگد زد و گفت: «پس بيا با هم بجنگيم. ميندازمت بيرون از چمنزار نادان.»
گاو گفت: «بجنگ تا بجنگيم. كجايي بادان؟»
شب پره گفت: «جلوي اون درختِ چنار. بيا جلو!»
گاو ماغ بلندي كشيد و دويد. شاخهايش را پايين آورد و محكم كوبيد به درختِ چنار. شاخهاش توي تنهي چنار گير كرد و همان جا ماند. شبپره بيرون آمد و روي دماغش نشست. گفت: «ديدي گاوِ باداني بودم؟ تا تو باشي قُلدُر بازي در نياري.» و پر كشيد و رفت.

داستان هايي درباره حيوانات ۱ - من يك بچه گربهام