loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 228
11 زمان : 1399:2

يكي بود يكي نبود.
يك آقا لاك پشتي بود كه با پدر و مادر و خواهرش كنار رودخانه زندگي ميكردند.
يك روز خونواده ي آقا لاك پشته براش تولد گرفته بودن.
همه ي دوستاش رو دعوت كرده بودن، يه برگ سبز بزرگ خوشمزه هم براش آورده بودن.
و با جلبك يه كيك سبز خوشگل براش درست كرده بودن.
درست موقعي كه آقا لاك پشته ميخواست كادوهاش رو باز كنه، يكدفعه يك عالمه آشغال، مثل بارون، از بالاي سنگ ها روي سرشون ريخت.
آدم هايي كه براي پيك نيك به كنار رودخونه مي اومدن، هميشه آشغال هاشون رو ميريختن اونجا، توي خونه و محيط زندگي لاك پشت ها
آقا لاك پشته كه خيلي عصباني شده بود تصميم گرفت بره سراغ آدم ها و اين مشكل رو براي هميشه حل كنه.
همه ي لاك پشت ها بهش گفتن كه اين كارو نكنه،
مادرش بهش گفت: "عزيزم... تو فقط يه لاك پشت كوچولويي، چجوري ميتوني از پس اين همه آدم گنده بربياي؟"
پدربزرگ آقا لاك پشته بهش گفت: "آدم ها ميگيرنت و تو رو ميندازن توي يه تنگ كوچولو. تنها ميموني و حتي نميتوني درست و حسابي شنا كني."
اما آقا لاك پشته تصميمش رو گرفته بود، شروع كرد از سنگ ها بالا رفتن تا برسه به آدم ها.
وقتي رسيد اون بالا، كنار رودخونه، ديد كه كلي بچه با چندتا آدم بزرگ كه معلم هاشون بودن كنار رودخونه هستند.
آقا لاك پشته، كنار يكي از سنگ ها قايم شد و دنبال موقعيتي بود تا با آدم ها حرف بزنه.
همينطوري كه داشت فكر ميكرد، يكدفعه صداي پا شنيد. چندتا بچه داشتن به اون سمت ميدويدن.
آقا لاك پشته كه ترسيده سريع رفت زير آب و كله اش رو فرو برد توي يك چاله.
بچه ها دويدن و از كنار آقا لاك پشته رد شدن و رفتن.
آقا لاك پشته نفس راحتي كشيد و سرشو از توي چاله كشيد بيرون... كشيد و... كشيد و....
اما... انگار سرش گير كرده بود، درست به دور و برش نگاه كرد.
و متوجه شد سرش رو برده داخل بك بطري نوشابه كه بچه ها توي رودخونه انداخته بودن.
آقا لاك پشته خيلي سعي كرد كه سرشو بيرون بياره، ولي هركاري كرد، نشد كه نشد.
همينطوري داشت فكر ميكرد كه چيكار كنه، كه يه يكي از بچه ها فرياد زد:
"اينجارو... يه بچه لاك پشت توي بطري گير كرده."
همه ي بچه ها جمع شدن و هركسي يه راه حلي پيشنهاد داد تا آقا لاك پشته رو نجات بدن.
تا يكي از معلم ها چاقويي كه براي ميوه خوردن همراهشون بود رو آورد و بطري رو خيلي آروم و با احتياط بريد.
لآقا لاك پشته كه خيلي خوشحال شده بود نگاهي به معلم و بچه ها كرد تا ازشون تشكر كرده باشه.
همه بچه ها و معلم ها از آقا لاك پشته عكس گرفتند و فرداي اون روز اين خبر توي همه ي شهر پيچيد.
عكس آقا لاك پشته توي روزنامه ها چاپ شد و همه داستانشو تعريف ميكردند. همه متوجه شده بودن كه آشعال هايي كه توي طبيعت ميريزن چقدر ميتونه خطرناك باشه.
از اون روز ببعد، بچه ها و آدم بزرگ ها دسته دسته براي تميز كردن آشغال هاي رودخونه و اطرافش ميومدن.
خانواده ي لاك پشت ها براي آقا لاك پشت يه جشن ديگه گرفتن و ازش بخاطر كار شجاعانه اش تشكر كردن.
مادرش بهش گفت: "من بهت افتخار ميكنم پسرم."
و پدربزرگش گفت: "تو زندگي همه ي ما رو نجات دادي، اما يادت باشه، اگر اون بچه تو رو نميديد، معاوم نبود چه بلايي سرت بياد، دفعه ي ديگه بيشتر احتياط كن."
آقا لا پشت هم كيك سبز جلبكي اش رو خورد و از اينكه به همه كمك كرده بود حسابي خوشحال بود.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

بازدید : 196
11 زمان : 1399:2

در يك روز باراني ليزي، كرم كوچولوي قصه ي ما روي شاخه هاي درخت بالاي بركه نشسته بود.
ليزي شروع كرد به خوردن قسمتي از برگ درخت كه زير بارون خيس نشده بود.
يكدفعه صدايي شنيد كه ميگفت: "هي ... تو داري چتر منو ميخوري!"
ليزي به پايين نگاه كرد و يك پرنده كوچولوي خاكستري ديد. بهش گفت: "ببخشيد، من تو رو نديدم. اسمت چيه؟"
و پرنده كوچولوي خاكستري كه يك بچه قو بود، گفت: "اسم من سالي هست. تا حالا تو رو نديده بودم. چقدر بامزه اي!"
و اينطوري شد كه سالي و ليزي باهم دوست شدند و شروع كردند به قايم موشك بازي.
اونها هرروز با هم بازي ميكردند. سالي، ليزي رو روي پشتش سوار ميكرد و ميرفتند توي بركه گشت و گذار ميكردند.
هرروز چيزهاي جديد ميديدند و ياد ميگرفتند. و هرروز بيشتر باهم دوست ميشدند.
تا اينكه يك روز كه داشتند باهم بازي ميكردند، ليزي گفت: "احساس ميكنم حالم زياد خوب نيست، بايد استراحت كنم. سالي من ميرم بالاي درخت تا كمي استراحت كنم."
سالي گفت: "باشه پس من منتظرت ميمونم." و جايي بين علف ها نشست و منتظر موند.
هوا تاريك شده بود و سالي هنوز منتطر بود. صبح شد و هنوز خبري از ليزي نبود.
سالي چند بار ليزي رو صدا كرد: "ليزي... ليزي.... تو كجايي؟" ولي هيچ صدايي نيومد.
سالي به بركه برگشت، ولي هرروز ميومد دنبال ليزي و صداش ميكرد.
سالي كم كم داشت بزرگ ميشد. يك روز كه داشت توي بركه خودشو نگاه ميكرد، تعجب كرد. با خودش گفت : "من چقدر عوض شدم!"
اما ليزي بالاي درخت توي پيله ي خودش بود و منتظز بود تا به يك پروانه تبديل بشه.
وقتي بعد از روزها از توي پيله بيرون اومد، اومد پايين درخت تا سالي رو پيدا كنه ولي هرچقدر گشت اون رو نديد. پس به سمت بركه رفت تا سالي رو پيدا كنه.
اما اونجا فقط يك قوي بزرگ زيبا رو ديد.
ليزي همينجوري داشت به قوي زيبا نگاه ميكرد و پيش خودش فكر ميكرد چقدر قيافه ي قو بنظرش آشناست.
قو هم همينطوري كه توي بركه شنا ميكرد پروانه ي خيلي خوشگل رو، كه همون ليزي دوست قديميش بود، ديد. همينجوري كه داشت نگاهش ميكرد احساس كرد خيلي وقته اونو ميشناسه.
پروانه رفت و نشست روي پشت سالي و بهش گفت: "تو چه چشم هاي مهربوني داري. ميشه باهم دوست باشيم؟"
سالي هم كه خيلي خوشحال شده بود گفت: "بله حتما. تو هم خيلي خوشگلي. اسمت چيه؟"
و پروانه جواب داد: "اسم من ليزيه! اسم تو چيه؟"
سالي كه خيلي تعجب كرده بود بلاخره فهميد چرا احساس ميكرد خيلي وقته قو رو ميشناسه بهش گفت: "ليزي تويي؟ همون كرمي كه من باهاش دوست بودم؟ من سالي هستم."
ليزي كه از پيدا كردن سالي خيلي خوشحال شده بود همه ي داستان را براي سالي تعريف كردند.
و آنها دوباره هرروز با هم بازي ميكردند و روي بركه باهم گشت ميزدند.
تا اينكه پاييز شد و هردو باهم تصميم گرفتند به سمت سرزمين هاي گرم بروند.
هردوباهم.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

بازدید : 216
11 زمان : 1399:2

يكي بود يكي نبود
خرس كوچولويي بود به نام تدي
تدي توي آخرين روز پاييز زير درخت نشسته بود تا آخرين ستاره ي پاييز بيفتد پايين.
تدي توي يك كتاب خوانده بود كه اگر موقع پايين افتادن آخرين ستاره ي پاييز، آرزو كني، آرزويت هرچه كه باشد برآورده ميشود.
همينطور كه تدي به آسمان خيره شده، جوجه تيغي كوچولو به او نزديك شد و پرسيد: "تو آسمون دنبال چي ميگردي تدي؟"
- "دنبال آخرين ستاره ي پاييز."
" براي چي؟"
" براي اينكه وقتي داره ميفته روي زمين، آرزوم رو بگم تا برآورده بشه."
جوجه تيغي گفت :"واقعا؟ پس منم با تو منتظر ميمونم تا آخرين ستاره ي پاييز بيفته."
همينطور كه تدي و جوجه تيغي آروم نشسته بودن و به آسمون نگاه ميكردن، صداي بازي و خنده ي موش كوچولو و خرگوش كوچولو به آنها نزديك و نزديكتر شد.
وقتي موش كوچولو و خرگوش كوچولو به تدي رسيدند گفتند: "تدي... جوجه تيغي... مياين باهم بازي كنيم؟"
جوجه تيغي كوچولو گفت: "نه... ما منتظر افتادن آخرين ستاره ي پاييز هستيم، تا آرزومون برآورده بشه."
خرگوش كوچولو و موش كوچولو به هم نگاه كردند و تصميم گرفتند اونها هم پيش تدي و جوجه تيغي منتظر بمونن.
سنجاب كه از بالاي درخت صحبت هاي آونها رو شنيده بود يكدفعه گفت: "بچه ها نگاه كنين، آخرين ستاره ي پاييز روي اين درخته!"
و آخرين برگي كه به درخت وصل بود و به شكل ستاره بود رو نشون داد.
تدي كه خيلي هيجان زده شده بود بلند شد و به ستاره نگاه كرد.
سنجاب گفت: "ميخواي آخرين ستاره رو برات بيارم پايين؟"
تدي گفت: "نه...نه... اگه تو به اون ستاره دست بزني، ديگه جادوشو از دست ميده و آرزوهامون برآورده نميشه."
سنجاب آروم آروم به سمت ستاره رفت تا اون رو از نزديك ببينه، همينطوري كه بهش نزديك ميشد، شاخه ي درخت لرزيد و برگ از شاخه جدا شد...
تدي، جوجه تيغي، خرگوش و موش همه با هم فرياد زدند: "نه....." و دويدن تا برگ رو بگيرن.
اما برگ به آرومي سقوط كرد و سرانجام به تيغ هاي جوجه تيغي گير كرد و همانجا ماند.
تدي ايستاد و به ستاره نگاه كرد، با ناراحتي گفت: "ولي من ميخواستم آرزوم رو برآورده كنم. شما اومدين اينجا و نگذاشتين من به آرزوم برسم."
خرگوش كوچولو گفت: "آرزوي تو چي بود تدي كوچولو؟"
تدي گفت: "آرزوي من اين بود كه همبازي داشته باشم."
جوجه تيغي فرياد زد: "اوووو... تدي... آرزوي تو برآورده شده. ما همه با تو همبازي خواهيم بود. آرزوي من هم همين بود"
و اينطوري همه باهم شروع كردند به بازي كردن و از اينكه آخرين ستاره ي پاييز آرزوشون رو برآورده كرده خيلي خوشحال بودن.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 248
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 143
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 396
  • بازدید ماه : 627
  • بازدید سال : 1015
  • بازدید کلی : 124814
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی