صبح يك روزي در ارديبهشت ماه شاهين كه در شهر يزد زندگي مي كرد در زنگ تفريح اول به مدرسه رسيد، معلم از او علت دير رسيدنش را پرسيد و شاهين با جزئيات داستان را براي معلمش تعريف كرد، پس از زنگ تفريح معلم وارد كلاس شد و از شاهين خواست داستان دير آمدنش را براي همكلاسي هايش تعريف كند تا بيشتر در اين باره صحبت كنند.
شاهين گفت: صبح در راه آمدن به مدرسه بودم كه كبوتري با تني سفيد و سر و دمي مشكي، بي حال در كنار باغچه روبروي خانه مان روي زمين كم حركت افتاده بود، مي خواستم به كبوتر كمك كنم اما مطمئن بود مدرسه ام دير مي شود اما اگر من به كبوتر كمك نمي كردم قطعا كبوتر زنده نمي ماند. كبوتر را برداشتم و به خانه بردم، تكه آدامسي به نوك كبوتر چسبيده بود كه نه مي گذاشت نفس بكشد و نه بتواند غذا بخورد، مادرم تا كبوتر را در اين وضعيت ديد سريعا با يك تكه چوب كبريت، تكه هاي آدامس را از دهان كبوتر خارج كرد و از من خواست تا مقداري آب در گلوي كبوتر بريزم و مقداري از گندم هايي كه پشت پنجره مي ريزيم برايش داخل آب بريزم تا نرم شود و بتوانيم داخل گلوي كبوتر قرار بديم.
پس از نيم ساعت كبوتر كه توانسته بود نفس بكشد مقداري از گندم هاي نرم شده را خرد. مادرم كه مطمئن شده بود كبوتر حالش بهتر است، تكه هاي ديگر آدامس روي بدن كبوتر را با آب شست و او را به همراه آب و گندم در بالكن قرار داد. كبوترمان پس از چند دقيقه روي ميله هاي بالكن پريد و پس از آن پرواز كرد روي پشت بام خانه روبرويي نشست پس از آن پرواز كرد و رفت.
معلم از شاهين تشكر كرد كه وقت خود را صرف كمك به يك پرنده كرده و توانسته آن را از مرگ حتمي نجات دهد. معلم از بچه ها خواست اگر كسي خاطره اي مشابه شاهين دارد براي كلاس تعريف كند. چند تا از بچه ها داوطلب شدند:
فرهاد داستاني از سفرشان به جنوب كشور و نجات يك لاك پشت را اين چنين تعريف كرد: در حال غواصي در خليج فارس بوديم كه مسئول غواص ها يك لاك پشت تقريبا بزرگ را به سمت كشتي هدايت كرد و از ما خواست كه لاك پشت را به داخل كشتي بياوريم، طول لاك پشت تقريبا اندازه يك نان بربري بود، مسئول كشتي ما گفت حداقل ۲۰ سال سن دارد. مقداري نخ، پارچه و پلاستيك به گردن و دست و پاهاي لاك پشت چسبيده بود، ما پس از تميز كردن لاك پشت دوباره آن را به درون آب برگردانديم، ولي قبل از اين كار همگي با لاك پشت يك عكس يادگاري هم گرفتيم.
داريوش: داريوش از سفر عيد امسالشان به شمال گفت كه يك پلاستيكي دور گردن يك مرغ دريايي گير كرده بود، اما مردم وقتي كه ميخواستند به مرغ دريايي نزديك شوند و پلاستيك را از گردنش خارج كنند پرواز مي كرد و مي رفت چند متر آن طرف تر مي نشست. به همين دلي نتوانستيم كمكي به مرغ دريايي بكنيم سپس معلم از بچه ها خواست حدس بزنند مرغ دريايي الان زنده است يا خير، حدس ما چي هست؟ مرغ دريايي زنده است يا مرده؟
صبح يك روزي در ارديبهشت ماه شاهين كه در شهر يزد زندگي مي كرد در زنگ تفريح اول به مدرسه رسيد، معلم از او علت دير رسيدنش را پرسيد و شاهين با جزئيات داستان را براي معلمش تعريف كرد، پس از زنگ تفريح معلم وارد كلاس شد و از شاهين خواست داستان دير آمدنش را براي همكلاسي هايش تعريف كند تا بيشتر در اين باره صحبت كنند.
شاهين گفت: صبح در راه آمدن به مدرسه بودم كه كبوتري با تني سفيد و سر و دمي مشكي، بي حال در كنار باغچه روبروي خانه مان روي زمين كم حركت افتاده بود، مي خواستم به كبوتر كمك كنم اما مطمئن بود مدرسه ام دير مي شود اما اگر من به كبوتر كمك نمي كردم قطعا كبوتر زنده نمي ماند. كبوتر را برداشتم و به خانه بردم، تكه آدامسي به نوك كبوتر چسبيده بود كه نه مي گذاشت نفس بكشد و نه بتواند غذا بخورد، مادرم تا كبوتر را در اين وضعيت ديد سريعا با يك تكه چوب كبريت، تكه هاي آدامس را از دهان كبوتر خارج كرد و از من خواست تا مقداري آب در گلوي كبوتر بريزم و مقداري از گندم هايي كه پشت پنجره مي ريزيم برايش داخل آب بريزم تا نرم شود و بتوانيم داخل گلوي كبوتر قرار بديم.
پس از نيم ساعت كبوتر كه توانسته بود نفس بكشد مقداري از گندم هاي نرم شده را خرد. مادرم كه مطمئن شده بود كبوتر حالش بهتر است، تكه هاي ديگر آدامس روي بدن كبوتر را با آب شست و او را به همراه آب و گندم در بالكن قرار داد. كبوترمان پس از چند دقيقه روي ميله هاي بالكن پريد و پس از آن پرواز كرد روي پشت بام خانه روبرويي نشست پس از آن پرواز كرد و رفت.
معلم از شاهين تشكر كرد كه وقت خود را صرف كمك به يك پرنده كرده و توانسته آن را از مرگ حتمي نجات دهد. معلم از بچه ها خواست اگر كسي خاطره اي مشابه شاهين دارد براي كلاس تعريف كند. چند تا از بچه ها داوطلب شدند:
فرهاد داستاني از سفرشان به جنوب كشور و نجات يك لاك پشت را اين چنين تعريف كرد: در حال غواصي در خليج فارس بوديم كه مسئول غواص ها يك لاك پشت تقريبا بزرگ را به سمت كشتي هدايت كرد و از ما خواست كه لاك پشت را به داخل كشتي بياوريم، طول لاك پشت تقريبا اندازه يك نان بربري بود، مسئول كشتي ما گفت حداقل ۲۰ سال سن دارد. مقداري نخ، پارچه و پلاستيك به گردن و دست و پاهاي لاك پشت چسبيده بود، ما پس از تميز كردن لاك پشت دوباره آن را به درون آب برگردانديم، ولي قبل از اين كار همگي با لاك پشت يك عكس يادگاري هم گرفتيم.
داريوش: داريوش از سفر عيد امسالشان به شمال گفت كه يك پلاستيكي دور گردن يك مرغ دريايي گير كرده بود، اما مردم وقتي كه ميخواستند به مرغ دريايي نزديك شوند و پلاستيك را از گردنش خارج كنند پرواز مي كرد و مي رفت چند متر آن طرف تر مي نشست. به همين دلي نتوانستيم كمكي به مرغ دريايي بكنيم سپس معلم از بچه ها خواست حدس بزنند مرغ دريايي الان زنده است يا خير، حدس ما چي هست؟ مرغ دريايي زنده است يا مرده؟

داستان هايي درباره حيوانات ۱ - من يك بچه گربهام