loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 235
11 زمان : 1399:2

روزي دو قورباغه با هم كنار بركه مشغول صحبت بودند قورباغه كوچك به قورباغه بزرگ مي گفت: واي پدر، من ديروز يك هيولاي وحشتناك ديدم. او به بزرگي يك كوه بود و روي سرش هم شاخ داشت. دم درازي داشت و پاهايش هم سم داشت.
قورباغه پير كه در دلش به صحبت هاي پسرش مي خنديد گفت: بچه جان اوني كه تو ديدي هيولا نبود فقط يك گاو نر بوده كه خيلي هم بزرگ نيست و شايد فقط يك كمي از من بزرگ تر باشد!
پسر از اين حرف تعجب كرده بود، پدرش به ا وگفت: من مي توانم خودم را به همان انداره كنم و تو ببيني. سپس او خودش را باد كرد و كمي بزرگ شد و از قورباغه كوچكش پرسيد: از اين هم بزرگ تر بود؟
پسرك كه از ديدن آن صحنه هيجان زده شده بود گفت: از اين خيلي بزرگ تر بود. قورباغه پير دوباره خودش را باد كرد و سپس دوباره سوال پرسيد و مجدد جواب شنيد كه گاو نر از اين هم بزرگ تر بوده و دوباره قورباغه پير نفس عميقي كشيد و خودش را تا جايي كه امكان داشت باد كرد سپس رو به پسرش كرد و گفت: من مطمئن هستم كه منالان از گاو نر بزرگ تر شدم.
اما در يك لحظه قورباغه پير كه خودش را خيلي باد كرده بود تركيد.
بچه هاي عزيز هميشه يادتون باشه كه كساني كه خيلي خودخواه هستند و خودشان را از همه بالاتر و برتر مي دانند باعث از بين رفتن خودشان مي شود

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

روزي دو قورباغه با هم كنار بركه مشغول صحبت بودند قورباغه كوچك به قورباغه بزرگ مي گفت: واي پدر، من ديروز يك هيولاي وحشتناك ديدم. او به بزرگي يك كوه بود و روي سرش هم شاخ داشت. دم درازي داشت و پاهايش هم سم داشت.
قورباغه پير كه در دلش به صحبت هاي پسرش مي خنديد گفت: بچه جان اوني كه تو ديدي هيولا نبود فقط يك گاو نر بوده كه خيلي هم بزرگ نيست و شايد فقط يك كمي از من بزرگ تر باشد!
پسر از اين حرف تعجب كرده بود، پدرش به ا وگفت: من مي توانم خودم را به همان انداره كنم و تو ببيني. سپس او خودش را باد كرد و كمي بزرگ شد و از قورباغه كوچكش پرسيد: از اين هم بزرگ تر بود؟
پسرك كه از ديدن آن صحنه هيجان زده شده بود گفت: از اين خيلي بزرگ تر بود. قورباغه پير دوباره خودش را باد كرد و سپس دوباره سوال پرسيد و مجدد جواب شنيد كه گاو نر از اين هم بزرگ تر بوده و دوباره قورباغه پير نفس عميقي كشيد و خودش را تا جايي كه امكان داشت باد كرد سپس رو به پسرش كرد و گفت: من مطمئن هستم كه منالان از گاو نر بزرگ تر شدم.
اما در يك لحظه قورباغه پير كه خودش را خيلي باد كرده بود تركيد.
بچه هاي عزيز هميشه يادتون باشه كه كساني كه خيلي خودخواه هستند و خودشان را از همه بالاتر و برتر مي دانند باعث از بين رفتن خودشان مي شود

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 170
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 281
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 1286
  • بازدید ماه : 1517
  • بازدید سال : 1905
  • بازدید کلی : 125704
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی