loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 245
11 زمان : 1399:2

يكي بود يكي نبود
يه خاله پيرزني بود كه توي خونه ي كوچيكش تنها زندگي ميكرد.
خونه ي خاله پيرزن خيلي كوچولو بود، يه حياط نقلي و كوچولو هم داشت.
هرروز دم غروب كه ميشد، سماورشو روشن ميكرد، ميرفت حياط رو آب و جارو ميكرد.
يه لقمه نون و پنير با چايي ميخورد و سماورو خاموش ميكرد و ميخوابيد.
يكي از روزهاي پاييز كه هوا حسابي سرد شده بود و بارون شديدي ميومد.
خاله پيرزن توي خونه اش نون و پنير و چايي اش رو خورده بود، و ميخواست كم كم بخوابه كه
يهو صداي در اومد: تق تق تق....
خاله پيرزن بلند شد و گفت:
"كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"

"منم منم... گنجشك كوچولو...
باد مياد... بارون مياد....
سرده هوا... جا ندارم...
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن دلش براي گنجشك كوچولو سوخت و راهش داد توي خونه.
يه حوله بهش داد كه خودشو خشك كنه و يه گوشه بگيره بخوابه.
داشتن ميخوابيدن كه دوباره صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"

"منم منم... سگ باوفا...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن يه كمي فكر كرد و بعد گفت: "عيبي نداره، تو هم بيا تو."
يه حوله بهش داد كه خودشو خشك كنه و بگيره بخوابه.
داشتن ميخوابيدن كه دوباره صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"

"منم منم... خانوم مرغه...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن گفت: "تو كه جايي نميگيري، تو هم بيا تو."
دوباره اومدن بخوابن كه صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"

"منم منم... آقا گاوه...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن يه نگاهي به خونه كوچولوش انداخت و گفت:
"باشه تو هم بيا، فقط بايد با هم مهربون تر باشيم تا هممون بتونيم بخوابيم."
گاوه هم اومد تو و خودشو خشك كرد و داشتن ميخوابيدن كه
باز صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"

"منم منم... گربه ملوس...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن كه دلش نميومد گربه تو بارون خيس بشه درو باز كرد تا بياد تو خونه.
بلاخره همه اومدن و گرفتن خوابيدن.
فردا صبح كه خاله پيرزن از خواب بيدار شد، ديد سماور روشنه و سفره ي صبحانه پهنه، نون تازه توي سفره ست و حياط هم آب و جارو شده.
حيوون ها صبح زود از خواب بيدار شده بودن و همه چيز رو آماده كرده بودن.
بلند شد دست و روش شست و همه با هم صبحونه خوردن و گفتن و خنديدن.
بعد صبحونه، خاله پيرزن رو كرد به حيوون ها گفت:
"خب عزيزاي من... ديگه كم كم وقت رفتنه. چون خودتون ميبينيد كه خونه ي من خيلي كوچولو موچولوئه.
براي همه شما جا نداره، پس بايد برين. آقا سگه شما ميري؟"
سگه گفت:
"من كه واق واق ميكنم برات
دزدا رو چلاق ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن دلش براي سگه سوخت و گفت: "باشه آقا سگه تو بمون."
گربه ملوسه از اونور اتاق گفت:
" من كه ميو ميو ميكنم برات
موشها رو چپو ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن كه دلش نميومد هيچ كس رو ناراحت كنه گفت: "خيله خب. تو هم بمون."
گنجشكه از بالاي طاقچه گفت:
"من كه جيك و جيك ميكنم برات
تخم كوچيك ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن گفت: "تو هم كه جايي رو نميگيري گنجشك كوچولو، تو هم بمون."
آقا گاوه هم گفت:
" من كه مو مو ميكنم برات
خرمنو درو ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن خنديد و گفت : "آقا گاوه تو هم بمون."
از اون طرف خانوم مرغه اومد و گفت:
"من كه قد قد ميكنم برات
تخم بزرگ ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن گفت: "عيبي نداره خانوم مرغه، شما هم پيش ما بمون."
و از اون ببعد اونا با هم ديگه زندگي كردن و به همديگه كمك كردن.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

يكي بود يكي نبود
يه خاله پيرزني بود كه توي خونه ي كوچيكش تنها زندگي ميكرد.
خونه ي خاله پيرزن خيلي كوچولو بود، يه حياط نقلي و كوچولو هم داشت.
هرروز دم غروب كه ميشد، سماورشو روشن ميكرد، ميرفت حياط رو آب و جارو ميكرد.
يه لقمه نون و پنير با چايي ميخورد و سماورو خاموش ميكرد و ميخوابيد.
يكي از روزهاي پاييز كه هوا حسابي سرد شده بود و بارون شديدي ميومد.
خاله پيرزن توي خونه اش نون و پنير و چايي اش رو خورده بود، و ميخواست كم كم بخوابه كه
يهو صداي در اومد: تق تق تق....
خاله پيرزن بلند شد و گفت:
"كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"

"منم منم... گنجشك كوچولو...
باد مياد... بارون مياد....
سرده هوا... جا ندارم...
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن دلش براي گنجشك كوچولو سوخت و راهش داد توي خونه.
يه حوله بهش داد كه خودشو خشك كنه و يه گوشه بگيره بخوابه.
داشتن ميخوابيدن كه دوباره صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"

"منم منم... سگ باوفا...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن يه كمي فكر كرد و بعد گفت: "عيبي نداره، تو هم بيا تو."
يه حوله بهش داد كه خودشو خشك كنه و بگيره بخوابه.
داشتن ميخوابيدن كه دوباره صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"

"منم منم... خانوم مرغه...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن گفت: "تو كه جايي نميگيري، تو هم بيا تو."
دوباره اومدن بخوابن كه صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"

"منم منم... آقا گاوه...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن يه نگاهي به خونه كوچولوش انداخت و گفت:
"باشه تو هم بيا، فقط بايد با هم مهربون تر باشيم تا هممون بتونيم بخوابيم."
گاوه هم اومد تو و خودشو خشك كرد و داشتن ميخوابيدن كه
باز صداي در اومد: تق و تق و تق...
خاله پيرزن گفت: "كيه كيه در ميزنه؟
درو با لنگر ميزنه؟"

"منم منم... گربه ملوس...
باد مياد... بارون مياد...
سرده هوا... جا ندارم
خاله پيرزن ميزاري بيام توي خونه تون؟"
خاله پيرزن كه دلش نميومد گربه تو بارون خيس بشه درو باز كرد تا بياد تو خونه.
بلاخره همه اومدن و گرفتن خوابيدن.
فردا صبح كه خاله پيرزن از خواب بيدار شد، ديد سماور روشنه و سفره ي صبحانه پهنه، نون تازه توي سفره ست و حياط هم آب و جارو شده.
حيوون ها صبح زود از خواب بيدار شده بودن و همه چيز رو آماده كرده بودن.
بلند شد دست و روش شست و همه با هم صبحونه خوردن و گفتن و خنديدن.
بعد صبحونه، خاله پيرزن رو كرد به حيوون ها گفت:
"خب عزيزاي من... ديگه كم كم وقت رفتنه. چون خودتون ميبينيد كه خونه ي من خيلي كوچولو موچولوئه.
براي همه شما جا نداره، پس بايد برين. آقا سگه شما ميري؟"
سگه گفت:
"من كه واق واق ميكنم برات
دزدا رو چلاق ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن دلش براي سگه سوخت و گفت: "باشه آقا سگه تو بمون."
گربه ملوسه از اونور اتاق گفت:
" من كه ميو ميو ميكنم برات
موشها رو چپو ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن كه دلش نميومد هيچ كس رو ناراحت كنه گفت: "خيله خب. تو هم بمون."
گنجشكه از بالاي طاقچه گفت:
"من كه جيك و جيك ميكنم برات
تخم كوچيك ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن گفت: "تو هم كه جايي رو نميگيري گنجشك كوچولو، تو هم بمون."
آقا گاوه هم گفت:
" من كه مو مو ميكنم برات
خرمنو درو ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن خنديد و گفت : "آقا گاوه تو هم بمون."
از اون طرف خانوم مرغه اومد و گفت:
"من كه قد قد ميكنم برات
تخم بزرگ ميكنم برات
بزارم برم؟"
خاله پيرزن گفت: "عيبي نداره خانوم مرغه، شما هم پيش ما بمون."
و از اون ببعد اونا با هم ديگه زندگي كردن و به همديگه كمك كردن.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 66
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 281
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 1182
  • بازدید ماه : 1413
  • بازدید سال : 1801
  • بازدید کلی : 125600
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی