يك روز خانوم كلاغه از لونه اش اومد بيرون تا براي بچه هاش غذا پيدا كنه.
همينجوري كه داشت پرواز ميكرد يك كرم رو ديد كه روي علف ها راه ميرفت.
خيلي خوشحال شد كه يه غذاي خوب براي جوجه كلاغ هاش پيدا كرده. رفت و كرم رو با نوكش از روي زمين بلند كرد.
كرم كوچولو با ناراحتي به خانوم كلاغه گفت: "خانوم كلاغه، مادر من مريضه. اومدم براش غذا پيدا كنم. اگه براش غذا نبرم اون از گرسنگي ميميره."
سنجابه هم كه داشت از اونجا رد ميشد به خانوم كلاغه گفت: "راست ميگه. من مادرشو ديدم، طفلكي خيلي مريضه. لطفا بزار اون بره."
آقا لاك پشته كه روي يك تكه سنگ درحال استراحت بود گفت: "خانوم كلاغه خودش مادره. من مطمئنم كرم كوچولو رو ول ميكنه تا برگرده پيش مادرش و براش غذا ببره."
خانوم كلاغه از طرفي دلش براي كرم كوچولو ميسوخت، از طرفي هم فكر بچه هاي گرسنه ي خودش بود. كمي فكرد كرد و بعد كرم كوچولو رو روي زمين گذاشت.
بعد هم رفت و از روي درخت يه برگ كند و آورد براي كرم كوچولو و بهش گفت: "بيا كرم كوچولو اين برگو ببر براي مادرت ."
كرم كوچولو خيلي خوشحال شد و از خانوم كلاغه تشكر كرد و رفت پيش مادرش.
خانوم كلاغه هم با دست خالي به خونه برگشت.
وقتي رسيد به لونه، بچه كلاغ ها باهم كفتند: "مامان جون چي برامون غذا آوردي؟"
خانوم كلاغه با ناراحتي نگاهشون كرد و گفت: "ببخشيد بچه ها امشب نتونستم چيزي براتون پيدا كنم. فردا صبح زود ميرم و براتون غذا ميارم."
دوتا از جوجه كلاغ ها ناراحت شدند و با مادرشون قهر كردند. اما جوجه كلاغ سوم گفت: "عيبي نداره مامان جون. ما تا فردا صبح صبر ميكنيم."
نصفه شب شده بود ولي جوجه كلاغ ها از گرسنگي خوابشون نميبرد. خانوم كلاغه كه نگران بچه هاش بود از لونه بيرون اومد تا چيزي براي خوردن پيدا كنه.
همينجوري كه توي تاريكي شب پرواز ميكرد، يهو يه نوري روي علف ها ديد. جلوتر رفت و ديد كه كرم كوچولو داره روي علف ها راه ميره. نگو كه كرم كوچولو، كرم شب تاب بوده.
كرم كوچولو تا خانوم كلاغه رو ديد گفت: "چه خوب شد ديدمت خانوم كلاغه، داشتم دنبالت ميگشتم. لطفا دنبال من بيا."
خانوم كلاغه هم دنبال كرم كوچولو رفت تا به يه درخت بزرگ و سبز رسيدند. خانوم كلاغه خوب كه نگاه كرد ديد يه عالمه گردوي درشت سبز از درخت آويزونه.
خيلي خوشحال شد. از كرم كوچولو تشكر كرد، يه گردوي بزرگ از درخت كند و به لونه اش رفت.
جوجه كلاغ ها وقتي گردو رو ديدند خيلي ذوق كردند و دست زدند و رقصيدند. يكي از جوجه كلاغ ها از مادرش پرسيد:
"اين گردو رو از كجا پيدا كردي مامان؟"
خانوم كلاغه هم همينطور كه گردو رو بين بچه ها تقسيم ميكرد، همه ي داستان رو براشون تعريف كرد.
يك روز خانوم كلاغه از لونه اش اومد بيرون تا براي بچه هاش غذا پيدا كنه.
همينجوري كه داشت پرواز ميكرد يك كرم رو ديد كه روي علف ها راه ميرفت.
خيلي خوشحال شد كه يه غذاي خوب براي جوجه كلاغ هاش پيدا كرده. رفت و كرم رو با نوكش از روي زمين بلند كرد.
كرم كوچولو با ناراحتي به خانوم كلاغه گفت: "خانوم كلاغه، مادر من مريضه. اومدم براش غذا پيدا كنم. اگه براش غذا نبرم اون از گرسنگي ميميره."
سنجابه هم كه داشت از اونجا رد ميشد به خانوم كلاغه گفت: "راست ميگه. من مادرشو ديدم، طفلكي خيلي مريضه. لطفا بزار اون بره."
آقا لاك پشته كه روي يك تكه سنگ درحال استراحت بود گفت: "خانوم كلاغه خودش مادره. من مطمئنم كرم كوچولو رو ول ميكنه تا برگرده پيش مادرش و براش غذا ببره."
خانوم كلاغه از طرفي دلش براي كرم كوچولو ميسوخت، از طرفي هم فكر بچه هاي گرسنه ي خودش بود. كمي فكرد كرد و بعد كرم كوچولو رو روي زمين گذاشت.
بعد هم رفت و از روي درخت يه برگ كند و آورد براي كرم كوچولو و بهش گفت: "بيا كرم كوچولو اين برگو ببر براي مادرت ."
كرم كوچولو خيلي خوشحال شد و از خانوم كلاغه تشكر كرد و رفت پيش مادرش.
خانوم كلاغه هم با دست خالي به خونه برگشت.
وقتي رسيد به لونه، بچه كلاغ ها باهم كفتند: "مامان جون چي برامون غذا آوردي؟"
خانوم كلاغه با ناراحتي نگاهشون كرد و گفت: "ببخشيد بچه ها امشب نتونستم چيزي براتون پيدا كنم. فردا صبح زود ميرم و براتون غذا ميارم."
دوتا از جوجه كلاغ ها ناراحت شدند و با مادرشون قهر كردند. اما جوجه كلاغ سوم گفت: "عيبي نداره مامان جون. ما تا فردا صبح صبر ميكنيم."
نصفه شب شده بود ولي جوجه كلاغ ها از گرسنگي خوابشون نميبرد. خانوم كلاغه كه نگران بچه هاش بود از لونه بيرون اومد تا چيزي براي خوردن پيدا كنه.
همينجوري كه توي تاريكي شب پرواز ميكرد، يهو يه نوري روي علف ها ديد. جلوتر رفت و ديد كه كرم كوچولو داره روي علف ها راه ميره. نگو كه كرم كوچولو، كرم شب تاب بوده.
كرم كوچولو تا خانوم كلاغه رو ديد گفت: "چه خوب شد ديدمت خانوم كلاغه، داشتم دنبالت ميگشتم. لطفا دنبال من بيا."
خانوم كلاغه هم دنبال كرم كوچولو رفت تا به يه درخت بزرگ و سبز رسيدند. خانوم كلاغه خوب كه نگاه كرد ديد يه عالمه گردوي درشت سبز از درخت آويزونه.
خيلي خوشحال شد. از كرم كوچولو تشكر كرد، يه گردوي بزرگ از درخت كند و به لونه اش رفت.
جوجه كلاغ ها وقتي گردو رو ديدند خيلي ذوق كردند و دست زدند و رقصيدند. يكي از جوجه كلاغ ها از مادرش پرسيد:
"اين گردو رو از كجا پيدا كردي مامان؟"
خانوم كلاغه هم همينطور كه گردو رو بين بچه ها تقسيم ميكرد، همه ي داستان رو براشون تعريف كرد.

داستان هايي درباره حيوانات ۱ - من يك بچه گربهام