loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 241
11 زمان : 1399:2

روزي روزگاري يك عمو آسياباني بود كه يك سيبيل خيلي خيلي گنده داشت.
سيبييلش از بناگوش دررفته بود و وقتي توي آسياب داشت گندم ها رو آرد ميكرد، سيبيلاش از پنجره ميومدن بيرون.
عمو آسيابان سيبيلاشو خيلي خيلي دوست داشت و مواظبشون بود.
هرروز اونا رو شونه ميكرد و تاب ميداد. بهشون روغن ميزد و خلاصه هميشه مراقبشون بود.
يه روزي كه آسيابان غذايي براي خوردن نداشت، سيبيل پيش خودش فكر كرد:
"هميشه عمو آسيابان مراقب منه، شونه ام ميكنه، بهم روغن ميزنه
ايندفعه نوبت منه كه براش يه كاري انجام بدم. بايد برم براي عمو غذا بيارم."
بعد سيبيل بلند شد و رفت. از كوه ها گذشت، از ميون رودخونه رد شد. از دشت ها و جنگل ها هم گذشت...
تا رسيد به قصر آقا ديوه. آقا ديوه توي قصرش نشسته بود و يه ديگ پلو با يه ديگچه ي خورشت گذاشته بود جلوش و داشت غذا ميخورد.
سيبيل رفت ديگ و ديگچه رو برداشت و راه افتاد بره پيش عمو.
ديوه كه عصباني شده بود گفت: "آهاي... كي به تو اجازه داده غذاي منو برداري ببري؟"
سيبيل يه نگاهي به ديو كرد و گفت: "هيس! هيچي نگو. عمو حسابي گرسنه شه، اگه اين غذا رو براش نبرم حسابي عصباني ميشه و مياد سراغت."
ديوه با خودش فكر كرد: "اگه سيبيل ِ عمو انقدر بزرگه، پس خودش حتما خيلي بزرگتره. اگه بياد سراغ من معلوم نيست چه بلايي سرم بياره."
بخاطر همينم هيچي نگفت و سيبيل غذاها رو آورد براي عمو آسيابان تا بخوره و ديگه گرسنه نباشه.
بعدش با خودش گفت: "عمو كه انقدر واسه من زحمت ميكشه، براي مردم زحمت ميكشه و گندم ها رو آسياب ميكنه، حيفه كه پول نداشته باشه.
بايد برم براش پول بيارم."
بعدم راه افتاد بره سراغ ديوه كه كلي از پول ها و طلا ها و جواهرات مردم رو با ترسوندشون ازشون گرفته بود.
از درياها و كوه ها و جنگل ها و دشت ها رد شد تا رسيد به قصر ديوه.
رفت و همه ي طلاها و پول هاي ديوه رو برداشت و راه افتاد.
ديوه گفت: "چيكار داري ميكني؟ اين طلاها مال منه!"
سيبيل گفت: "هيس! هيچي نگو. عمو پول نداره. اگه اين طلاها رو براش نبرم عصباني ميشه و مياد سراغت."
ديوه از ترسش هيچي نگفت تا سيبيل طلاها رو بياره پيش عمو.
عمو آسيابان كه از ديدن پول ها و طلاها خيلي خوشحال شده بود اونا رو بين همه ي مردم شهر تقسيم كرد و يه مقداريشم خودش برداشت تا باهاش واسه خودش خونه بسازه.
از اون ببعد عمو آسيابان و سيبيلش به خوبي اونجا زندگي كردن و مراقب همديگه بودن.
ديوه هم از ترس عمو ديگه هيچوقت مردمو اذيت نكرد و طلاهاي كسي رو ازش نگرفت.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

روزي روزگاري يك عمو آسياباني بود كه يك سيبيل خيلي خيلي گنده داشت.
سيبييلش از بناگوش دررفته بود و وقتي توي آسياب داشت گندم ها رو آرد ميكرد، سيبيلاش از پنجره ميومدن بيرون.
عمو آسيابان سيبيلاشو خيلي خيلي دوست داشت و مواظبشون بود.
هرروز اونا رو شونه ميكرد و تاب ميداد. بهشون روغن ميزد و خلاصه هميشه مراقبشون بود.
يه روزي كه آسيابان غذايي براي خوردن نداشت، سيبيل پيش خودش فكر كرد:
"هميشه عمو آسيابان مراقب منه، شونه ام ميكنه، بهم روغن ميزنه
ايندفعه نوبت منه كه براش يه كاري انجام بدم. بايد برم براي عمو غذا بيارم."
بعد سيبيل بلند شد و رفت. از كوه ها گذشت، از ميون رودخونه رد شد. از دشت ها و جنگل ها هم گذشت...
تا رسيد به قصر آقا ديوه. آقا ديوه توي قصرش نشسته بود و يه ديگ پلو با يه ديگچه ي خورشت گذاشته بود جلوش و داشت غذا ميخورد.
سيبيل رفت ديگ و ديگچه رو برداشت و راه افتاد بره پيش عمو.
ديوه كه عصباني شده بود گفت: "آهاي... كي به تو اجازه داده غذاي منو برداري ببري؟"
سيبيل يه نگاهي به ديو كرد و گفت: "هيس! هيچي نگو. عمو حسابي گرسنه شه، اگه اين غذا رو براش نبرم حسابي عصباني ميشه و مياد سراغت."
ديوه با خودش فكر كرد: "اگه سيبيل ِ عمو انقدر بزرگه، پس خودش حتما خيلي بزرگتره. اگه بياد سراغ من معلوم نيست چه بلايي سرم بياره."
بخاطر همينم هيچي نگفت و سيبيل غذاها رو آورد براي عمو آسيابان تا بخوره و ديگه گرسنه نباشه.
بعدش با خودش گفت: "عمو كه انقدر واسه من زحمت ميكشه، براي مردم زحمت ميكشه و گندم ها رو آسياب ميكنه، حيفه كه پول نداشته باشه.
بايد برم براش پول بيارم."
بعدم راه افتاد بره سراغ ديوه كه كلي از پول ها و طلا ها و جواهرات مردم رو با ترسوندشون ازشون گرفته بود.
از درياها و كوه ها و جنگل ها و دشت ها رد شد تا رسيد به قصر ديوه.
رفت و همه ي طلاها و پول هاي ديوه رو برداشت و راه افتاد.
ديوه گفت: "چيكار داري ميكني؟ اين طلاها مال منه!"
سيبيل گفت: "هيس! هيچي نگو. عمو پول نداره. اگه اين طلاها رو براش نبرم عصباني ميشه و مياد سراغت."
ديوه از ترسش هيچي نگفت تا سيبيل طلاها رو بياره پيش عمو.
عمو آسيابان كه از ديدن پول ها و طلاها خيلي خوشحال شده بود اونا رو بين همه ي مردم شهر تقسيم كرد و يه مقداريشم خودش برداشت تا باهاش واسه خودش خونه بسازه.
از اون ببعد عمو آسيابان و سيبيلش به خوبي اونجا زندگي كردن و مراقب همديگه بودن.
ديوه هم از ترس عمو ديگه هيچوقت مردمو اذيت نكرد و طلاهاي كسي رو ازش نگرفت.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 192
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 371
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 1026
  • بازدید ماه : 1257
  • بازدید سال : 1645
  • بازدید کلی : 125444
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی