خانواده ي موش ها در يك نانوايي زندگي ميكردند و از نان ها و كيك ها تغذيه ميكردند.
نانوا همه ي راه ها را براي بيرون كردن موش ها از نانوايي اش امتحان كرده بود و موفق نشده بود.
تا اينكه روزي تصميم گرفت دشمن اصلي موش ها يعني "گربه" را به نانوايي بياورد تا بلكه موش ها را بگيرد.
آن شب گربه به نانوايي آمد و چندتايي از موش هاي كوچولو را گرفت و آقاي نانوا آنها را از آنجا بيرون برد.
همه ي موش ها كه نگران شده بودند سريع بك جلسه گداشتند تا تصميم بگيرند چطور از دست گربه فرار كنند.
در جلسه هركدام از موش ها چيزي گفت و در نهايت تصميم گرفتند تا يك زنگوله به گردن گربه بيندازند تا هروقت گربه حركت كرد صداي آن را بشنوند.
يكي از موش هاي پير گفت: "حالا چه كسي حاضر است اين زنگوله را به گردن گربه بيندازد؟"
همه ي موش ها كه از گربه خيلي ميترسيدند سكوت كردند.
تا بلاخره دو موش جوان و شجاع دستشان را بالا گرفتند و گفتند : "ما زنگوله را به گردن گربه مي اندازيم."
همه شجاعت آنها را تشويق كردند و برايشان دست زدند.
فردا صبح يكي از موش ها جلوي گربه رفت و بلند به او گفت: "آهاي آقاي گربه! اگه ميتوني منو بگير."
و تا گربه آمد او را بگيد سريع شروع به دويدن كرد. گربه هم دنبال او دويد.
موش سريع خودش را به يك سوراخ رساند و پريد داخل سوراخ. گربه هم به دنبال موش دويد و سرش را داخل سوراخ كرد و چون جثه اش يزرگ بود همانجا گير گرد. در همين لحظه موش دومي سريع زنگوله را به گردن او انداخت.
به اين ترتيب هربار كه گربه به آنها نرديك ميشد، موش ها زود صداي رنكوله را ميشنيدند و فرار ميكردند.
خانواده ي موش ها در يك نانوايي زندگي ميكردند و از نان ها و كيك ها تغذيه ميكردند.
نانوا همه ي راه ها را براي بيرون كردن موش ها از نانوايي اش امتحان كرده بود و موفق نشده بود.
تا اينكه روزي تصميم گرفت دشمن اصلي موش ها يعني "گربه" را به نانوايي بياورد تا بلكه موش ها را بگيرد.
آن شب گربه به نانوايي آمد و چندتايي از موش هاي كوچولو را گرفت و آقاي نانوا آنها را از آنجا بيرون برد.
همه ي موش ها كه نگران شده بودند سريع بك جلسه گداشتند تا تصميم بگيرند چطور از دست گربه فرار كنند.
در جلسه هركدام از موش ها چيزي گفت و در نهايت تصميم گرفتند تا يك زنگوله به گردن گربه بيندازند تا هروقت گربه حركت كرد صداي آن را بشنوند.
يكي از موش هاي پير گفت: "حالا چه كسي حاضر است اين زنگوله را به گردن گربه بيندازد؟"
همه ي موش ها كه از گربه خيلي ميترسيدند سكوت كردند.
تا بلاخره دو موش جوان و شجاع دستشان را بالا گرفتند و گفتند : "ما زنگوله را به گردن گربه مي اندازيم."
همه شجاعت آنها را تشويق كردند و برايشان دست زدند.
فردا صبح يكي از موش ها جلوي گربه رفت و بلند به او گفت: "آهاي آقاي گربه! اگه ميتوني منو بگير."
و تا گربه آمد او را بگيد سريع شروع به دويدن كرد. گربه هم دنبال او دويد.
موش سريع خودش را به يك سوراخ رساند و پريد داخل سوراخ. گربه هم به دنبال موش دويد و سرش را داخل سوراخ كرد و چون جثه اش يزرگ بود همانجا گير گرد. در همين لحظه موش دومي سريع زنگوله را به گردن او انداخت.
به اين ترتيب هربار كه گربه به آنها نرديك ميشد، موش ها زود صداي رنكوله را ميشنيدند و فرار ميكردند.

داستان هايي درباره حيوانات ۱ - من يك بچه گربهام