loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 229
11 زمان : 1399:2

يكي بود يكي نبود.
يك آقا لاك پشتي بود كه با پدر و مادر و خواهرش كنار رودخانه زندگي ميكردند.
يك روز خونواده ي آقا لاك پشته براش تولد گرفته بودن.
همه ي دوستاش رو دعوت كرده بودن، يه برگ سبز بزرگ خوشمزه هم براش آورده بودن.
و با جلبك يه كيك سبز خوشگل براش درست كرده بودن.
درست موقعي كه آقا لاك پشته ميخواست كادوهاش رو باز كنه، يكدفعه يك عالمه آشغال، مثل بارون، از بالاي سنگ ها روي سرشون ريخت.
آدم هايي كه براي پيك نيك به كنار رودخونه مي اومدن، هميشه آشغال هاشون رو ميريختن اونجا، توي خونه و محيط زندگي لاك پشت ها
آقا لاك پشته كه خيلي عصباني شده بود تصميم گرفت بره سراغ آدم ها و اين مشكل رو براي هميشه حل كنه.
همه ي لاك پشت ها بهش گفتن كه اين كارو نكنه،
مادرش بهش گفت: "عزيزم... تو فقط يه لاك پشت كوچولويي، چجوري ميتوني از پس اين همه آدم گنده بربياي؟"
پدربزرگ آقا لاك پشته بهش گفت: "آدم ها ميگيرنت و تو رو ميندازن توي يه تنگ كوچولو. تنها ميموني و حتي نميتوني درست و حسابي شنا كني."
اما آقا لاك پشته تصميمش رو گرفته بود، شروع كرد از سنگ ها بالا رفتن تا برسه به آدم ها.
وقتي رسيد اون بالا، كنار رودخونه، ديد كه كلي بچه با چندتا آدم بزرگ كه معلم هاشون بودن كنار رودخونه هستند.
آقا لاك پشته، كنار يكي از سنگ ها قايم شد و دنبال موقعيتي بود تا با آدم ها حرف بزنه.
همينطوري كه داشت فكر ميكرد، يكدفعه صداي پا شنيد. چندتا بچه داشتن به اون سمت ميدويدن.
آقا لاك پشته كه ترسيده سريع رفت زير آب و كله اش رو فرو برد توي يك چاله.
بچه ها دويدن و از كنار آقا لاك پشته رد شدن و رفتن.
آقا لاك پشته نفس راحتي كشيد و سرشو از توي چاله كشيد بيرون... كشيد و... كشيد و....
اما... انگار سرش گير كرده بود، درست به دور و برش نگاه كرد.
و متوجه شد سرش رو برده داخل بك بطري نوشابه كه بچه ها توي رودخونه انداخته بودن.
آقا لاك پشته خيلي سعي كرد كه سرشو بيرون بياره، ولي هركاري كرد، نشد كه نشد.
همينطوري داشت فكر ميكرد كه چيكار كنه، كه يه يكي از بچه ها فرياد زد:
"اينجارو... يه بچه لاك پشت توي بطري گير كرده."
همه ي بچه ها جمع شدن و هركسي يه راه حلي پيشنهاد داد تا آقا لاك پشته رو نجات بدن.
تا يكي از معلم ها چاقويي كه براي ميوه خوردن همراهشون بود رو آورد و بطري رو خيلي آروم و با احتياط بريد.
لآقا لاك پشته كه خيلي خوشحال شده بود نگاهي به معلم و بچه ها كرد تا ازشون تشكر كرده باشه.
همه بچه ها و معلم ها از آقا لاك پشته عكس گرفتند و فرداي اون روز اين خبر توي همه ي شهر پيچيد.
عكس آقا لاك پشته توي روزنامه ها چاپ شد و همه داستانشو تعريف ميكردند. همه متوجه شده بودن كه آشعال هايي كه توي طبيعت ميريزن چقدر ميتونه خطرناك باشه.
از اون روز ببعد، بچه ها و آدم بزرگ ها دسته دسته براي تميز كردن آشغال هاي رودخونه و اطرافش ميومدن.
خانواده ي لاك پشت ها براي آقا لاك پشت يه جشن ديگه گرفتن و ازش بخاطر كار شجاعانه اش تشكر كردن.
مادرش بهش گفت: "من بهت افتخار ميكنم پسرم."
و پدربزرگش گفت: "تو زندگي همه ي ما رو نجات دادي، اما يادت باشه، اگر اون بچه تو رو نميديد، معاوم نبود چه بلايي سرت بياد، دفعه ي ديگه بيشتر احتياط كن."
آقا لا پشت هم كيك سبز جلبكي اش رو خورد و از اينكه به همه كمك كرده بود حسابي خوشحال بود.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

يكي بود يكي نبود.
يك آقا لاك پشتي بود كه با پدر و مادر و خواهرش كنار رودخانه زندگي ميكردند.
يك روز خونواده ي آقا لاك پشته براش تولد گرفته بودن.
همه ي دوستاش رو دعوت كرده بودن، يه برگ سبز بزرگ خوشمزه هم براش آورده بودن.
و با جلبك يه كيك سبز خوشگل براش درست كرده بودن.
درست موقعي كه آقا لاك پشته ميخواست كادوهاش رو باز كنه، يكدفعه يك عالمه آشغال، مثل بارون، از بالاي سنگ ها روي سرشون ريخت.
آدم هايي كه براي پيك نيك به كنار رودخونه مي اومدن، هميشه آشغال هاشون رو ميريختن اونجا، توي خونه و محيط زندگي لاك پشت ها
آقا لاك پشته كه خيلي عصباني شده بود تصميم گرفت بره سراغ آدم ها و اين مشكل رو براي هميشه حل كنه.
همه ي لاك پشت ها بهش گفتن كه اين كارو نكنه،
مادرش بهش گفت: "عزيزم... تو فقط يه لاك پشت كوچولويي، چجوري ميتوني از پس اين همه آدم گنده بربياي؟"
پدربزرگ آقا لاك پشته بهش گفت: "آدم ها ميگيرنت و تو رو ميندازن توي يه تنگ كوچولو. تنها ميموني و حتي نميتوني درست و حسابي شنا كني."
اما آقا لاك پشته تصميمش رو گرفته بود، شروع كرد از سنگ ها بالا رفتن تا برسه به آدم ها.
وقتي رسيد اون بالا، كنار رودخونه، ديد كه كلي بچه با چندتا آدم بزرگ كه معلم هاشون بودن كنار رودخونه هستند.
آقا لاك پشته، كنار يكي از سنگ ها قايم شد و دنبال موقعيتي بود تا با آدم ها حرف بزنه.
همينطوري كه داشت فكر ميكرد، يكدفعه صداي پا شنيد. چندتا بچه داشتن به اون سمت ميدويدن.
آقا لاك پشته كه ترسيده سريع رفت زير آب و كله اش رو فرو برد توي يك چاله.
بچه ها دويدن و از كنار آقا لاك پشته رد شدن و رفتن.
آقا لاك پشته نفس راحتي كشيد و سرشو از توي چاله كشيد بيرون... كشيد و... كشيد و....
اما... انگار سرش گير كرده بود، درست به دور و برش نگاه كرد.
و متوجه شد سرش رو برده داخل بك بطري نوشابه كه بچه ها توي رودخونه انداخته بودن.
آقا لاك پشته خيلي سعي كرد كه سرشو بيرون بياره، ولي هركاري كرد، نشد كه نشد.
همينطوري داشت فكر ميكرد كه چيكار كنه، كه يه يكي از بچه ها فرياد زد:
"اينجارو... يه بچه لاك پشت توي بطري گير كرده."
همه ي بچه ها جمع شدن و هركسي يه راه حلي پيشنهاد داد تا آقا لاك پشته رو نجات بدن.
تا يكي از معلم ها چاقويي كه براي ميوه خوردن همراهشون بود رو آورد و بطري رو خيلي آروم و با احتياط بريد.
لآقا لاك پشته كه خيلي خوشحال شده بود نگاهي به معلم و بچه ها كرد تا ازشون تشكر كرده باشه.
همه بچه ها و معلم ها از آقا لاك پشته عكس گرفتند و فرداي اون روز اين خبر توي همه ي شهر پيچيد.
عكس آقا لاك پشته توي روزنامه ها چاپ شد و همه داستانشو تعريف ميكردند. همه متوجه شده بودن كه آشعال هايي كه توي طبيعت ميريزن چقدر ميتونه خطرناك باشه.
از اون روز ببعد، بچه ها و آدم بزرگ ها دسته دسته براي تميز كردن آشغال هاي رودخونه و اطرافش ميومدن.
خانواده ي لاك پشت ها براي آقا لاك پشت يه جشن ديگه گرفتن و ازش بخاطر كار شجاعانه اش تشكر كردن.
مادرش بهش گفت: "من بهت افتخار ميكنم پسرم."
و پدربزرگش گفت: "تو زندگي همه ي ما رو نجات دادي، اما يادت باشه، اگر اون بچه تو رو نميديد، معاوم نبود چه بلايي سرت بياد، دفعه ي ديگه بيشتر احتياط كن."
آقا لا پشت هم كيك سبز جلبكي اش رو خورد و از اينكه به همه كمك كرده بود حسابي خوشحال بود.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 241
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 371
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 1075
  • بازدید ماه : 1306
  • بازدید سال : 1694
  • بازدید کلی : 125493
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی