loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 217
11 زمان : 1399:2

هوا ابري بود و باد مي وزيد. باران و باد هر دو با هم مسابقه مي داند
ابرها بيشتر مي شدند و باران ها سريع تر مي باريدند
طوفان سهمگين شدت گرفت و صاعقه اي به كوه برخورد كرد كه باعث شد سنگ بزرگي از كوه جدا شود و به روي ريل راه آهن بيافتد
پرنده دريايي افتادن سنگ روي ريل قطار را ديد
سريع پيش دوستانش، موش و روباه و خرگوش رفت و ماجرا را برايشان تعريف كرد
خرگوش گفت: حتما تا يك ساعت ديگر قطار سريع السير به اين جا مي رسد ما بايد سنگ را هر چه سريع تر از روي ريل كنار ببريم
آن ها سعي كردند كه صخره را تكان بدهند و بيشتر و بيشتر آن را هل دادند اما صخره اصلا تكان نخورد
روباه گفت: ما بايد به لوكوموتيو قرمز خبر بدهيم، او خيلي قوي است و فقط او مي تواند اين صخره را بردارد
موش گفت: آخه ديگه وقتي برايمان نمانده
پرنده دريايي گفت: من سريع بال ميزنم و ميروم و به لوكومتيو خبر ميدهم و او را مي آورم تا اين سنگ را بردارد
مرغ دريايي در حالي كه پرواز مي كرد و لكومتيو را صدا مي كرد وقتي رسيد از او درخواست كمك كرد و به او توضيح داد كه سنگ بزرگي روي ريل هاي راه آهن افتاده و قطار سريع السير تا چند دقيقه ديگر به آن جا مي رسد.
لوكومتيو بعد از اين كه متوجه قضيه شد سوتي بلند كشيد و تمام دوستانش را صدا كرد تا دور هم جمع شوند.
او با اينكه از همه بزرگ تر و قوي تر بود اما نمي توانست تند حركت كند بخاطرهمين ماجرا را براي دوستانش تعريف كرد و گفت كه آن ها جلوتر بروند و من پشت آن ها خواهم آمد
لوكومتيوها بعد از شنيدن حرف ها سريع به راه افتادند، و قطار تندرو هم هر لحظه نزديك و نزديك تر مي شد
لكومتيوها به صخره رسيدند و شروع به هل دادن صخره كردند، اما سنگ بزرگ اصلا تكان نخورد.
لكومتيو ديگري هم از راه رسيدند و همه باهم سنگ را هل دادند.
سنگ تكاني خورد اما متاسفانه از روي ريل كنار نرفت و ابن در حالي بود كه صداي قطار تندرو به گوش مي رسيد
موش گفت كه آن ها نمي توانند اين كار را انجام دهند
لوكومتيو بزرگ از راه رسيد و سوتي كشيد و با تمام قدرت چهار لوكومتيو را هل داد و آن ها هم صخره ي سنگي را هل مي دادند
سنگ ابتدا تكاني خورد و چرخيد و چرخيد تا اينكه از روي ريل كنار رفت
قطار تندرو بالاخره از راه رسيد و لكومتيوها و حيوانات با شتاب به كناري رفتند و تا قطار رد شود
قطار همانطور كه عبور مي كرد سوت مي كشيد و مي گفت: متشكرررررررررررررررمممممممم

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

هوا ابري بود و باد مي وزيد. باران و باد هر دو با هم مسابقه مي داند
ابرها بيشتر مي شدند و باران ها سريع تر مي باريدند
طوفان سهمگين شدت گرفت و صاعقه اي به كوه برخورد كرد كه باعث شد سنگ بزرگي از كوه جدا شود و به روي ريل راه آهن بيافتد
پرنده دريايي افتادن سنگ روي ريل قطار را ديد
سريع پيش دوستانش، موش و روباه و خرگوش رفت و ماجرا را برايشان تعريف كرد
خرگوش گفت: حتما تا يك ساعت ديگر قطار سريع السير به اين جا مي رسد ما بايد سنگ را هر چه سريع تر از روي ريل كنار ببريم
آن ها سعي كردند كه صخره را تكان بدهند و بيشتر و بيشتر آن را هل دادند اما صخره اصلا تكان نخورد
روباه گفت: ما بايد به لوكوموتيو قرمز خبر بدهيم، او خيلي قوي است و فقط او مي تواند اين صخره را بردارد
موش گفت: آخه ديگه وقتي برايمان نمانده
پرنده دريايي گفت: من سريع بال ميزنم و ميروم و به لوكومتيو خبر ميدهم و او را مي آورم تا اين سنگ را بردارد
مرغ دريايي در حالي كه پرواز مي كرد و لكومتيو را صدا مي كرد وقتي رسيد از او درخواست كمك كرد و به او توضيح داد كه سنگ بزرگي روي ريل هاي راه آهن افتاده و قطار سريع السير تا چند دقيقه ديگر به آن جا مي رسد.
لوكومتيو بعد از اين كه متوجه قضيه شد سوتي بلند كشيد و تمام دوستانش را صدا كرد تا دور هم جمع شوند.
او با اينكه از همه بزرگ تر و قوي تر بود اما نمي توانست تند حركت كند بخاطرهمين ماجرا را براي دوستانش تعريف كرد و گفت كه آن ها جلوتر بروند و من پشت آن ها خواهم آمد
لوكومتيوها بعد از شنيدن حرف ها سريع به راه افتادند، و قطار تندرو هم هر لحظه نزديك و نزديك تر مي شد
لكومتيوها به صخره رسيدند و شروع به هل دادن صخره كردند، اما سنگ بزرگ اصلا تكان نخورد.
لكومتيو ديگري هم از راه رسيدند و همه باهم سنگ را هل دادند.
سنگ تكاني خورد اما متاسفانه از روي ريل كنار نرفت و ابن در حالي بود كه صداي قطار تندرو به گوش مي رسيد
موش گفت كه آن ها نمي توانند اين كار را انجام دهند
لوكومتيو بزرگ از راه رسيد و سوتي كشيد و با تمام قدرت چهار لوكومتيو را هل داد و آن ها هم صخره ي سنگي را هل مي دادند
سنگ ابتدا تكاني خورد و چرخيد و چرخيد تا اينكه از روي ريل كنار رفت
قطار تندرو بالاخره از راه رسيد و لكومتيوها و حيوانات با شتاب به كناري رفتند و تا قطار رد شود
قطار همانطور كه عبور مي كرد سوت مي كشيد و مي گفت: متشكرررررررررررررررمممممممم

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 50
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 143
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 198
  • بازدید ماه : 429
  • بازدید سال : 817
  • بازدید کلی : 124616
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی