loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 208
11 زمان : 1399:2

سال ها پيش كشاورزي در روستايي زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي، كيسه ي بزرگي از بذر را براي فروش به شهر مي برد ناگهان در راه چرخ گاري به يك سنگ بزرگ برخورد مي كند
يكي از بذرها از داخل گوني به زمين خشك و گرم مسير مي افتد دانه از اين كه در اين چنين مكاني بود ترسيده بود
مدام با خود مي گفت من فقط بايد زير خاك باشم تا رشد كنم و از بين نروم
بذر كوچولو داشت از ترس به خودش مي لرزيد كه
گاوي ناگهان پايش را روي دانه گذاشت و آن را به داخل خاك فرو برد
دانه دوباره زيرخاك نگران بود اين دفعه نگراني او از بابت آب بود
مدام مي گفت من به كمي آب براي رشد در زير اين خاك احتياج دارم وگرنه از تشنگي مي ميرم و نمي تونم رشد كنم
بعد از گفتن اين حرف باران شروع به باريدن كرد
چند روز بعد همان بذر داخل خاك يك جوانه سبز دراورد و تمام روز با ذوق زير نور خورشيد مي نشيند تا قدش بلند و بلندتر شود
يك شبانه روز از اين اتفاق گذشت تا اولين برگش درامد اين برگ كمك كرد تا نور خورشيد بيشتري را بگيريد و بزرگ و بزرگتر بشود
در همين زمان بود كه بذر از اينكه مي ديد رشد كرده و روز به روز بزرگ تر مي شود ذوق مي كرد و خوشحال مي شد
پرنده اي آمد كه از گرسنگي قصد داشت آن را بخورد
پرنده سعي كرد بذر كوچولو كه الان بزرگ شده بود و ساقه و ريشه قوي اي داشت را از خاك بيرون بكشد
اما بذر چون ريشه ي محكمي در خاك داشت هيچ اتفاقي برايش نيوفتاد
سالهاي زيادي گذشت و دانه باران زيادي خورد و مدت زيادي با اشتياق نور خورشيد را تماشا كرد تا اين كه اول تبديل به يك درختچه شد
بعد يك درخت بزرگ تبديل شد كه وقتي از آن منطقه عبور مي كنند درختي بزرگ را مي بينند كه خود صاحب تعداد زيادي دانه بود

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

سال ها پيش كشاورزي در روستايي زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي، كيسه ي بزرگي از بذر را براي فروش به شهر مي برد ناگهان در راه چرخ گاري به يك سنگ بزرگ برخورد مي كند
يكي از بذرها از داخل گوني به زمين خشك و گرم مسير مي افتد دانه از اين كه در اين چنين مكاني بود ترسيده بود
مدام با خود مي گفت من فقط بايد زير خاك باشم تا رشد كنم و از بين نروم
بذر كوچولو داشت از ترس به خودش مي لرزيد كه
گاوي ناگهان پايش را روي دانه گذاشت و آن را به داخل خاك فرو برد
دانه دوباره زيرخاك نگران بود اين دفعه نگراني او از بابت آب بود
مدام مي گفت من به كمي آب براي رشد در زير اين خاك احتياج دارم وگرنه از تشنگي مي ميرم و نمي تونم رشد كنم
بعد از گفتن اين حرف باران شروع به باريدن كرد
چند روز بعد همان بذر داخل خاك يك جوانه سبز دراورد و تمام روز با ذوق زير نور خورشيد مي نشيند تا قدش بلند و بلندتر شود
يك شبانه روز از اين اتفاق گذشت تا اولين برگش درامد اين برگ كمك كرد تا نور خورشيد بيشتري را بگيريد و بزرگ و بزرگتر بشود
در همين زمان بود كه بذر از اينكه مي ديد رشد كرده و روز به روز بزرگ تر مي شود ذوق مي كرد و خوشحال مي شد
پرنده اي آمد كه از گرسنگي قصد داشت آن را بخورد
پرنده سعي كرد بذر كوچولو كه الان بزرگ شده بود و ساقه و ريشه قوي اي داشت را از خاك بيرون بكشد
اما بذر چون ريشه ي محكمي در خاك داشت هيچ اتفاقي برايش نيوفتاد
سالهاي زيادي گذشت و دانه باران زيادي خورد و مدت زيادي با اشتياق نور خورشيد را تماشا كرد تا اين كه اول تبديل به يك درختچه شد
بعد يك درخت بزرگ تبديل شد كه وقتي از آن منطقه عبور مي كنند درختي بزرگ را مي بينند كه خود صاحب تعداد زيادي دانه بود

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 26
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 68
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 96
  • بازدید ماه : 1787
  • بازدید سال : 2175
  • بازدید کلی : 125974
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی